X
تبلیغات
بنام خداوند بزرگ مهربان

بنام خداوند بزرگ مهربان

اصحاب حضرت محمد (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

قرآن و مخالفان صحابه

قرآن و مخالفان صحابه 

خداوند در قرآن مي فرمايد: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَي الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاهِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْأِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَي عَلَي سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَأَجْراً عَظِيماً)[1]

«محمد فرستادة خداست و همراهانش بركفار خشن و در بين خود مهربانند و مي بيني آنها را در حال ركوع و سجده كه جوياي فضل خدا و خشنودي اويند اثر سجده درچهره هاي ايشان مشهود است داستان ايشان در تورات و انجيل است ايشان (صحابه) مانند زراعتي هستند كه ساقه سبز خود را بيرون دهد پس آنرا قوي گرداند و سپس محكم بايستد برساقة خود و زراعت كاران را به شگفت و كافران را به خشم آرد و الله به مومنان نيكوكار ايشان وعده مغفرت و پاداش عظيم ميدهد».

( والذين معه) يعني كسانيكه با اويند يعني ياران او را خداوند جل جلاله به صفاتي ارزنده وصف نموده است از جمله:

آنها در مقابله باكفار سخت و خشن اند.

و در بين خود مهربانند.

و سپس مي فرمايد آنها مردماني اند كه زياد نماز مي خوانند وعلاوه مي نمايد كه هدف آنها از اين ركوع و سجده جلب رضاي الهي است يعني الله گواهي به حسن نيت و اخلاص آنها ميدهد.

و بعد ميافزايد كه قيافه آنها از اثر سجده نوراني است.  و بالاخره به آنها وعده ميدهد كه مغفرت و پاداش بزرگي در انتظار آنها است.

خداوند صحابه را به نهالي تشبيه مي كند كه كم كم رشد نموده شاخ و برگ ميدهد وكفار از اين رشد به غيض مي آيند در عمل صحابه نيز چون نهالي تازه پا بودند و سپس مدينه را گرفتند و بعد مكه و بعد خيبر و يمن و شبه جزيره عرب را و بعد ايران و مصر و روم را و از اين درخت پرشاخ و برگ كفار به خشم آمدند.

استنباط امام مالك از اين آيه اين است كه هر كسي به همراهان محمد صلي الله عليه وآله وسلم يعني صحابه رضي الله عنهم خشم و غيض داشته باشد كافر است.

دراينجا شايد كسي از اهل تشيع بگويد:

تو اول برادري خودت را ثابت كن و بعد تقاضاي ارث بنما ما اصلأ قبول نداريم كه عمر و ابوبكر و ديگران اصحاب رسول خدا بوده اند ما قبول نداريم كه اين آيه در بارة آنهاست!.

اما با هر چه ميشود شوخي كرد با قرآن نميشود قرآن خودش متونش را تفسير ميكند ما با مراجعه به يك آية ديگر ثابت مي كنيم كه ابوبكر يار رسول خدا بود و آنها نيز ناچار به قبول اين حقيقت هستند الله جل جلاله مي فرمايد:

(إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا )[2]

يعني:«آن هنگام كه محمد ميگفت به يارش غم مخور به يقين خداوند با ماست».

اين آيه مربوط به هجرت حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم از مكه و پناه گزيني او در غار ثور است و بدون نزاع و اختلاف همه معتقديم به اينكه يار و رفيق غار رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم, ابوبكر بوده است. منتهي با اين فرق كه دشمنان ابوبكر مي گويند: ايشان بي صبري بخرج داد و ترسيد, و دوستان ايشان مي گويند: ابوبكر رضي الله عنه شجاعت به خرج داد و غم خوار رسول بود كاري نداريم كه حرف كي درست است مهم اين است كه بايد قبول كنيم و هر دو گروه هم قبول دارند كه هم صحبت رسول ابوبكر بوده است پس در معني آية (محمد رسول الله والذين معه) كه ذكرش رفت. بدون ترديد ابوبكر نيز شامل (والذين معه) است. ابوبكر رفيق حيات آن حضرت بود كسي قدرت انكار اينرا ندارد. آيه اين را مي گويد تاريخ اين حرف را ميزند. و جز جاهل كسي منكر آن نيست و اين هم آيه ديگر كه شاهدي بر ادعاي ماست.

( لَكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ )[3]

«اما پيامبر و كسانيكه همراه اويند (صحابه ) جهاد مي كنند با مالها و جانهاي خود و آنها بر ايشان نيكي هاست و اين گروه رستگار و نجات يافته اند, خداوند براي آنها بهشتهايي كه در زير آنها رودها جاريست مهيا كرده و جاودان در آن بمانند آن پيروزي بس بزرگي است».

و باز خداوند جل جلاله ميفرمايد:

(لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ )[4]

«(مال فَيء) براي فقيران مهاجري است كه از ديار و مالهاي خود اخراج شدند در حاليكه جوياي فضل خدا و خشنودي اويند و نصرت ميدهند خدا و رسولش را, آنها همانا كه را ستگويند!».

خوب حالا سوال ديگري از آقايان مي كنيم اگر آنها قبول ندارند كه اين همه آيات در حق صحابه باشد پس بايد بگويند در حق كي است؟ بالاخره خداوند از مهاجرين و از مجاهدين و از مؤمنين سخن مي گويد منظور خدا جل جلاله چه افراديست ؟ لابد مثل هميشه مي گويند منظور همان 4 صحابه اي هستند كه از نظر آنها ياران صادق علي بودند و مرتد نشدند يعني حضرت بلال و ابوذر و سلمان و مقداد رضي الله عنهم اجمعين.

ماية تأسف است كه مي بينيم بعضي از صحابه اي كه شيعه قبول دارد مشمول اين آيه نمي شوند مثلاً: حضرت بلال مالي نداشته يك برده بوده كه حضرت ابوبكر او را خريد و آزاد كرد. حضرت ابوذر اصلاً از مكه اخراج نشده و خودش با اراده خود از جايي ديگر آمد و سپس به جاي خود برگشته و قبيله خود را مسلمان كرد. حضرت سلمان هم يك برده بود و از مكه اخراج نشد بلكه در مدينه سكني داشت و مجبور نشد بخاطر ايمان به رسالت محمد صلي الله عليه وآله وسلم مالش را رها كند بلكه حتي بفضل خدا او از مال و كمك مسلمانان ديگر مستفيد گشت و آزادي خود را بدست آورد.

البته زبانم لال شود اگر قصد توهين به صحابه را داشته باشم يا از ارزششان بكاهم بلال اگر مشمول اين آيه نيست مشمول دهها آية ديگر است. و قهرماني او در پايداري بر توحيد هرگز فراموش شدني نيست و همچنين به حضرت سلمان فارسي وحضرت ابوذر رضي الله عنهم.

ما فقط ميخواهيم بگوييم بعضي ها چقدر از قرآن دور و به متن آن نا آگاه اند و نمي خواهند يا نمي توانند بدرستي مفهوم و مقصود آيه را درك كنند.

پس خلاصه كلام اينكه ناچاريم قبول كنيم همانهايي كه در نظر آنها متهم بدروغ و نفاقند مشمول متن آيه اند و علاوه بر اين خداوند مي فرمايد:

(وَإِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ )[5]

«و اگر قصد فريب دادن تو را داشته باشند پس خدا ترا كافي است و او كسي است كه ياري ميدهد تو را ( اي محمد ) به نصرت وكمك مومنان».

و همه ميدانيم كه جهاد رسول خدا با يك لشكر 4 يا 10 نفره نبوده است.

خدا اگر كمي عقل و اندكي خلوص به كسي عطا كند او  نمي تواند منكر اين حقيقت شود و مجبور است اعتراف كند اين آيات در حق همه اصحاب است.

و با اين اقرار ديگر بر او لازم است كه به اصحاب كينه و غيظ نداشته باشد و بر او واجب است كه طبق دستور العمل آيه زير رفتار كند.

(لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) (وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْأِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَهً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَي أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَهٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْأِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ )[6]

«مال فيء ( غنيمت بي زحمت جنگي) براي مهاجران فقيري است كه از سرزمين و دارايي خود رانده شدند در حاليكه جوياي بخشش وكرم الهي و رضايت او بودند و ياري ميدهند الله و فرستاده اش را و همانان آنها را ستگويند! و نيز براي آنهاييست كه جاي گرفتند در دار اسلام (يعني انصار) ايمان آوردند پس از مهاجران و دوست دارند هركه را كه بسويشان هجرت كند و نمي يابيد در دلهاي خود دغدغه و ناراحتي بخاطر آنچه كه به مهاجران داده شد و مهاجران را برنفس خود مقدم ميدارند هرچند كه خود محتاج هم باشند وكسانيكه نفس خود را از حرام نگه دارند بدرستيكه آن جماعت رستگار و نجات يافته گانند ! و (مال فيء) همچنين از آن كساني است كه بعد از اين دو گروه آمدند و مي گويند بار الها بيامرز ما را و بيامرز برادران ما را كه در ايمان از ما پيشي گرفتند و در قلبهاي ما نسبت به آنها كينه اي قرار مده. بارالها بدرستيكه تو بخشايندة مهرباني!».

بله دايم بايد بگوييم: ( اي خدا ما را و برادران ما را كه در ايمان از ما پيشي گرفته اند بيامرز و در دل ما نسبت به آن مومنان كينه اي قرار مده بدرستيكه تو بسيار مهربان و رحيم هستي ! ) دقت كنيد كه چه كساني جزو اين آيه اند و چه كساني مشمول آن نمي شوند آنكس كه در دل، غل وكينه به مهاجرين و انصار دارد جزو توصيف شدگان آيه نيست شما توجه كنيد كه آيه چه مي گويد از كه مي گويد و براي كي مي گويد. آيه مي فرمايد مال غنيمت كه در دست رسول خدا است متعلق به چند گروه است.

يكي نزديكانش, دوم يتيمان, سوم فقيران, چهارم در راه ماندگان, و بعد بيشتر توضيح ميدهد و مي گويد: حق آنهاييست كه از شهر و ديار و مال و منال خويش رانده شده اند يعني منظور همه اصحابي هستند كه از مكه به مدينه هجرت كرده اند و منظور تمامي انصاري هستند كه در مدينه با روي باز به آنها جا دادند و در مرحلة بعدي كلية مومناني هستند كه بعد از اين دو گروه آمدند كه ما و شما هم شاملش هستيم بشرطي كه اين دعا را بخوانيم و به آن عمل كنيم.

(رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْأِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ )[7]

« بار الها بيامرز ما را و برادران ما را كه در ايمان از ما پيشي گرفتند و در قلبهاي مانسبت به آنها كينه اي قرار مده بار الها بدرستيكه تو بخشاينده مهرباني!».

قرآن و صحابه

اينك قرآن! كتابي كه ما به آن ايمان داريم.

اينك اين كتاب آسماني اين معجزه پيامبر است كه از صحابه سخن ميگويد.

در صفحات گذشته به مناسبتهاي مختلف نظر قرآن مجيد را در راه اصحاب رسول خدا بيان كرديم و در اين گفتار مستقلاً در اين باره سخن مي گوييم تا اگر هنوز در دل كسي شبهه اي باقي مانده باشد رفع گردد.

قرآن به تعدد، صفات نيكي را به صحابه منسوب مي كند كه برخي را مي شماريم:

1ـ را ستگويان

(لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ )[8]

«غنيمت بي زحمت جنگي, مال مهاجرين بي چيزي است كه از ديار و دارايي خود رانده شدند در حاليكه جوياي فضل خدا و خشنودي اويند و ياري ميدهند خدا را و رسولش را, و آنهايند صادقان».

مي فرمايد آنها كه از مكه و مال و شهر خود محض به رضاي خدا اخراج شدند مردماني صادقند و بعد يكي از ما مي گويد نخير اينها كاذبند !

2ـ مرحمت بخشايش خدا براي آنهاست.

(لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَي النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ )[9]

«بدرستيكه الله برحمت خود بخشيد بر پيامبر و مهاجرين و انصاري كه از او در وقت سختي پيروي كردند بعد از آنكه نزديك بود كه متزلزل شود ( ازجاي كنده شود ) دل گروهي از آنها پس خدا برحمت متوجه شد بر ايشان بدرستيكه اوست بخشاينده و مهربان».

جالب اين جاست كه عالمان تشيع نيز مي پذيرند كه مطلوب اين آيه ياران پيامبرند اما باز بروش خود تفسير مي كنند آنها از قول امام صادق و امام رضا نقل مي كنند كه جمله قَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ)[10]

تفسيرش اين است.

(... لقد تاب الله بالنبي علي المهاجرين والانصار... )

آنها در توضيح عمل خود ميگويند: رسول خدا كه گناهي نكرده بود تا مشمول عفو شود البته اين خود جاي حرف دارد كه آنها به چه جرأت مي گويند آيه را بايد اينطور خواند اما بفرض محال باشد قبول است رسول خدا را در اين شامل نمي كنيم صحابه كه به رأي شما گناه كرده بودند را كه ديگر مجبوريد مشمول آيه بدانيد پس از اين آيه و به اعتراف خود شما و به اعتراف امام شما و به اعتراف مفسر شما ثابت مي شود كه خداوند (جل و علا) مهاجرين و انصاري كه قلبشان نزديك بود درگرما گرم و شدت جنگ از جا كنده شود را بخشيد چونكه خدا به آنها رئوف و رحيم است.

اگرحضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم را با آن استدلال مشمول اين آيه ندانيد حتماً علي را هم نميدانيد زيرا به استدلال شما حضرت علي هم كه معصوم است گناهي نكرده بود پس شاملين اين آيه بقيه صحابه هستند.

دانستيم خدا به مومنان رئوف و رحيم است و دانستيم كه مهاجرين و انصار مؤمن بودند و حالا خوب است بدانيم كه اين آيه در باره جنگ با روميان و جنگ تبوك است و تقريباً يك سال قبل از رحلت پيامبر نازل شد و تاريخ نويسان همراهان پيامبر را نيز 4 تا 10 نفر ندانسته بلكه آنها 30 هزار نفر بودند حالا اگر كسي اصرار دارد كه حضرت با 10 نفر به جنگ روميان رفته اند! ديگر مختار است.

3ـ بهترين امت ها

(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ)[11]

«شما بهترين امت هستيد كه خارج شديد (مقرر شديد ) براي مردمان (چون) امر به معروف مي كنيد و از بديها مردم را باز مي داريد و ايمان به خداوند داريد».

در اين آيه خداوند (جل و علا) كه را مخاطب مي كند روي سخن با چه كسي است ؟

معلوم است مؤمنان زمان پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم را مورد خطاب قرار داده است و مي فرمايد: شما بهترين امت هستيد چونكه ايمان به خدا داريد و امر به معروف و نهي از منكر ميكنيد.

خداوند جل و علا شهادت ميدهد كه آنها بهترين امت هستند گروهي از مسلمانها شهادت ميدهند كه آنها بدترين افراد امت هستند خوب حالا حرف كي را باور كنيم حرف خدا را يا حرف اينها را ؟

4ـ رشد يافتگان.

(وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْأِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ )[12]

«و بدانيد كه درميان شما رسول خدا است اگر فرمانبردار شما در بسياري از امور باشد پس به رنج خواهيد افتاد ولي الله ايمان را براي شما (درچشم شما) چيزي دوست داشتني قرار داد و آنرا زينت قلبهاي شما نمود و بدتان آورد از كفر و فسق و سركشي و آنها رشد يابندگان هستند».

در اين آيه خداوند جل و علا صاف و پوست كنده فرموده كه در قلب مؤمناني كه پيامبر در بين شان است ايمان را زينت داده و آنرا چيزي دوست داشتني قرار داده و كفر و فسق و سركشي راچيز بدي در نظر شان جلوه داده است و چون به اين دو صفت آراسته اند لذا دائماً به پيش ميروند(راشدين) و حق هم هست كه به پيش روند چونكه آدمي كه از بدي بدش آمد هرگز بدي نمي كند و اگر از خوبي خوشش آيد و آنرا مطابق با هواي نفساني خود ديد ديگر چه چيزي مانعش ميشود كه از خوبي دوري كند؟ شيطان بدي را براي انسان خوب جلوه ميدهد و آدمي را وسوسه ميكند اما با توجه به آيه فوق اين كار در مورد قاطبة صحابه ممكن نبوده زيرا خدا دلهاي آنها را به ايمان آرايش داده بود پس آنها راشد بودند و دائماً به جلو ميرفتند.

خوب! حالا حرف كي را باور كنيم؟ حرف خدا را كه گواهي ميدهد اين مردم ايمان دارند ايمان را دوست دارند و پيش ميروند يا حرف آنكس را كه مي گويد اين مردم نفاق و كفر را دوست دارند و دائماً قهقرا ميروند.

حرف كي را باوركنيم اي صاحبان چشم وگوش و دل, حرف چه كسي را باور كنيم؟

يكي شايد اين جا بگويد: عمو! يواشتر چرا اين قدر تند ميروي از كجا معلوم كه اين آيه در حق صحابه باشد؟

در جواب مي گوييم: از اين جمله آيه وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ )«و بدانيد كه در بين شما رسول خدا است».

از اين آيه مي فهميم كه مقصود ياران پيامبر بوده اند. رسول خدا در بين كي بود؟ دربين ما بود يا در بين كفار مكه يا در روم يا در ايران؟ درهيچكدام از اين جاها نبود رسول خدا در مدينه و در بين مؤمنان بود و مؤمنان مدينه انصار بودند كه او را به شهر خود و درميان خود راه دادند و مهاجرين بودند كه ايشان را تا آنجا همراهي كردند و تا آخرين رمق به راهش ادامه دادند پس همين دو گروه بودند و جاي شك و بحث هم نيست !

5ـ ياري دهندگان محمد صلي الله عليه وآله وسلم

(وَإِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ)[13]

« اي محمد صلي الله عليه وآله وسلم‌ و اگر قصد فريب دادنت را دارند پس خدا ترا بس است خدايي كه تو را به نصرت خود ياري داد و بواسطة مؤمنان!».

كساني كه محمدصلي الله عليه وآله وسلم را ياري دادند و سبب پيروزي او بركفار مكه شدند يك لشكر كامل بودند نه 4 يا 5 نفر و خداوند گواهي ميداد كه در مقابل خدعة كفار خدا او را با ياري خود و ياري مؤمنان تائيد مي كند.

6ـ فرشتگان به كمك صحابه آمدند.

(إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَهِ مُنْزَلِينَ * بَلَي إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَهُ مُسَوِّمِينَ )[14]

«پس وقتي ميگفتي به مسلمانان آيا بس نيست شما را اينكه پروردگارتان ياريتان كند به 3هزار فرشته فرود آورده شده ! بله اگر صبر كنيد و تقوي پيشه نماييد آن هنگام كه كافران با جوش خود به شما هجوم آوردند پس پرودگار تان شما را با 5 هزار فرشته نشان زده شده ياري دهد».

(إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعَاسَ أَمَنَهً مِنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَيُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ وَلِيَرْبِطَ عَلَي قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَي الْمَلائِكَهِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ )[15]

«بياد آوريد آن هنگام را كه خداوند شما را خواب آلود كرد تا از طرفش برايتان آرامش باشد. و فرود مياورد برشما از آسمان آبي را تا بواسطه آن شما را پاك گرداند و پليدي شيطان را از شما دور كند و قلب هايتان را به هم وصل نمايد و قدمهايتان را ثابت و پا برجا گرداند آنگاه كه وحي مي فرستاد خدايت بسوي فرشتگان كه بدرستي من با شمايم پس استوار سازيد مسلمانان را، رعب خواهم افكند در دل كافران, بزنيد بالاي گردنها و بزنيد دست و پاي ايشان را از هر طرف».

( فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَي وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ )[16]

«پس شما نكشتيد آن گروه را و لكن خدا كشتشان ! و تير نيانداختي تو آن هنگام كه تيراندازي كردي ( بلكه در اصل ) خدا تيرانداخت تا مسلمانان را از طرف خويش عطاء بخشد و بدرستيكه الله شنواي داناست».

(قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَهٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَهٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَى كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصَارِ)[17]

«بدرستيكه براي شما در دو گروه كه بهم آويختند نشانه اي است. گروهي در راه خدا جهاد ميكردند و گروه ديگر كافر بودند. مسلمانان آن كافران را دو برابر خويش ديدند ولي خدا هركسي را بخواهد به پيروزي رساند و تأييدش كند بدرستيكه درآن عبرتي است براي صاحبان بصيرت».

تمام اين آيات دربارة اصحاب پيامبر و مربوط به يوم بدر است و اكثريت اين بزرگان بدري پس از وفات پيامبر نيز زنده بودند يعني همة اين آيات را خدا در بارة كساني گفته كه ميدانسته كافر مي شوند!!

7ـ بدي به آنها نمي رسد.

و اين آيه در مورد كسانيست كه پس از شكست در جنگ أحد سستي نكردند و بدنبال كافران رفتند و بتعقيب آنان پرداختند تا كفار پراكنده و فراري شدند.

(الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ * الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَاناً وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ * فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوَانَ اللَّهِ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ )[18]

«آن كسانيكه پس از رسيدن زخم و آزار، حكم خدا و پيامبرش را قبول كردند براي نيكوكاران و تقوي پيشه كنندگان آن جماعت پاداشي بس بزرگ است.* براي آنهائي كه وقتي مردم برايشان گفتند: كه كافران برضد شما لشكر ها گرد آورده اند پس بترسيد و بر حذر باشيد اما آنها ايمانشان فزوني گرفت و جواب دادند. خدا ما را كافي است. و نيكو كارگزار و وكيلي است. پس برگشتند با نعمتي از خدا و فضلي از او كه بواسطة آن نرسد به آنها هيچ بدي و سختي و جوياي خشنودي خدا شدند و خدا داراي فضل بزرگ است».

خداوند ميفرمايد.(... لم يمسسهم سوء... ) بدي آنها را لمس نكرد. خيلي از اين افراد در انتخاب خليفه پس از وفات رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم شركت داشتند چطور شيعه بعد از آنكه خداوند جل و علا ضمانت كرده كه (لم يمسسهم سوء) گواهي ميدهد كه اين مردم به بزرگترين بدي متصور يعني نافرماني و مخفي كردن دستور خدا چنگ آويختند.

8ـ حقاً كه مؤمن هستند.

(وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ )[19]

«و آنها ئيكه ايمان آوردند و هجرت كردند و جهاد در راه خدا نمودند و كسانيكه آنها را پناه دادند و ياري نمودند آنها حقا كه مؤمنند و براي آنها آمرزش و روزي نيك است».

و بعضي ها مي گويند حقاً كه كافرند!. حرف كي را باور كنيم, حرف قرآن را يا حرف كسي كه ميگويد: ايمان به قرآن دارد ولي برخلاف قران حرف مي زند ؟.

9ـ رستگاران !

(الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ)[20]

«و آنان كه ايمان آورده و هجرت نمودند و جهاد كردند در راه خدا با مالها و جان هايشان داراي درجه و مرتبه بلند تري در نزد خدا هستند و اينها رستگارانند».

10ـ بشارت يافته گان

اين آيه دنباله آيه ذكرشده در بالاست.

(يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ )[21]

«بشارت ميدهد خدايشان آنها را به رحمتي از جانب خود و خشنودي و رضوان و باغها و آنها در آن نعمت ها جاودان خواهند بود».

خداوند آنها را بشارت به بهشت ميدهد اما بعضي ها به آنان مژدة جهنم ميدهند!, جهنم در دست شماست يا د ردست خدا! بهشت در اختيار شماست يا در اختيار الله! ؟

11ـ متقي هستند.

(إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّة حَمِيَّة الْجَاهِلِيَّة فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَي رَسُولِهِ وَعَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَة التَّقْوَي وَكَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً)[22]

«هنگاميكه كافران در دلهاي خود غيرت از نوع جاهلي آنرا قرار دادند پس خداوند جل وعلا آرامش را بر رسولش و بر مؤمنين نازل فرمود و آنها را پايبند كلمة تقوي كرد و آنها سزاوار تر بودند به تقوي و اهل تقوي بودند و خدا بر هر چيزي داناست».

ما در اين باره شرحي نمي نويسيم اگركسي هنوز در باره لشكر محمد صلي الله عليه وآله وسلم نظرخوبي ندارد پس يك بار ديگر آيه را بخواند.

12ـ خدا ازآنها راضي است.

پيشتر نوشتيم كه الله (جل وعلا ) از آنانيكه در بيعت رضوان با رسول خدا بيعت كردند خشنود شد آنها كساني بودند كه قبل از فتح مكه ايمان آوردند و از مكه به مدينه هجرت كردند يا در مدينه مهاجرين را پناه دادند خدا از آنها بنام مهاجران و انصار اوليه نام  مي برد و در باره آنها مي فرمايد:

(وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ )[23]

«و پيشي جستگان نخستين از مهاجران و انصار و كسانيكه پيروي كردند از مهاجرين و انصار به نيكوئي خداوند (جل و علا) از آنها خشنود شد، آنها نيز از خداوند خشنود شدند و خدا آماده ساخت براي آنها بهشتهايي كه از زيرش نهرها جاريست. جاودان در آن براي هميشه باشند و آن رستگاري بسيار بزرگ است!».

اين آيه مهر باطل برهرگونه اباطيل ميزند خدا اعلان فرموده كه از مهاجرين و انصار اوليه خشنود است و آنها را در بهشت، ابد الابد، داخل مي كند و لو آنكه نادان در دنيا يقه بدرد و آنها را كافر و منافق بداند كسي كه ايمان به قرآن داشته باشد با خواندن اين آيه آيا ديگر حق اساءة ادب درحق صحابه را دارد.

13ـ صحابه بهتر از ما هستند.

(لايَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَي الْقَاعِدِينَ دَرَجَهً وَكُلّاً وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَي وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَي الْقَاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً)[24]

«هرگز مؤمنان نشسته اي كه نقصي جسمي و يا دليلي قانع كننده براي اين نشستن ندارند با مجاهداني كه در راه خدا با مال و جان جهاد مي كنند برابر نيستند خداوند جهاد كنندگان با مال و جان در راه خدا را برنشستگان در مرتبه و درجه برتري داده و خداوند به همه وعدة نيكو داده است و درجه برتري داده و خداوند به همه وعدة نيكو داده است و خداوند مجاهدين را نسبت به نشستگان با مزدي بزرگ افزوني داده است».

همه ميدانيم كه علي و عمر و عثمان و ابوبكر و ابوعبيده و عايشه و زبير و طلحه و سعد بن ابي وقاص و سعد بن عباده و ديگران رضي الله عنهم اجمعين ) قبل از فتح مسلمان شدند و هزارتا مسلمان، كه پس از فتح انفاق كردند يا جهاد كردند و لو هركسي باشد با يكي از اصحاب اوليه برابر نيستند كسي كه خدا او را بهتر از ما ميداند به ما چه ميرسد كه در باره آنها زبان درازي كنيم؟

حالا اگر بعد از اين همه آيات كه ذكر شد يكي بيايد و بگويد: ايمان به قرآن دارم آياتش را قبول دارم اما نمي پذيرم كه صحابه انسانهاي شريفي بودند!, بنظر شما آيا  اين تناقض گويي  نيست؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

عالمترین صحابه چه کسانی بودن؟


عالمترين صحابه چه كساني بودند؟


از ابن تيميه -رحمه الله- در مورد دو نفري كه دچار اختلاف شده اند سؤال شد، يكي از آنها مي گويد: ابوبكر صديق و عمر بن خطاب -رضي الله عنهما- از علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- عالمتر و فقيه تر است و ديگري علي را از ابوبكر و عمر عالمتر و فقيه تر مي داند؛ نظر كداميك از اين دو نفر صحيح است؟ و آيا اين دو حديث كه در يكي رسول الله - صلي الله عليه و سلم – مي فرمايد:**أقْضَاكُم علي** (قاضي ترين شما علي است) و در ديگري مي فرمايد:**أنا مدينة العلم، وعلي بابها** (من شهر علم و علي دروازه آن است) صحيح هستند؟ و در صورت صحت آيا بر عالمتر بودن و فقيه تر بودن علي بر ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- دلالت نمي كنند؟ و اگر كسي مدعي اجماع مسلمانان بر عالمتر و فقيه تر بودن علي بر ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- باشد آيا در ادعايش دچار خطا شده است يا بر حق مي باشد؟
جواب: الحمد لله. هيچكدام از علماي مسلمانان كه قولش معتبر باشد نگفته است كه علي عالمتر و فقيه تر از ابوبكر و عمر و يا فقط ابوبكر باشد و ادعا كننده اجماع بر اين مسئله از نادان ترين افراد و دروغگوترين آنهاست . بلكه بيشتر از يك نفر از علما اجماع دانشمندان اسلامي عالمتر و فقيه تر بودن ابوبكر بر علي را نقل نموده اند كه از جمله آنها امام منصور بن عبد الجبار سمعاني مروزي است كه يكي از امامان سنت و از اصحاب شافعي مي باشد كه در كتابش موسوم به (تقويم الأدلة على الإمام)است. اجماع علماي سنت را بر عالمتر بودن ابوبكر بر علي بيان داشته است. و من فردي را از امامان مشهور نمي شناسم كه در اين مورد مخالف باشد.
چگونه اينطور نباشد در حاليكه ابوبكر صديق در حضور رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فتوا داده است و امر و نهي كرده و قضاوت و خطابه داشته است؟ همانگونه كه به هنگام خارج شدن ابوبكر با پيامبر اين كار روي داده و ايشان مردم را به اسلام دعوت كرده است و در هنگام هجرت دسته جمعي و در روز حنين و اجتماعات ديگر نيز اين امر تحقق يافته و رسول الله - صلي الله عليه و سلم – با سكوت خويش بر آن مهر تأييد زده است و به آنچه گفته راضي بوده است و اين مرتبه و موقعيت براي ديگري نبوده است.
رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در مشاورتش با اهل علم و فقه و نظر از اصحابش ابوبكر و عمر را در آن مقدم داشته است آن دو نفر در اظهار نظر و علم در حضور رسول الله - صلي الله عليه و سلم – بر ساير اصحاب مقدم بوده اند چنانكه در داستان مشاوره رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در مورد اسراي بدر اول كسي كه لب به سخن گشود ابوبكر و بعد از او عمر بود و به همين صورت در موارد ديگر نيز اينچنين بوده است.
در حديث آمده است كه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – به ابوبكر و عمر -رضي الله عنهما- گفت:**إذا اتفقتما على أمر لم أخالفكما** (هرگاه شما دو نفر بر كاري متفق شديد مخالف شما نخواهم بود.) به همين سبب در يكي از دو نظر علما سخن آنها حجت مي باشد و اين مورد يكي از دو روايتي است كه از امام احمد نقل شده است و اين مورد بر خلاف قول عثمان و علي است.
و در سنن رواست شده كه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرمود:**اقْتَدُوا بِاللَّذَيْنِ مِنْ بَعْدِي أَبِي بَكْرٍ وَعُمَرَ** (به ابوبكر و عمر، دو نفري كه بعد ازمن مي آيند اقتدا كنيد.) كه در مورد غير آنها چنين نفرموده است. و از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ثابت است كه فرمود:**عَلَيْكُمْ بِسُنَّتِي وَسُنَّةِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِينَ الْمَهْدِيِّينَ من بعدي تَمَسَّكُوا بِهَا وَعَضُّوا عَلَيْهَا بِالنَّوَاجِذِ وَإِيَّاكُمْ وَمُحْدَثَاتِ الْأُمُورِ فَإِنَّ كُلَّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ** (سنت من و جانشينان هدايت يافته بعد از من بر شماست به آن تمسك جوييد و محكم آن را بگيريد و زنهار خود را از امورات ايجاد شده در دين بپرهيزيد چون هر بدعتي گمراهي است.) رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در اين فرموده به پيروي از سنت خلفاي راشدين كه شامل هر چهار نفر مي شود دستور داده است ولي ابوبكر و عمر را به اقتدا كردن تخصيح داده است و چنانكه معلوم است مرتبه كسي كه در كردار به او اقتدا و در سنت از او پيروي شود بالاتر از مرتبه و مقام كسي است كه فقط در سنت از او پيروي مي شود در صحيح مسلم آمده كه اصحاب همراه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در سفري بودند كه فرمود:**إِنْ يطعُ القوم أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ يَرْشُدُوا** (اگر مردم از ابوبكر و عمر اطاعت كنند هدايت مي يابند.)
از ابن عباس ثابت است كه ايشان به وسيله كتاب خدا فتوا مي داد و اگر در آن هم نمي يافت بر اساس گفته هاي ابوبكر و عمر فتوا مي داد ولي اينكار را با گفته هاي عثمان و علي انجام نمي داد و ايشان عالم امت است و در زمان خويش عالمترين و فقيه ترين اصحاب بوده است در حاليكه به گفته هاي ابوبكر و عمر فتوا مي داد و آنها را بر ديگران در ميان اصحاب مقدم مي داشت و از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – نيز در حق ايشان ثابت است كه برايش دعا كرده و فرموده است:**اللَّهُمَّ فَقِّهْهُ فِي الدِّينِ وَعَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ**[1] (پروردگارا او را در دينفقيه و عالم گردان و تفسير و تأويل را به او بياموز.)
و همچنين ابوبكر و عمر اختصاصاتشان به پيامبر - صلي الله عليه و سلم – بيشتر از ديگران بود و مخصوصاً ابوبكر رابطه اش با رسول خدا- صل الله علي و سلم- از همه خاصتر بود چنانكه ايشان بيشتر شبها را با رسول الله - صلي الله عليه و سلم – سپري مي كرد و با او در مورد مسائل ديني و علمي و مصالح مسلمانان بحث و گفتگو مي نمود چنانكه ابوبكر بن شيبه روايت مي كند: ابو معاويه از اعمش از ابراهيم از علقمه از عمر برايمان روايت مي كند كه گفت: رسول الله - صلي الله عليه و سلم – با ابوبكر در مورد امورات و مسائل مسلمانان شبها بحث و گفتگو مي كرد در حاليكه من هم با او بودم.
در صحيحين از عبدالرحمن بن ابوبكر روايت است كه: اصحاب صفه مردمان فقيري بودند؛ و رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرمود:**مَنْ كَانَ عِنْدَهُ طَعَامُ اثْنَيْنِ فَلْيَذْهَبْ بِثَالِثٍ وَمَنْ كَانَ عِنْدَهُ طَعَامُ أَرْبَعَةٍ فَلْيَذْهَبْ بِخَامِسٍ أَوْ سَادِسٍ**[2] (هركس خوراك دو نفر را دارد نفر سومي و هركس خوراك چهار نفر را دارد پنجمي يا ششمي را به خانه ببرد.) ابوبكر همراه سه نفر آمد و پيامبر همراه دو نفر به خانه برگشت. و ابوبكر نيز بعد از بردن مهمانان به خانه و سفارش به اهل خانه در مورد اطعام و پذيرايي به مسجد برگشت و نماز عشاء را در نزد پيامبر انجام داد و بعد از آن وقت، برگشت. همسرش به او گفت: چه چيز تو را به خود مشغول داشت تا نتواني به مهمانانت برسي؟ گفت: مگر شام نكرده اند؟ گفت: اظهار داشتند تا آمدنت صبر كنند. شام را برايشان آوردند و معذرت خواستند. و در روايتي آمده است
با رسول خدا تا صبح سخن گفت.)
در سفر هجرت جز ابوبكر كسي ديگر با او همدم نبود و در غزوه بدر جز او كسي در سايبان با رسول الله - صلي الله عليه و سلم – نماند و فرمود:**إِنَّ أَمَنَّ النَّاسِ عَلَينا فِي صُحْبَتِهِ وَ ذات يده أَبُو بَكْرٍ وَلَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا من اهل الارض خَلِيلًا لَاتَّخَذْتُ أَبَا بَكْرٍ خليلاً‏**[3] (در دوستي و مال از ابوبكر بيشتر از هركس امين هستم در صورتي كه از اهل زمين خليلي برمي گرفتم ابوبكر را يار صميمي خويش قرار مي دادم.) اين حديث از جمله صحيح ترين احاديث مشهور و منتشر شده در صحاح از طرق مختلف مي باشد.
در صحيحين از طرق ابودرداء روايت است كه فرمود: من در خدمت رسول الله - صلي الله عليه و سلم – نشسته بودم كه ابوبكر يكدفعه پيدا شد يك طرف لباسش را در دست گرفته بود تا رانويش آشكار نشود. رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرمود:**أَمَّا صَاحِبُكُمْ فَقَدْ غَامَرَ**[4] (رفيقتان در خير و نيكي پيشي گرفته است.) وقتي كه رسيد سلام كرده و گفت: بين من و ابن خطاب مسئله اي پيش آمد و من مقداري عجله كردم سپس پشيمان شدم و خواستم كه مرا ببخشد ولي او سرباز زد و حال به خدمت شما رسيدم. فرمود:**يغفر اللّه لك ثلاثًا‏** (سه بار فرمود:خداوند تو را مي بخشد.) بعد از جريان عمر پشيمان مي شود و به منزل ابوبكر سرزده و او را نمي يابد پيش پيامبر - صلي الله عليه و سلم – آمد و سلام كرد ولي در حالي پيامبر را ملاقات نمود كه چهره اش از شدت عصبانيت سرخ شده بود تا اينكه ابوبكر دلش براي عمر سوخت و گفت: اي رسول خدا من ظلم كردم. دوباره سخنش را تكرار كرد. رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرمود:**إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِي إِلَيْكُمْ فَقُلْتُمْ كَذَبْتَ وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ صَدَقتَ وَوَاسَانِي بِنَفْسِهِ وَمَالِهِ فَهَلْ أَنْتُمْ تَارِكُوا لِي صَاحِبِي مَرَّتَيْنِ فَمَا أُوذِيَ بَعْدَهَا**[5] (خداوند مرا به سوي شما مبعوث داشت در حاليكه مرا تكذيب كرديد و گفتيد: دروغ مي گويد اما ابوبكر گفت: راست گفتيد. و با جان و مال مرا حمايت كرد. آيا با اين حال شما اصحاب مرا رها خواهيد كرد؟ آيا اصحاب مرا رها خواهيد كرد؟ بعد از اين مرا آزار ندهيد.)
در صحيحين از طريق ابن عباس روايت است كه گفت: هنگامي كه عمر وفات نمود او را بر تختي نهادند او را كفن كردند، بر او نماز خواندند و به خوبي از او ياد مي كردند و من هم با او بودم ولي كسي به من توجهي نداشت ناگاه نفري از پشت دست بر شانه هايم نهاد وقتي نگاه كردم ديدم كه علي است؛ براي مرگ عمر نارحت بود در حاليكه او را مورد خطاب قرار مي داد مي گفت: بعد از مرگت جز تو فردي را نمي بينم كه دوست داشته باشم با اعمال او خداوند را ملاقات كنم. از خداوند مي خواهم كه ترا با دو رفيقت قرار دهد، من بسيار از رسول خدا مي شنيدم كه مي گفت:**جِئْتُ أَنَا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَدَخَلْتُ أَنَا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَخَرَجْتُ أَنَا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ**[6] (همراه ابوبكر و عمر آمدم، با ابوبكر و عمر داخل شدم، با ابوبكر و عمر بيرون رفتم.) من اميدوارم كه خداوند متعال ترا همراه آن دو نفر قرار دهد.
در صحيحين و كتب حديثي آمده، در روز احد آن هنگام كه مسلمانان به سختي شديدي دچار بودند، ابوسفيان خطاب به مسلمانان گفت:**أَفِي الْقَوْمِ مُحَمَّدٌ فَقَالَ لَا تُجِيبُوهُ فَقَالَ أَفِي الْقَوْمِ ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ قَالَ لَا تُجِيبُوهُ فَقَالَ أَفِي الْقَوْمِ ابْنُ الْخَطَّابِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ رَجَعَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَمَّا هَؤُلَاءِ فَقَدْ قُتِلُوا فَمَا مَلَكَ عُمَرُ نَفْسَهُ فَقَالَ كَذَبْتَ وَاللَّهِ يَا عَدُوَّ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ عَدَدْتَ لَأَحْيَاءٌ كُلُّهُمْ وَقَدْ بَقِيَ لَكَ مَا يَسُوءُكَ…**[7] (آيا در ميان قوم محمد موجود است؟ اين را سه بار تكرار كرد. رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرمودند: جوابش را ندهيد. دوباره خطاب به مسلمانان گفت: آيا درم يان قوم فرزند ابوقحافه وجود دارد؟ سه بار تكرار كرد. رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرمودند: جوابش را ندهيد. دوبار گفت: آيا در ميان قوم فرزند خطاب موجود است؟ اين را سه بار تكرار كرد. دوباره طبق گفته رسول الله - صلي الله عليه و سلم – جوابش را ندادند. سپس ابوسفيان رو به دوستان خود كرد و گفت: مرگ اين افراد براي شما كافي است. عمر نتوانست خود را كنترل كند و گفت: اي دشمن خدا دروغ گفتي. كساني را كه شمارش كردي زنده هستند، آن اندازه كه سبب نارحتي تو باشد مانده اند.) ابوسفيان در آن هنگام امير كافران بود تنها از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – و ابوبكر و عمر سؤال كرد و از حال غير آنها جويا نشد چون مي دانست كه اينها سران مسلمانان هستند. پيامبر و دو وزيرش.
به همين مناسبت هارون الرشيد از مالك بن انس در مورد مقام و منزلت ابوبكر و عمر نزد رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در زمان حياتش سؤال نمود. جواب داد:[منزلتهما منه في حياته كمنزلتهما منه بعد مماته] (مكان و منزلت آنها نزد رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در زمان حياتش به مانند منزلت و مقامشان نزد او بعد از مرگش بود.) بسيار با رسول الله - صلي الله عليه و سلم – خصوصي و مصاحب بودند و نهايت محبت و الفت و دوستي در بينشان حاكم بود علي رغم همه اينها در علم و دين مشاركت داشتند و اقتضاي همه آنها اين است كه آنها از ديگران لايق تر و شايسته تر باشند و اين مسئله براي كسي كه به احوال مردم آگاه است امري ظاهر و آشكار است.
اما در مورد صديق بايد گفت: كه ايشان علاوه بر اينها به يك سري مسائل علمي و فقهي متصف است كه ديگران از آن عاجز بودند، سخني كه مخالف نص باشد از او نقل نشده است. اين امر بر نهايت هوشمندي و زكاوت علمي او دلالت مي كند در حاليكه ديگران غير از او سخنان بسياري كه مخالف نص است از آنها نقل شده است و علت آن اين بوده كه اين نصوص به آنها نرسيده و ابلاغ نشده است.
در نظرات و فتاوا موافقت عمر با نص بيشتر از موافقت علي با نص است و اين را كسي كه عالم به مسائل علمي و نظر است و اهل آن باشد مي داند كه از آن جمله مسائلي چون نفقه زني كه شوهرش وفات نموده باشد كه نظر عمر در آن با نص موافق است و همچنين در [مسئلة الحرام] كه عمر و ديگران در آن سخن گفته اند، نظر ايشان بيشتر از نظرات ديگران به نص شباهت دارد. در صحيحين از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ثابت است كه فرمود:**قَدْ كَانَ يَكُونُ فِي الْأُمَمِ قَبْلَكُمْ مُحَدَّثُونَ فَإِنْ يَكُنْ فِي أُمَّتِي مِنْهُمْ أَحَدٌ فَإِنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ مِنْهُمْ** (در امتهاي پيش از شما كساني بودند كه به آنها الهام مي شد اگر چنانچه در امت من كسي باشد آن عمر است.) و باز در صحيحين از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ثابت است كه فرمود:**أَنَا نَائِمٌ أُتِيتُ بِقَدَحِ لَبَنٍ فَشَرِبْتُ حَتَّى إِنِّي لَأَرَى الرِّيَّ يَخْرُجُ فِي أَظْفَارِي ثُمَّ أَعْطَيْتُ فَضْلِي عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ قَالُوا فَمَا أَوَّلْتَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْعِلْمَ** (در خواب ديدم كه يك كاسه شير به من دادند از آن نوشيدم طوري كه احساس مي كردم تشنگي از وجودم خارج مي شود سپس اضافه آن را به عمر دادم. گفتند: اي رسول خدا آن را به چه چيزي تفسير مي كني؟ فرمود: به علم.) و در سنن ترمذي و ديگران آمده است كه فرمود:**لو لم أُبْعَثْ فيكم لبُعِثَ عمر‏** (اگر من در ميان شما مبعوث نمي شدم هر آينه عمر مبعوث مي شد.)
همچنين رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ابوبكر صديق -رضي الله عنه- را براي انجام نماز كه پايه و عمود اسلام است و براي برگزاري و اقامه مناسك حج كه هيچ مسئله عبادي از آن مشكل تر نيست جانشين كرد كه قبل از اينكه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – حج نمايد آن را انجام داد و اعلام داشت كه از بعد از امسال هيچ مشركي حق انجام دادن حج را ندارد و هيچ فردي بصورت لخت نبايد طواف كند و علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- را به دنبال او فرستاد تا الغاي عهد و پيمان مشركين را اعلام نمايد. هنگامي كه به ايشان ملحق شد گفت: آيا امير هستي يا مأموري؟ در جواب اعلام داشت: مأمور هستم. بنابراين ابوبكر را بر علي امير قرار داد و علي نيز از جمله كساني بود كه مطابق و دستور رسول الله - صلي الله عليه و سلم – مأمور به اطاعت و فرمانبري از ابوبكر در احكام حج و مسافرين و مسائل ديگر بود و اين جريان بعد از غزوه تبوك روي داد كه در آن پيامبر خدا علي را جانشين خود در مدينه قرار داده بود كه در مدينه از مردان جز منافق يا معذور يا عاصي و گناهكار باقي نمانده بود لذا علي خود را به رسول الله - صلي الله عليه و سلم – رساند و گفت: آيا مرا همراه زنان و كودكان قرار مي دهي؟ فرمود:**أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى** (آيا راضي نيستي كه نسبت به من چون هارون براي موسي باشي؟)
با اين فرموده بيان داشت كه جانشين قرار دادن علي در مدينه مقتضي نقص مرتبه و مقام ايشان نيست چنانكه موسي نيز هارون را جانشين خود قرار داد و رسول الله - صلي الله عليه و سلم – هميشه مرداني را جانشين قرار مي داد و معمولاً مرداني باقي مي ماندند ولي در سال غزوه تبوك رسول خدا همراه تمامي مسلمانان از مدينه خارج شد و به هيچ كس اجازه تخلف از غزوه را نداد چون دشمن سرسخت و قوي و سفر طولاني بود كه در آن خداوند متعال سوره برائت را نازل نمود.
كتاب ابوبكر صديق در زكات از جامعترين و مختصرترين آنهاست و به همين سبب اكثر فقها به آن عمل كرده اند ولي نوشته هاي ديگر در آن متقدم و منسوخ مي باشد و اين مي رساند كه ايشان نسبت به سنت نسخ شده عالمتر بوده است و در صحيحين از ابوسعيد روايت است كه گفته است: ابوبكر و عمر نسبت به رسول خدا از ما عالمتر بودند. همچنين اصحاب در زمان ابوبكر در هيچ مسئله اي اختلاف نكردند مگر اينكه به وسيله ايشان حل شده و نزاع برطرف گرديده است طوري كه مسئله اي مورد نزاع در زمان ايشان به صورت حل نشده باقي نماند. براي نمونه مي توان به مسائلي چون: اختلاف در وفات پيامبر - صلي الله عليه و سلم – و دفن كردن و ميراثش و در مورد تجهيز لشكر اسامه و جنگيدن با مانعين زكات و مسائل ديگر اشاره نمود. و اين مي رساند كه خليفه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ديگران را آگاه نموده و نظم بخشيده و آن چيزي كه مايه شبهات بوده را از ميان برداشته لذا در زمان او اختلاف به وجود نيامد.
اما بعد از ايشان علم و كمال هيچ فردي به علم و كمال ايشان نرسيد چنانچه در بعضي از مسائل نزاع كردند همانگونه كه در مسائلي چون: ارث پدر بزرگ و برادر و مسئلة الحرام و در طلاق ثلاثه و مسائل ديگر كه شناخته مي باشد اختلاف نمودند ولي در زمان ابوبكر در اين مسائل اختلافي نبود و همچنين با عمر، عثمان و علي در مسائل زيادي مخالفت شد ولي ديده نشد در مسائلي كه ابوبكر در آن فتوا مي داد و يا قضاوت كند نفري مخالفت نمايد و اين دلالت بر نهايت علم و فهم و دانش اوست.
جانشين رسول الله - صلي الله عليه و سلم – شد و با اينكار نه تنها خللي به اسلام وارد نشد بلكه قوت گرفت علي رغم مخالفت مرتدين و ديگراني كه در صدد خواري اسلام بودند، مسلمانان را حفظ و بر علم و دينشان افزود و آنگونه در اين وادي عمل كه كسي را ياراي چنان مقاومت و اقداماتي نبود و سرانجام چنانكه روي داد دين قوت گرفت و مستقر شد. ابوبكر را خليفه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ناميدند و بعد از وفات ايشان عمر و ديگران را امير المؤمنين خواندند. سهيلي و ديگران از علماء گفته اند فرموده خداوند متعال*لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا*[8] «محزون مباش خداوند با ماست.» در مورد ابوبكر لفظاً تحقق يافت چنانچه در معني نيز به همان صورت محقق گرديد. مي گفتند: محمد رسول الله و ابوبكر خليفة رسول الله، در لقب همراه الله تلفظ مي گردد و اين اتصال لفظي كلمه جلاله الله با مرگ ابوبكر منقطع گرديد و به كساني كه بعد از ايشان آمده لفظ خليفة رسول الله به كار برده نشد.
و همچنين علي بن ابي طالب بعضي از مسائل سنت را از ابوبكر آموخته است و بر عكس ابوبكر چيزي را از علي نياموخته است. چنانكه در حديث مشهوري كه در سنن است نماز توبه است، علي مي گويد: من هرگاه از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – حديثي مي شنيدم آن مقدار كه خدا مي خواست از آن بهره مند مي شدم ولي اگر ديگري حديثي را برايم نقل مي نمود از او مي خواستم كه بر صحت آن سوگند ياد كند در صورت قسم خوردن او را تصديق مي نمودم ولي ابوبكر برايم حديث گفت- و راست گفت ابوبكر- كه پيامبر - صلي الله عليه و سلم – فرمودند:**مَا مِنْ مُسْلِمٍ يُذْنِبُ ذَنْبًا ثُمَّ يَتَوَضَّأُ ويُحْسِنُ الْوُضُوءَ ويُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ وَيَسْتَغْفِرُ اللَّهَ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ** (هر مسلماني كه گناهي را انجام دهد سپس وضو را به صورت كامل بگيرد آنگاه دو ركعت نماز را به جاي آورد و از خداوند درخواست بخشش كند الله تعالي او را خواهد بخشيد.)
از جمله چيزهايي كه در اين مسئله باعث روشنگري است اين نكته مي باشد كه امامان علماي كوفه چون علقمه و اسود و شريع و قاضي و ديگران كه با عمر و علي مصاحب بودند قول عمر را بر قول علي ترجيح مي دادند ولي مسئله در مورد تابعين مدينه، مكه و بصره مشهورتر از آن است كه ذكر شود و كوفه را به آن سبب ذكر نمودم كه در مدت خلافتش فقه و علم علما در آن ظهور يافت.
از ميان تمام شيعيان علي كه با او همدم و مصاحب بودند از هيچ فردي از آنها شنيده نشده است كه در فقه و علم و مسائل ديگر علي را بر ابوبكر و عمر ترجيح دهند، بلكه همه پيروانش آنهايي كه با او جنگيدند همچون بقيه مسلمانان در تقدم ابوبكر و عمر همسو و متفق بودند مگر كساني كه علي خودش نيز آنها را انكار و نكوهش كرده است و آنها نيز در زمان علي تعدادشان كم بود و در سه گروه جمع بودند:
1. طايفه اي در مورد علي غلو كردند و برايش مدعي الوهيت بودند و اينها را علي با آتش سوزانيد.
2. طايفه اي به ابوبكر دشنام داده و او را سب مي كردند كه در رأس آنها عبدالله بن سبأ قرار داشت هنگامي كه گزارش آنها به علي رسيد در صدد قتلش برآمد ولي او از واقعه گريخت.
3. طايفه اي او را بر ابوبكر و عمر تفضيل دادند در اين رابطه فرمود:[لا يبلغني عن أحد منكم أنه فضلني على أبي بكر وعمر إلا جلدته حد المفتري‏] (از هركدام از شما خبري به من برسد كه مرا بر ابوبكر و عمر برتري داده ايد حد افترا بر او صادر مي كنم.) و از بيش از هشتاد طريق از علي نقل شده است كه بر منبر كوفه اعلام داشت:[خير هذه الأمة بعد نبيها أبو بكر وعمر] (بهترين افراد اين امت بعد از پيامبر - صلي الله عليه و سلم – ابوبكر و عمر مي باشند.) و در صحيح بخاري و غير آن از روايت رجال همدان مخصوصاً كه علي در موردشان مي گويد:[ولو كنت بوابًا على باب جنة**لقلت لهمدان ادخلي بسلام] (اگر من دربان دروازه بهشت بودم به همدانها مي گفتم با سلامت وارد شويد.) از روايت سفيان ثوري از منذ ثوري كه هر دو همداني هستند آمده است. بخاري از محمد بن كثير روايت مي كند:[حدثنا سفيان الثوري حدثنا جامع بن شَدَّاد، حدثنا أبو يعلى منذر الثوري، عن محمد ابن الحنفية قال‏:‏ قلت لأبي‏:‏ يا أبت، من خير الناس بعد رسول اللّه صلى الله عليه وسلم ‏؟‏ فقال‏:‏ يا بني، أو ما تعرف ‏؟‏‏!‏ فقلت‏:‏ لا‏.‏ فقال‏:‏ أبو بكر‏.‏ قلت‏:‏ ثم من ‏؟‏ قال‏:‏ ثم عمر] (محمد بن حنيفه گويد: به پدرم گفتم كه بعد از رسول خدا در ميان مردم چه كسي بهترين مي باشد؟ گفت: اي فرزندم آيا نمي داني؟ گفتم: خير. پس گفت: ابوبكر. گفتم سپس چه كسي؟ گفت: سپس عمر.)
و اين را به فرزندش كسي كه جزو خواص او مي باشند و با او هيچ ملاحظه اي ندارد گفت. همچنين اقدام به عقوبت كسي گرفت كه او را بر ديگري تفضيل مي داد. در حاليكه انسان متواضع درست نيست كه اقدام به عقوبت كسي نمايد كه حق را مي گويد و درست نيست او را افترا كننده بخواند. علم رأس فضيلتهاست و در ميان انبياء و اصحاب و باقي مردم هركس عالمتر باشد افضلتر نيز مي باشد. پروردگار متعال مي فرمايد:*هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ*[9] «آيا كساني كه مي دانند با كساني كه نمي دانند برابرند تنها صاحبان فكر و انديشه متذكر مي شوند.» در اين رابطه هم دلايل و هم سخنان اهل علم بسيار است.
اما در مورد اين فرموده[أقضاكم عليّ] هيچكدام از صاحبان كتابهاي ششگانه و مسندهاي مشهور، نه احمد و نه ديگران با سند صحيح يا ضعيف آن را روايت نكرده اند و تنها از طريق كساني كه معروف به دروغگويي مي باشند روايت گرديده است و در اين زمينه عمر سخني دارد و آن اينكه:[أبيٌّ أقرؤنا، وعليٌّ أقضانا] (در ميان ما ابي قاري تر و علي قاضيتر است.) و اين را هم زماني گفته كه ابوبكر در قيد حيات نبوده است.
و حديثي هم كه در سنن ترمذي و ديگران آمده كه پيامبر - صلي الله عليه و سلم – فرمودند:**أَعْلَمُ امتي بِالْحَلَالِ وَالْحَرَامِ مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ وَأَعْلَمُهَا بِالْفَرَائِضِ زَيْدُ بْنُ ثَابِتٍ** (عالمترين امت من به حلال و حرام، معاذ بن جبل و عالمترينشان به فرائض و ميراث زيد بن ثابت است.) در اين حديث ذكري از علي نشده است و حديثي هم كه نام علي در آن برده شده است علي رغم ضعفش در آن بيان شده است كه معاذ بن جبل به حلال و حرام و زيد بن ثابت به فرائض عالمتر است. در صورتي كه هم اين حديث را صحيح بدانيم كسي كه نسبت به حلال و حرام عالمتر است علمش به نسبت كسي كه نسبت به قضاوت عالمتر است وسيعتر مي باشد. چون چيزي كه به قضاوت ارتباط دارد بر طرف نمودن اختلافات و دشمنيهاست مربوط به ظاهر است و ممكن است باطن آن خلاف آن چيزي باشد كه در ظاهر خود را مي نماياند چنانكه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – مي فرمايد:**إِنَّكُمْ تَخْتَصِمُونَ إِلَيَّ وَلَعَلَّ بَعْضَكُمْ أَنْ يَكُونَ أَلْحَنَ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ وَإِنَّمَا أَقْضِي بنَحْوٍ ما أَسْمَعُ فَمَنْ قَضَيْتُ لَهُ مِنْ حَقِّ أَخِيهِ شَيْئًا فَلَا يَأْخُذْهُ فَإِنَّمَا أَقْطَعُ لَهُ قِطْعَةً مِنْ النَّارِ**[10] (شما براي رفع دعواهايتان را پيش من مي آوريد و چه بسا بعضي از شما در بيان و سخنوري بر ديگري فايق آيد و من بر اساس آنچه كه مي شنوم قضاوت خواهم كرد. هركس كه در قضاوت حق برادرش را به او دادم آن را دريافت نكند چون من قطعه اي از آتش جهنم را برايش قرار داده ام.) رهبر و سيد قاضيان اعلام مي دارد كه قضاوتش حرام را حلال نمي نمايد بلكه بر مسلمان حرام است كه با توجه به قضاوتش كه در آن حق ديگري به او داده شده مال كسي را دريافت نمايد. و دانستن حلال و حرام شامل ظاهر و باطن امور است بنابراين كسي كه به آن عالم باشد نسبت به دين آگاهتر است.
و همچنين قضاوت دو نوع است:
در نوع اول طرفين دعوا هر دو منكر آن مي باشند چنانكه يكي مدعي امري باشد و ديگري آن را انكار نمايد كه در آن بر اساس دلايل و شواهد حكم مي شود.
در نوع دوم طرفين دعوا منكر اصل مسئله نيستند بلكه در اينكه چه كسي مستحق آن مي باشد با همديگر درگيرند چنانكه دو نفر در تقسيم ارث يا در اينكه زوجين هر كدام چه حقي بر همديگر دارند يا دو شريك با همديگر اختلاف دارند.
اين قسمت يكي از قسمتهاي مربوط به حلال و حرام است لذا هرگاه كسي از طرفين به فتوايش راضي باشند جهت رفع دعوا فتوا دهد برايشان كافي است ديگر احتياج به كسي كه در بينشان حكم كند ندارند، تنها در موردي كه مسئله را انكار مي نمايند احتياج به حاكم خواهند داشت و در چنين مواردي هم اكثراً با ظلم و فجور همراه است و گاهاً نيز مسبب آن فراموشي است. ولي هر فردي اعم از نيك و بد به حلال و حرام احتياج دارند ولي تنها تعداد كمي از نيكان احتياج به قضاوت خواهند داشت.
به همين خاطر هنگامي كه ابوبكر -رضي الله عنه- عمر -رضي الله عنه- را مأمور قضاوت در بين مردم نمود يكسال منتظر ماند ولي دو نفر در مورد يك مسئله به او مراجعه نكردند و اگر مجموع قضاوتهايي از اين نوع را كه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – انجام داده شمارش نماييم به دو مورد نمي رسيم در حاليكه مسئله در مورد حلال و حرام كه قوام دين است و خاص و عام به آن احتياج دارند اينگونه نيست.
اين حديث**أَعْلَمهم بِالْحَلَالِ وَالْحَرَامِ مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ** به اتفاق علما نسبت به**أقْضَاكُم علي** در صورتي كه بخواهند به آن استناد نمايند به صحت نزديك تر است و حال كه از لحاظ سند و دلالت نمودن اينگونه است معلوم مي شود كسي كه با توجه به اين سند به عالمتر بودن علي بر معاذ رأي دهد جاهل است تا برسد به اينكه با عالمتر بودنش نسبت به ابوبكر و عمر كه از معاذ عالمترند رأي دهد، علي رغم اينكه حديثي كه در آن از معاذ و زيد نام برده شده را بعضي ضعيف و بعضي حسن مي دانند ولي حديثي كه نام علي در آن برده شده ضعيف است.
اما در مورد حديث: :**أنا مدينة العلم** بايد گفت كه حديثي واهي و ضعيف است به همين دليل هر چند كه ترمذي آن را روايت كرده است آن از جمله احاديث موضوع و تكذيب شده به حساب آورده اند، لذا ابن جوزي آن را در موضوعات ذكر كرده و بيان داشته است كه اين حديث از جميع طروق آن موضوع و ساختگي است.
و كذب و دروغ بودن آن به وسيله متن آن نيز معلوم مي گردد لذا احتياج به برسي اسناد ندارد چون اگر رسول الله - صلي الله عليه و سلم – شهر علم باشد در آن صورت براي اين شهر جر دروازه اي نخواهد بود در حاليكه درست نيست كه پيام آور رسول خدا و كسي كه پيام او را به امت مي رساند يك نفر باشد، بلكه واجب است مبلغ و رساننده خبر از او اهل تواتر باشند كساني كه به واسطه خبر آنها براي غائب علم حاصل مي گردد. كه روايت واحد به وسيله قرائن مفيد علم است. و اين قرائن و شوهد يا منتفي است يا از بيشتر مردم مخفي مي ماند و يا اينكه بيشتر مردم علم به قرآن و سنت متواتر برايشان حاصل نمي گردد، در حاليكه به وسيله نقل متواتر براي خاص و عام علم حاصل مي گردد.
اين حديث را يك فرد زنديق يا جاهل كه به گمانش خواسته مدحي بنمايد ساخته شدهه و به دروغ نسبت داده است يا اين را ساخته اند تا به وسيله آن علوم ديني را زير سؤال ببرند چون تنها يك اصحاب آن را ابلاغ كرده باشد همينگونه خواهد بود.
و بصورت متواتر نيز خلاف اين موضوع ثابت است چون در تمام شهرهاي مسلمين از غير علي و به وسيله باقي اصحاب علوم دين ابلاغ شده است چنانكه مسئله در مورد اهل مكه و مدينه واضح است و اهل شام و بصره نيز همينگونه اند چون آنها از علي جز چيزهاي اندكي را دريافت نداشته اند چنانكه بيشترين جاي كه علم از طريق علي بيان گرديده است كوفه مي باشد ولي با اين حال قبل از ولايت عثمان مردم آنجا قرآن و سنت را فرا گرفته بودند كه به نسبت ولايت و حكومت علي متقدم است.
فقيه ترين و عالمترين مردم مدينه علم را در زمان عمر آموختند و قبل از آن احدي از آنها از علي چيزي را نياموخته مگر كساني كه به هنگام بودن علي در يمن از او آموخته باشند آنگونه كه در چنان اوضاعي از معاذ بن جبل نيز آموخته اند چون مقام معاذ بن جبل و تعليماتش در يمن بيشتر از مقام و تعليم علي بوده است به همين سبب مردم يمن از معاذ بيشتر از علي روايت كرده اند و شريح و ديگر بزرگان تابعين فقه را از معاذ آموخته اند. و هنگامي كه علي وارد كوفه گرديدشريح قبل از او عهده دار مقام قضاوت شده بود و علي در زمان خلافت خويش شريح و عبيده سلماني را عهده دار مقام قضاوت نمود كه هر دو از غير او فقه را آموخته بودند و حال كه علوم اسلام قبل از اينكه علي به كوفه رود در سرزمينهاي اسلامي چون حجاز، شام، يمن، عراق، خراسان، مصر و مغرب منتشر شده و علومي هم كه در كوفه منتشر گشته بود غير از او آن را در كوفه انتشار داده بودند و چيزي از مسائل علمي به صورت خاص به نسبت باقي اصحاب به علي اختصاص نداشت و تبليغ عمومي هم كه به واسطه ولايت و حكومت برايش حاصل گرديد بيشتر از آن براي ابوبكر و عمر و عثمان حاصل شد و به صورت خاص نيز ابن عباس بيشتر از او فتوا داده است، ابوهريره بيشتر از او روايت نموده است در حاليكه علي از هر دو نفر ياد شده عالمتر است همانگونه كه ابوبكر و عمر و عثمان نيز از آنها عالمتر مي باشند و همچنين خلفاي راشدين اقدام به تبليغ عمومي اسلام كرده اند چيزي كه مردم به آن بيشتر از بعضي از علوم خاص احتياج دارند كه بعضي رساننده آن بوده اند.
اما آنچه كه بعضي از دروغگويان و جاهلان در مورد اينكه علي به صورت خصوصي داراي علم بخصوصي بوده است همه آنها باطل مي باشند در صحيح ثابت است كه به او گفته شد آيا از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – چيزي پيش خود داريد؟ جواب داد:**لَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِلَّا فَهْمٌ يُؤْتِيهِ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ رَجُلًا فِي الْقُرْآنِ وَمَا فِي هَذِهِ الصَّحِيفَةِ وكان فيها عقول الديات ـ أي‏:‏ أسنان الإبل التي تجب فيه الدية ـ وفيها فِكَاكُ الْأَسِيرِ وَفيها‏:لَا يُقْتَلُ مُسْلِمٌ بِكَافِرٍ‏** (خير قسم به كسي كه دانه فلق و انسان را آفريد جز فهمي كه خداوند در مورد كتابش به بنده اي بدهد و جر آنچه كه در اين صحيفه موجود است و در آن نيز مسائلي مربوط به ديات و آزادي اسرا موجود است و اينكه مسلمان به سبب كفر كشته نمي شود.) و در لفظي آمده است:[هل عهد إليكم رسول اللّه صلى الله عليه وسلم شيئًا لم يعهده إلى الناس‏؟‏] (آيا رسول الله - صلي الله عليه و سلم – چيزي را با شما در ميان نهاده كه با ديگران در ميان ننهاده باشد؟) پس آن را نفي مي كند.
و آنچه را كه بعضي از جاهلان مي گويندو آن اينكه هنگام غسل ميت رسول الله - صلي الله عليه و سلم – علي از آن آب غسل، علم اولين و آخرين را وراث شده است از جمله زشت ترين دروغگوئيهاست. چون خوردن آب غسل مشروع نست و علي نيز چيزي را ننوشيده است و در صورتي كه اين مسئله باعث علم باشد در آن كار ديگران نيز با او شريك بوده اند و هيچكدام از افرادي عالم اين مسائل را روايت نكرده اند و ذكر مسائلي چون: اينكه او بواسطه دانستن علم باطن از ابوبكر و عمر و ديگران ممتاز بوده است. چنين مسائلي از جمله مقالات باطنيهاي ملحد و امثالهم مي باشد كساني كه كافر مي باشند. و حتي داراي آن چنان مسائل كفري هستند كه يهود و نصارا فاقد آن مي باشند، چنانكه به الوهيت و نبوتش معتقد شدند و اينكه او از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – عالمتر است و اينكه در امورات باطن معلم پيامبر - صلي الله عليه و سلم – بوده است و امثال اين گفته ها، كه اهل غلو و افراط در كفر و الحاد آن را بر زبان مي رانند. و الله سبحانه و تعالي اعلم.

آيا ابوبكر و عمر از خضر افضلتر اند؟

اساس مسائل در اين مورد بر اين پايه قرار دارد كه آيا خضر پيامبر است يا نه؟ اكثر علما معتقدند كه ايشان پيامبر نبوده اند و اين مورد را ابو علي بن ابو موسي و ديگر علما انتخاب كرده اند، و بر اين اساس ابوبكر و عمر از خضر افضل تر مي باشند.
و قول دوم اين است كه او پيامبر است و ابو الفرج ابن جوزي و ديگراني بر اين باورند و بر اين اساس خضر از ابوبكر و عمر افضل تر مي باشد اما به اتفاق رسول الله - صلي الله عليه و سلم – و عيسي بن مريم - عليه السلام- از ابوبكر افضلتر مي باشند. كه محمد در اول اين امت و عيسي در آخر آن مي باشد.


تفضيل سه خليفه اول بر علي

س: نفري به سنت متمسك است و در تفضيل سه خليفه اولي بر علي دچار ترديد است چون رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در مورد علي فرموده است:**أنت مني وأنا منك‏** (تو از من و من از تو هستم.) و همچنين فرموده:**أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى**[11] (نسبت تو به من چون نسبت هارون به موسي است.) و همچنين فرموده است:**لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ…**[12] (پرچم را به دست كسي مي دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد…) و مي فرمايد:**مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ**[13] (هركس من مولاي او هستم علي نيز مولاي اوست.)**اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ…**[14] (بار الها كسي كه او را دوست مي دارد دوست بدار و با كسي كه با او دشمني مي كند دشمن باش.) و مي فرمايد:**أذكِّركُم اللّه في أهل بيتي** (شما را در مورد اهل بيتم متذكر مي شوم.) در سوره آل عمران آيه 61 خداوند مي فرمايد:*فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ…* «بگو بياييد تا فرزندانمان و شما نيز فرزندانتان را فرا خوانيم…» و مي فرمايد:*هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ*[15]«هر آينه مدتي بر آدمي آمده است» و مي فرمايد:*هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ*[16] «اينها دو دشمن هستند كه بر سر پروردگارشان با همديگر مي جنگند.»
ج: در آغاز به نكته اي بايد توجه نمود و آن اينكه: هنگامي كه فضيلتي براي يك نفر اثبات مي شود كه مانندش در ديگري وجود ندارد در صورت وجود شرايط مساوي شخصي كه دارنده صفت مي باشد او برتر است ولي داشتن فضائلي كه ديگران نيز داراي آن هستند موجب فضيلت نمي باشد.
و حال كه چنين است فضايل ابوبكر صديق -رضي الله عنه- كه به واسطه آن از ديگران متمايز است ديگران فاقد آن مي باشند، در حاليكه فضايل علي از جمله امورات مشترك مي باشدكه ديگران نيز واجد آن هستند، چنانكه در مورد صديق مي فرمايد:*لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا من اهل الارض خَلِيلًا لَاتَّخَذْتُ أَبَا بَكْرٍ خليلاً‏**[17] (در صورتي كه از اهل زمين خليلي برمي گرفتم ابوبكر را يار صميمي خويش قرار مي دادم.) و مي فرمايد:**لَا يبْقي فِي الْمَسْجِدِ خَوْخَةٌ إِلَّا سدت الا خَوْخَةَ أَبِي بَكْرٍ**[18] (همه درهاي رو به مسجد را بستند تنها دروازه ابوبكر را باز گذاشتند.) و مي فرمايد:**إِنَّ أَمَنَّ النَّاسِ عَلَي فِي صُحْبَتِهِ وَ ذات يده أَبُو بَكْرٍ‏**[19] (در دوستي و مال از ابوبكر بيشتر از هركس امين هستم.) اينها مجموعاً سه خصوصيتي هستند كه هيچ فردي در آن با او مشترك نيست. يكي دال بر اين است كه رسول خدا آنگونه كه نسبت به ابوبكر در جان و مال احساس امنيت داشته از كسي ديگر نداشته است. بعضي از دروغگويان خواسته اند با جعل حديث نبستن در را براي علي هم ثابت كنند ولي موضوع ياراي مقابله با صحيح را ندارد و اين امر مخصوص ابوبكر صديق است.
در سومي اظهار مي دارد كه هيچ بشري استحقاق خليلي را در صورت امكان جز ابوبكر نداشته است و در صورتي كه ديگران از او برتر بودند نسبت به اين امر شايستگي بيشتري مي داشتند. و همچنين دستور دادنش مبني بر امامت نماز در مدت زمان مريضي براي ابوبكر از جمله خصايص و فضايل اوست و به همين صورت سپردن امارت حاجيان در زمان حيات خويش به ابوبكر براي اينكه سنت را برپا دارد و آثار جاهليت را محو نمايد از جمله خصوصيات و ويژگيهاي اوست و همچنين فرموده اش در حديث صحيح كه مسلم آن را روايت مي كند:**ادْعُ أَبَاكِ وَأَخَاكِ حَتَّى أَكْتُبَ لِأَبِي بَكْرٍ كِتَابًا**[20] (به عايشه صديقه مي گويد: برادر و پدر را صدا بزن تا كتابي براي ابوبكر بنويسم.) و امثال اين احاديث كه بسيارند بيان كننده اين امرند كه در ميان اصحاب فردي مساوي و در مرتبه او نبوده است.
اما اينكه در مورد علي فرموده است**أنت مني وأنا منك‏** همين مسئله را در مورد ديگران نيز بيان داشته است. آن را به مسلمانان و و جماعت اشعريها نيز گفته است. پروردگار متعال مي فرمايد:*وَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَمَا هُمْ مِنْكُمْ*[21] «به پروردگار سوگند ياد مي كنند كه از شما هستند در حاليكه از شما نيستند.» رسول الله - صلي الله عليه و سلم – مي فرمايد:**مَنْ غَشَّنَا فَلَيْسَ مِنَّا** (هركس ما را فريب دهد از ما نيست.) كه مقتضي آن اين است هركس اين گناهان كبيره را ترك نمايد از ماست پس هر مؤمن كامل الايمان از پيامبر و پيامبر از اوست و همچنين پيامبر - صلي الله عليه و سلم – در مورد دختر حمزه مي فرمايد:**أنت مني وأنا منك‏** و به زيد مي فرمايد:**أنت أخونا ومولانا** (تو برادر ما و مولاي ما هستي.) اين امر اختصاص به زيد ندارد بلكه همه كساني را كه آزاد كرده است به همين صورت مي باشند.
و همچنين اين فرموده:**لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ…** صحيح ترين حديث روايت شده در مورد فضيلت علي -رضي الله عنه- مي باشد كه بعضي از دروغگويان بر آن افزوده اند كه گويا ابوبكر و عمر در آغاز پرچم را گرفته و سپس فرار نموده اند. در صحيح موجود است كه عمر -رضي الله عنه- گفت:[ما أحببت الإمارة إلا يومئذ] (من رياست را جز در آن روز دوست نداشتم.) اين حديث رد كننده موضع گيري نواصب در مورد علي مي باشد. در مورد توصيفي كه در اين فرموده در مورد علي ذكر شده بايد گفت: اين مسئله تنها جزو خصايص او نيست بلكه هر مؤمن كامل الايماني خدا و رسولش را دوست مي دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مي دارند چنانكه مي فرمايد:*فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ*[22] «خداوند به زودي قومي را برمي انگيزد كه آنها را دوست مي دارد و آنها نيز خداوند را دوست مي دارند.» حال آنكه اينها همان كساني هستند كه با امامت ابوبكر با مرتدين جنگيدند و در صحيح موجود است كه از رسول خدا سؤال شد كه:**أَيُّ النَّاسِ أَحَبُّ إِلَيْكَ قَالَ عَائِشَةُ قال فمِن الرِّجَالِ قَالَ أَبُوهَا**[23] (محبوبترين مردمان پيش تو چه كسي مي باشد؟ فرمود: عايشه. سؤال را در مورد مردان تكرار كردند: فرمود: پدرش. كه اين مورد جزو خصايص ابوبكر است.) اما در مورد اين فرموده:**أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى**[24] (آيا راضي نيستي كه نسبت به من منزلت هارون نسبت به موسي را داشته باشي.) رسول الله - صلي الله عليه و سلم – اين را هنگامي فرمود كه قصد عزيمت به غزوه تبوك را داشت و علي را نيز در مدينه جانشين كرده بود. بعضي گفته اند به خاطر اينكه ايشان را مبغوض داشته او را جانشين نموده است. رسول الله - صلي الله عليه و سلم – هرگاه به جنگ مي رفت نفري از امتش را بعد از خويش جانشين قرار مي داد و اين كار را هنگامي انجام مي داد كه تعدادي از مؤمنان نيرومند و توانا در مدينه مي ماندند، ولي در غزوه تبوك اجازه ماندن به هيچ فردي را نداد بنابراين جز افرادي كه معذور بودند يا گناهكار كسي باقي نماند. بنابراين چنين جانشيني نشانه ضعف بود لذا منافقين شروع به طعنه زدن به علي كردند به همين خاطر رسول الله - صلي الله عليه و سلم – برايش بيان مي دارد كه من تو را به خاطر اينكه پيش من داراي نقايصي هستي جانشين نكرده ام، چنانكه موسي هارون را جانشين خويش كرد در حاليكه او شريك رسالتش بود آيا تو به اين كار راضي نيستي؟ و آشكار است كه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – قبل از ايشان ديگراني را نيز جانشين كرده بود كه آنها نيز همگي چنين منزلتي را يافته بودند و اينكار از جمله خصوصيات علي نيست در صورتي كه اين جانشيني نشانه فضيلت بر ديگران بود ترسي بر علي نبود تا اينكه از ناراحتي گريه كند. از جمله چيزهايي كه بيانگر اين مسئله مي باشد اين است كه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در سال نهم هجري ابوبكر را بر علي امير و سرپرست قرار داده است و در اينكه علي را بر ابطال عقد و قرار دادها با مشركين فرستاد به عنوان خصوصيت ويژه برايش محسوب نمي گردد چون عادت بر اين منوال جريان داشت كه عقد قرار داد و ابطال آن را تنها مي بايست يكي از افراد اهل بيت انجام دهد بنابراين هر فردي از اهل بيت را امير قرار مي دهد معلوم مي شود كه اين حديث بر اينكه او به منزله هارون از هر جهت مي باشد دلالت نمي كند تنها شبهه اي كه ايجاد مي كند اين است كه بر خلافت و جانشيني ايشان دلالت نمايد ولي اين امر مخصوص ايشان نيست.
رسول الله - صلي الله عليه و سلم – ابوبكر را به ابراهيم و عيسي، و عمر را به نوح و موسي - عليهم السلام- هنگامي كه به مسئله اسراء و معراج اشاره مي كند تشبيه مي نمايد و اين مورد به نسبت تشبيه كردن علي به هارون بزرگتر و مهمتر است كه لازمه اش اين نيست كه ابوبكر و عمر به منزله آن پيامبران باشند بلكه تشبيه كردن چيزي به چيز ديگر به خاطر مشابهت در بعضي موارد است كه اين در قرآن و سنت و كلام عرب بسيار است.
اما در مورد اين فرموده:**مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ…**[25] (هركس من مولاي او هستم علي نيز مولاي اوست بار الها هركس او را دوست دارد دوستش بدار…) اين حديث در هيچكدام از كتابهاي مصور بيان نشده است فقط ترمذي آن را در سننش آورده و آن هم تنها بخش نخستش را بيان داشته است**مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ** و قسمت اضافي بر آن در حديث وجود ندارد. از امام احمد در موردش سؤال مي كنند جواب مي دهد كه كوفيان آن را اضافه نموده اند و بدون هيچگونه شكي ساختگي است و دلايل آن واضح مي باشد.
اول اينكه: حق غير از رسول الله - صلي الله عليه و سلم – همدم و همراه هيچ فرد ديگري نيست چون در غير اين صورت فرد مذكور مي بايست چون رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در تمام اقوالش پيروي شود. در حاليكه اصحاب و حتي پيروان علي در مسائلي با او مخالفت نموده اند كه نصوص هم موافق آنها بوده است چنانكه در مسئله عده زني كه حامله است و شوهرش مرده است اختلاف روي داد و قول علي صائب نبود.
ثانياً:**اللهم انصر من نصره‏.‏‏.‏‏.** (پروردگارا را كمك كن هركس كه او را كمك مي كند) كه ادامه حديث قبلي است خلاف واقع است چنانكه كساني همراهش در جنگ صفين شركت كردند و پيروز نشدند و كساني ياريش نكردند و خوار و ذليل نشدند چنانكه سعد بن ابي وقاص فاتح عراق همراهش نجنگيد و همچنين ياران معاويه و بني اميه كه با او جنگيدند بسياري از سرزمين هاي كفر را فتح و خداوند پيروزي را نصيب آنها نمود.
ثالثاً: گفته**اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ…** (بار الها كسي كه او را دوست مي دارد دوست بدار و با كسي كه با او دشمني مي كند دشمن باش.) مخالف با اصل اسلام است چنانكه قرآن بيان مي دارد مؤمنان علي رغم جنگيدن با هم و ظلم و ستمي كه بر هم روا مي دارند برادر همديگرند.
و همچنين در مورد:**مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ** از اهل حديث كساني چون بخاري و ديگران از آن ايراد مي گيرند و بعضي هم آن را حسن مي دانند و در صورتي كه رسول الله - صلي الله عليه و سلم – آن را گفته باشد ولايت مخصوص به او را بيان نداشته است بلكه چيزي را كه ديگران نيز متصف به آنند را اعلام نموده است و آن همان ولايتي است كه همه مؤمنان به نسبت همديگر از آن برخوردارند. نقطه مقابل موالات معادات و دشمني است و بدون شك مؤمنان را نسبت به غير مؤمنان بايد دوست داشت و اين امر رد بر نظريه نواصب است.
و حديث بخشيدن و صدقه دادن انگشتري در نماز توسط علي به اتفاق اهل علم دروغ و جعلي است سبب آن نيز امر واضح و ثابت شده است كه در جاي خويش بصورت مشروح بيان گرديده است.
اما فرموده رسول الله - صلي الله عليه و سلم – در روز غدير كه فرمود:**أذكِّركُم اللّه في أهل بيتي** (شما را در مورد اهل بيتم متذكر مي شوم.) تنها مخصوص علي نيست بلكه تمامي اهل بيت در آن مساوي هستند و دورترين مردم در عدم رعايت اين سفارش و وصيت رافضه مي باشند چون آنها با عباس و فرزندانش دشمني و با اكثر اهل بيت مخالفت و كافران را بر عليه آنها ياري كردند.
در مورد آيه مباهله بايد گفت اين هم از جمله خصوصيات خاص وي نمي باشد بلكه درخواست رسول الله - صلي الله عليه و سلم – از علي و فاطمه و دو فرزندشان به خاطر اين نبوده است كه آنها افضل امت هستند بلكه سبب آن اين بوده كه در ميان اهل بيت جزو خواص رسول الله - صلي الله عليه و سلم – مي باشند چنانچه حديث كساء نيز بعد از جمع كردنشان مي فرمايد:**اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي فَأَذْهِبْ عَنْهُمْ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهِيرًا**[26] (پروردگارا اينها اهل بيت من هستند پليدي را از آنها دور و پاكشان گردان.) منظور خاصان اهل بيت مي باشند نه منحصر كردن اهل بيت در آنها لذا آنها را صدا زده و تخصيص نموده است و در مورد*الأنفس* تعبير به واحد نوعي نموده است چنانكه در آيه 12 سوره نور مي فرمايد:*ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا* «مؤمنان اعم از زن و مرد نسبت به خويش حسن ظن دارند.» و مي فرمايد:*فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ*[27] «بعضي از شما بعض ديگر را بكشد.»
و اينكه مي فرمايد:**أنت مني وأنا منك‏** (تو از من و من از تو هستم.) منظور اين نيست كه او جزو ذات رسول الله - صلي الله عليه و سلم – است هر چند شكي نيست كه ايشان از نظر منزلت و نزديكي بزرگترين افراد است، ايشان داراي ويژگي هايي در ايمان و قرابت است كه بقيه طايفه و اهل بيت از آن برخوردار نيستند و جريان مباهله نيز مؤيد آن است ولي اين امر مانع از آن نيست كه از غير طايفه افرادي باشند كه از او برترند چون جريان مباهله در بين خويشان و فاميل روي داده است.
و آيه*هَذَانِ خَصْمَانِ…*[28] مختص به علي نيست بلكه در مورد علي، حمزه و عبيده مي باشد و حتي مي توان گفت كه شامل تمام كساني است كه در بدر حضور داشتند.
اما در مورد سوره انسان*هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ*[29] بايد گفت: هركس شأن نزولش را در مورد علي، فاطمه و دو فرزندشان بيان داشته آ نرا جعل كرده و دروغ گفته است چون اين سوره مكي است و حسن و حسين نيز در مدينه متولد شده اند و در صورتي كه هم آن را صحيح هم فرض نماييم اين معني را نمي رساند كه هركس مسكين و يتيم و اسير را خوراكي دهد افضل اصحاب مي باشد بلكه مشترك بين تمام كساني است كه چنين كاري را انجام مي دهند و دلالت بر استحقاق ثواب و پاداش براي انجام دهنده چنين كاري مي نمايد، گر چه اعمال ديگري چون ايمان به خدا و برپا داشتن نماز در وقتش و جهاد در راه خدا از آن برترند.

صلوات فرستادن بر علي
س: آيا جايز است علي را به صلوات نمودن مختص نمود؟
ج: براي هيچ فردي جايز نيست جز رسول الله - صلي الله عليه و سلم – فرد ديگري را به صلوات فرستادن اختصاص دهد. اينكار براي هيچ فردي، ابوبكر، عمر، عثمان يا علي جايز نيست، هركس آن را انجام دهد مبتدع است بلكه يا بر همه سلام مي فرستند و يا صلوات را بر همگي ترك مي نمايند.
و مشروع اين است كه بگويد:[ اللهم صل على محمد وعلى آل محمد، كما صليت على إبراهيم إنك حميد مجيد وبارك على محمد وعلى آل محمد، كما باركت على إبراهيم في العالمين إنك حميد مجيد‏]
و هركس بگويد هيچ كس بر علي افضل و برتر نيست چنين فردي دچار اشتباه و خطا گرديده چون اين ادعا مخالف دلايل شرعي است. و الله اعلم.

 

 

صحابی كیست؟

الحمد للَّه رب العالمین وصلی اللَّه علی محمد وآله وصحبه وأزواجه الأطهار أمهات المؤمنین وبعد.
الله جل جلاله در قرآن كريم میفرماید:

﴿مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَینَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً یبْتَغُونَ فَضْلاً مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیغِیظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً﴾. (الفتح: ۲۹).
«محمد فرستادة الله است و همراهانش بركفار خشن و در بین خود مهربانند و میبینی آنها را در حال ركوع و سجده كه جویای فضل الله و خشنودی اویند اثر سجده در چهره‌های ایشان مشهود است داستان ایشان در تورات و انجیل است ایشان (صحابه) مانند زراعتی هستند كه ساقه سبز خود را بیرون دهد پس آنرا قوی گرداند و سپس محكم بایستد بر ساقهء خود و زراعت كاران را به شگفت و كافران را به خشم آرد و الله به مومنان نیكوكار ایشان وعده مغفرت و پاداش عظیم میدهد».

( والذین معه) یعنی كسانیكه با اویند یعنی یاران او را الله جل جلاله به صفاتی ارزنده وصف نموده است از جمله: آنها در مقابله باكفار سخت و خشن اند. و در بین خود مهربانند.

و سپس میفرماید: آنها مردمانی‌اند كه زیاد نماز میخوانند و علاوه مینماید كه هدف آنها از این ركوع و سجده جلب رضای الهی است یعنی الله گواهی به حسن نیت و اخلاص آنها میدهد.

و بعد می افزاید كه چهره های آنها از اثر سجده نورانی است. و بالاخره به آنها وعده میدهد كه مغفرت و پاداش بزرگی در انتظار آنها است.

الله سبحانه وتعالى صحابه رضوان الله عليهم را به نهالی تشبیه میكند كه كم كم رشد نموده شاخ و برگ میدهد و كفار از این رشد به غیض میآیند در عمل صحابه نیز چون نهالی تازه پا بودند و سپس مدینه را گرفتند و بعد مكه و بعد خیبر و یمن و شبه جزیره عرب را و بعد ایران و مصر و روم را و از این درخت پرشاخ و برگ كفار به خشم آمدند.

 استنباط امام مالك -رحمه الله- از این آیه این است كه هر كسی به همراهان محمد -صلى الله علیه وآله وسلم- یعنی صحابه -رضی الله عنهم- خشم و غیض داشته باشد كافر است. 

اول: تعریف لفظ (صحابی) در لغت
صحابی: منسوب به صاحب است بمعانی متعددی آمده است ، که در تمام معانی آن، ملازمت و همنشینی و اطاعت، مشترک است (لسان العرب، ج
۱، ص ۵۱۹)

و قبل از بیان برخی از کار بردهای معانی لغوی (الصحبة)، لازم به ذکر است که برخی از آنها در ضمن معنی اصطلاحی آن نمی‌گنجند زیرا تعاریف اصطلاحی مقید به دربرداشتن همه معانی لغوی نیستند، لذا من هم صرفاً به بیان برخی معانی آن که با معنی اصطلاحی مرتبط هستند می‌پردازم تا از اطلاق آن پرهیز شود :

۱- صحبت مجازی :
 بر شخصی که دارای یک وصف مشترک باشند هر چند که فاصله‌ زمانی طولانی هم در میانشان باشد اطلاق می‌شود، همانگونه که پیامبر اکرم -صلی الله علیه وسلم- به برخی از همسرانش فرمود : (شما صاحبان یوسف –علیه السلام- هستید).( بحارالانوار : ج
۲۸، ص ۱۳۷)

۲- صحبت اضافی :
 یعنی اضافه شدن این کلمه به کلمه‌ای دیگر به دلیل وجود تعلقی بین آنها، مانند اینکه گفته می‌شود : (صاحب مال، صاحب علم …).

۳- صحبتی که بر مبنای مسئولیت است:
 آنچنانکه در آیه زیر آمده است :

﴿وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَةً﴾. (مدثر : ۳۱)
«مأموران دوزخ را جز از میان فرشتگان بر نگزیده‌ایم».

۴- صحبت دیدار (ملاقات):
کاربرد این معنی زمانی است که بین دو شخص دیداری صورت گیرد، اگر برای یک بار و به هر دلیل، سپس قطع شود. آنگونه که پیامبر -صلی الله علیه وسلم- در حدیث زیر اشاره کرده‌اند که (البیعان بالخیار ما لم یتفرقا او یقول أحدهما لصاحبه: اختر …) یعنی: فروشنده و خریدار تا زمانی که در مجلس هستند اختیار فسخ معامله را دارند یا اینکه یکی از آنها اختیار را به صاحبش (طرف معامله‌اش) بدهد. پیامبر -صلی الله علیه وسلم- در این حدیث مشتری را (صاحب) نامیده است در حالیکه دیدار او با فروشنده فقط یک بار به هنگام خرید کالا صورت می‌گیرد.

 ۵ - صحبت مجاورت و تقابل:
 که هم در ارتباط مؤمن با کافر و یا کافر با مؤمن کاربرد دارد، وآن مصداق این فرموده الله بیان شده است :

﴿قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً﴾. (کهف: ۳۷)
«دوست مؤمن، در حالی که با وی گفتگو داشت، بدو گفت : آیا منکر کسی شده‌ای که تو را از خاک ناچیزی و سپس از نطفة بی‌ارزش آفریده است، و بعد از آن تو را مرد کاملی کرده است؟!». و یا در آیه دیگر که فرموده است :

﴿فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یحَاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنكَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً﴾. (کهف : ۳۴)
«پس در گفتگو به دوست مؤمن خود گفت: من ثروت بیشتری از تو دارم و از لحاظ نفرات مقتدرتر از تو و فزونترم».

شما که دنبال او می‌گردید آنجاست

بنابر آنچه گفته شد مدلول همه معانی لغوی صحبت به معنی اصطلاحی آن تعمیم داده نمی‌شود و اگر لفظ صحابی را براساس همه معانی لغوی آن معنی کنیم، همه ما نیز جزو صحابه خواهیم بود و یهود و نصاری و منافقان و مشرکان نیز که پیامبر را دیده‌اند در شمار صحابه خواهند بود، زیرا در لغت برای لفظ صحابه، شروطی مانند دیدار همیشگی یا ایمان به الله تا دم مرگ لحاظ نشده است.

نکته: در جریان بر حرمتی عبدالله بن ابی منافق به پیامبر -صلی الله علیه وسلم-، عمر –رضی الله عنه- از پیامبر -صلی الله علیه وسلم- اجازه خواست تا گردنش را بزند، پیامبر -صلی الله علیه وسلم- فرمود : (او را به خود واگذار؛ تا مردم نگویند که محمد اصحاب خویش را می‌کُشد).

استعمال کلمه صحابی برای آن منافق توسط پیامبر -صلی الله علیه وسلم- در این حدیث بر مبنای استعمال لغوی آن بوده است، نه اصطلاحی، و این از بلاغت و حکمت ایشان و بر مبنای قواعد لغوی متعارف میان عربهاست وهیچ مشکل و اشتباهی در فهم اطلاقات لغوی پیش نمی آمد و آنهم به دو :

 اول : به کار بردن معنای لغوی مستلزم جدایی بین ایمان و نفاق نیست؛ زیرا قاعده‌ای برای آن نیست.دوم : پیامبر -صلی الله علیه وسلم- برای جلوگیری از اقدام عمر –رضی الله عنه- در کشتن منافق فرمود: (تا مردم حرفی نزنند). استعمال کلمه «ناس» گروه مخالف اصحاب را شامل می‌شود؛ و قرآن هم اینگونه خطابی را در خود دارد، که برای مؤمنان از تعبیر :

﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ﴾.   (بقره : ۱۵۳)
و برای خطاب قرار دادن کفار یا عموم مردم از جمله کفار و مؤمنان، از خطاب

﴿یا أَیهَا النَّاسُ﴾.   (بقره : ۲۱)
استفاده می‌کند.

واضح است که کافران بیشترین دشمنی را برای لطمه زدن به پیامبر -صلی الله علیه وسلم- و دعوت ایشان داشتند و اگر عبدالله پسر ابی توسط پیامبر -صلی الله علیه وسلم- و یارانش کشته می‌شد، اینگونه شایعه می‌کردند که او اصحاب و یاران خویش را می‌کُشد، نه اینکه شخص مستحقِ قتل را کشته است. و انتشار چنین خبری در راستای اهداف کفار بوده و به مانعی برای قبول دعوت و توجه مردم به پیامبر -صلی الله علیه وسلم- تبدیل می‌شد.

 فهم معانی لغوی کلمه صحابی برای کفار و منافقین سخت و مشکل نبود، (که نتوانند نیات و مقاصد خود را براساس آنها تفسیر کنند). و البته مؤمنان که از شناخت کافی در این زمینه برخوردار بودند برتری لازم را در این مجال داشتند. چراکه اکثر آنها جزو انسانهای باهوش و زیرک و با تجربه در عرصه لغت و ادب عرب بودند به طوریکه هر کس از فهم و نوع نگرش آنها نسبت به این قضیه برخوردار شود، توفیق الله برای فهم درست و رأی صحیح و توانایی کافی برای حل مشکلات و مسایل پیچیده شامل حال او خواهد شد.

دوم: تعریف لفظ صحابی در اصطلاح
تعابیر مختلفی برای معنی صحابی بیان شده است که دقیق‌ترین و روشن‌ترین و شامل‌ترین آنها تعریف زیر است : (کسی را گویند که پیامبر -صلی الله علیه وسلم- را ملاقات کرده، به او ایمان آورده و مسلمان بمیرد).

(زین الدین بن نور الدین عاملی معروف به شهید ثانی از علمای معروف شیعه) می‌گوید : (کسی را صحابی گویند که پیامبر -صلی الله علیه وسلم- را دیده و به او ایمان آورده و مسلمان بمیرد هر چند که قبل از وفات خویش و در طول عمر خود هم دچار ارتداد شده باشد. و مراد از ملاقات با پیامبر -صلی الله علیه وسلم-، همنشینی، همراهی و حتی دیدار در مسیر راه را نیز شامل می‌شود، حتی اگر پیامبر -صلی الله علیه وسلم- وی را ندیده و با او گفتگو ننموده باشد).  (الرعایه : ص ۳۳۹)

بنده در جهت توضیح بیشتر دیدار با پیامبر -صلی الله علیه وسلم- می‌گویم که : اگر ملاقات با پیامبر -صلی الله علیه وسلم- درحیات ایشان بوده باشد، برای صحابی کافی است، هرچند که ایشان را هم ندیده باشد، همانند : عبدالله پسر ام مکتوم رضی الله عنه؛ زیرا او از بینایی محروم بوده و در ملاقات با ایشان، وی را ندیده است.

اما کسی که پس از وفات پیامبر -صلی الله علیه وسلم- ایمان آورده و قبل از دفن ایشان وی را دیده باشد از جمله صحابی به شمار نمی‌آید.

منظور از ایمان به پیامبر -صلی الله علیه وسلم- اینست که به خود ایشان و آنچه بر وی نازل شده است ایمان آورده باشد، پس هر کس که ایشان را ملاقات کند اما بر کفر خود بماند، چه از اهل کتاب باشد یا در زمره منافقین درآید و بعد از وفات ایشان مسلمان شود، جزو اصحاب محسوب نخواهد شد.

و منظور از مسلمان بودن وی تا دم مرگ اینست که اگر پس از وفات پیامبر -صلی الله علیه وسلم- مرتد شود و دراین حال بمیرد، جزو صحابه نخواهد بود و ارزشی برای اسلام اولیه او نیست.


غزوات پیامبر (ص) و اهداف آنها     
 
سپاس خداي را سزا است و درود و سلام بر مهتر رهبران و رهبر مهتران باد، مرد مردان و قهرمان قهرمانان پيشواي مجاهدان صادق و الگوي يكتا پرستان و درود و سلام بر اصحاب جان بر كف و لشكريان باوفايش و بر خاندان و دودمان طيبه اش. پس از طلوع خورشيد اسلام از افق جزيرة العرب و دعوت همگاني پيامبر بسياري از مشركان و يهوديان بناي ستيز و خصومت را پايه ريزي كردند و براي محو اسلام و گروندگان اندكش به جنگ يا زدند.

مسلمانان هم با نزول آيه اذن جهاد- حج 39- اجازه يافتند تا از دين خدا و كيان اسلام دفاع كنند از آن پس نبردهاي متعددي ميان مسلمانان و مشركان و يهوديان رخ داد و آيات جهاد و دفاع، به تدريج بر پيامبر (ص) فرو فرستاده شد. در اين آيات مباني عقيدتي، اخلاقي، سياسي، فقهي، جهاد و دفاع و پاره اي از مسائل تاريخي و نظامي نبردهاي مسلمانان با تجاوزگران تبيين گرديده است.

آري آن نور خداوندي در سايه مجاهدت پيوسته و اراده ي خستگي ناپذير خويش، بند بردگي و خواري را ازپاي جامعه ي جاهل گشود و افق هاي روشن دين را بر همه ي جهانيان نمودار ساخت. رايت جهاد را بر افراشت و تا طنين انداز شدن نداي توحيد و پي ريزي بنيان عدالت و باز كردن درهاي خير و سعادت بر روي همگان ايستادگي فرمود و پاي فشرد، در امر جهاد رنج بسيار و گزند بيشماري را متحمل شد. اما لحظه اي از پاي ننشست و رخوت و سستي به ساحت اراده فولادينش راه نيافت.

«در روزهاي آغازين بعثت، جز چند تن يار و ياور نداشت. و حتي بزرگان قبيله ي – قريش – با وي مخالف و معارض بودند. اما آن روز كه چشم از جهان فرو بست، بيرق اسلام در همه جاي جزيرة العرب بر افراشته بود و نداي توحيد در جاي جاي آن سرزمين شرك آلود و شقاوت زده به گوش مي رسيد! و اين نبود مگر در سايه صبر، استقامت، مجاهدت، و رشادت و شجاعت حضرت ختمي مرتبت (ص). بار الها رحمت هاي خاصه ات را هر لحظه و هر زمان بر روح گرامي آن حضرت صلي الله عليه وسلم و پروانگان مكتبش كه عاشقانه جان دارند، خود سوختند تا ديگران نجايت يابند، نازل بفرما.

محمد كه آفرينش هست خاكش         هزاران آفرين بر جان پاكش
(شيوه ي فرماندهي پيامبرصلي الله عليه وسلم – محمود شيث خطاب)


زماني كه ميدان كارزار جبهه ي حق و باطل را در پيش رويت مجسم مي كني كه چگونه مسلمانان با نهايت و شهامت و بهادري چهره شرك و كفر را به خاك مذلت مي كشند، آن هم با فرماندهي ممتاز رسول گرامي اسلام (ص)، انسان مات و مبهوت مي ماند. به راستي چه عاملي سبب شد كه مسلمانان مردانه جهت اعلای كلمة الله، و نجات انسانيت از وادي هاي خطرناك ضلالت و جهالت براي قطع ظلم و استبداد واهداف عالي ديگر، دفاع كنند؟ و جام شهادت را بنوشند؟! بدون ترديد كسب اين نشن های پر افتخار بدست نمی آید مگر با اطاعت و فرمانبرداري از اوامر و فرمان های پروردگار متعال (ج) و رسول اگرامي اسلام صلي الله عليه وسلم.

مسلمانان در هيچ حالتي ناراحت نيستند به هر حال اگر خداوند فتح و پيروزي نصيب شان كرد شادمان شده و شكر الهي را به جاي آورده اند و اگر شربت شهادت را نوش كنند باز خويشتن را رستگار و كامياب مي دانند و نداي «فزت و رب الكعبة» را سر مي دهند زيرا در هر صورت احدي الحسنين را بدست می آورند.

تعريف جنگ، جهاد، غزوه و سريه

جنگ در اسلام به معناي پيكار با دشمن به منظور تامين آزادي، تبليغ دين و محكم ساختن پايه هاي صلح، با رعايت اصول جوانمردي و شرافت است. اما علماي سيرت و تاريخ براي آن تعاريفي مختلف ارائه داده اند كه همگي قابل تامّل و استفاده هستند. علامه محمّد ادريس كاندهلوي (رح) در كتاب «سيرت مصطفي» واژه جهاد را اينگونه تحليل مي نمايد: «جهاد مشتق از جهد به معناي طاقت و در اصطلاح شريعت عبارت است از به خرج دادن تمام طاقت خويش جهت اعلاء كلمة الله نه به سبب مال و ثروت، عصبيت، قوميت، وطن، اظهار مردانگي، شجاعت و توسيع مملكت» و نيز ادامه مي دهد جهاد آن است كه انسان فقط جهت رضا و خشنودي خداوند متعال بجنگد و از اغراض مادي و اهداف نفساني كاملا پاك باشد.(سيرت مصطفي ج 2 علامه محمد ادريس كاندهلوي)

«در اصطلاح علماي سيرت آن نبردهايي كه خود آن حضرت در آنها شركت داشته غزوه، و آن جنگهايي را كه وي در آنها شركت نداشته بلكه به شكل اعزام چند نفر جهت سركوبي اخلال گران صورت مي گرفت سريه مي نامند» (منبع سابق)

تعداد غزوات و سراياي سردار دو عالم (ص)

اگر نگاهي به كتب سيرت بيندازيم شاهد اين خواهيم بود كه تعداد غزوات رسول گرامي اسلام در تمامي كتب يكنواخت و برابر نيست بلكه با اندكي تفاوت ذكر شده اند لذا موسي بن عقه (رح)، محمد بن ابي اسحاق (رح)،  واقدي (رح)، ابن سعد (رح)، ابن جوزي (رح)، مياطي(رح) و عراقي (رح) مي فرمايند:  تمام غزوات آن حضرت (ص) بيست و هفت غزوه بوده است. اما سعيد بن مسيب (رح) آنها را بيست و چهار و جابر بن عبد الله (رح) تعداد غزوات را بيست و يك مي داند و زيد بن ارقم نوزده گفته است. (منبع سابق ص 285)

علامه سهيلي (رح) در توجيه اين اختلاف مي فرمايد: كه سبب اين اختلاف اين است كه برخي از علما غزوات را به سبب قرب يا بسبب اينكه در يك سفر پيش آمدند يك غزوه شمرده اند لذا نزد آنها تعداد غزوات كمتر مي باشد. اين نيز امكان دارد كه آنها در باره ي غزوات رسول خدا (ص) اطلاع كامل نداشته باشند.

در تعداد سرايا نيز اختلاف است ابن سعد (رح) آنها را چهل و ابن عبد البرسي (رح) آنها را سي و پنج و محمد بن اسحاق (رح) سي و هشت و واقدي (رح) چهل و هشت و ابن جوزي (رح) پنجاه و شش گفته است. (رواه البخاري و الترمذي)

فرضيت جهاد و آغاز جنگ در اسلام

علي رغم رنج و مشقتهاي گوناگوني كه مسلمانان پيش از هجرت از مكه مكرمه به مدينه منوره تحمل كردند اجازه پيكاري نداشتند، در دوران پيش از هجرت همه تلاش آنها اين بود كه دين را تبليغ و عقيده اسلامي را تثبيت كنند و از سر شوق و صداقت بگويند: «پروردگار ما الله است» اما هنگامي كه دشمني قريش به اوج رسيد و بر ريشه كن ساختن دعوت اسلامي مصمم و بر قتل پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم متحد گرديدند. نبي رحمت (ص) همراه ايشان به مدينه هجرت نمودند. اما آيا از شدت عناد و دشمني كاسته شد؟ هرگز! قريش به دشمني خود ادامه داد وآنها را از خانه و كاشانه بيرون راندند واموال آنها را مصادره كردند تا آنكه خداوند به مسلمانان اجازه پيكار داد و نخستين آيه در ˜اين باره نازل گرديد: «اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير  الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهمدت صوامع و بيع و صلوات و مساجد ...» (حج 39)

دستور جنگ به جنگ جويان اسلام داده شد زيرا ايشان ستم كشيدند (اما دشمني بداند) همانا خداوند متعال جل جلاله بر نصرت و ياري آنها قادر است... اگر خداوند متعال دستور به جهاد نمي داد و شر برخي مردم را با بعضي ديگر دفع نمي كرد همانا فساد روي زمين را فرا مي گرفت و ليكن خداوند بر تمام بندگانش صاحب فضل و كرم است.

از ابن عباس (رض)، ابو هريرة (رض)، عايشه صديقه (رض)، زهري (رح)، سعيد بن جبير (رح)، مجاهد(رح)، عروة بن زبير(رح)، زيد بن اسلم(رح)، قتاده(رح)، مقاتل بن حبان(رح)، و اهل سلف ديگر منقول است كه نخستين آياتي كه در مورد حكم جهاد نازل شد آيات مذكور هستند.

نگاهي گذرا به غزوات پيامبر (ص)

گرچه بررسي تمامي احوال، جوانب، ابعاد، علل جنگ، نحوه آعاز و مكان وقوع جنگ، تعداد مقتولين طرفين و تعداد عِده و عُده جانبين جنگ، كار بس دشواري است و اغلب محتواي كتب سيره، حاوي همين مطالب است و حتي به تفصيل بيان كردن يك غزوه هم از توان اين مقاله خارج است لذا فقط به ذكر مهمترين غزوات و تاريخ وقوع آنها بسنده مي شود:

1- غزوه بدر: روز هشتم ماه رمضان سال دوم هجري
2- غزوه بني قينقاع: پانزدهم شوال سال دوم هجري
3- غزوه احد: شوال سال سوم هجري
4- غزوه حمراء الاسد: شنبه پانزدهم شوال
5- غزوه بني نظير
6- غزوه ذات الرقاع: سال چهارم هجري
7- غزوه ذومة الجندل
8- غزوه احزاب يا خندق: شوال سال پنجم
9- غزوه بني غريظه: سال پنجم
10- غزوه بني مصطق: سال پنجم قبل از خندق
11- خيبر: محرم سال هفتم
12- فتح مكه: رمضان سال هشتم هجري
13- غزوه موته: جمادي الاولي سال هشتم هجري
14- غزوه حنين: سال هشتم بعد از فتح مكه
15- غزوه طائف: شوال سال هشتم هجريچ
16- صلح حديبيه: ذيقعده ي سال ششم هجري
17- غزوه غطفان: محرم سال سوم هجري
18- غزوه نجران: ربيع الثاني سال سوم هجري
19- غزوه تبوك: سال نهم هجري در رجب
20- غزوه سويق: ذي الحجة سال دوم هجري

از بين تمامي غزوات اهميت غزوه بدر بر هيچ كس پوشيده نيست و خداوند عظيم الشان صحنه هايي از اين جنگ را در قرآن به تصوير مي كشد آنگاه كه مخلوقات آسماني (فرشتگان) را خداوند منان براي نصرت ياروان دين حق در زمين مي فرستد. آنجا كه مي فرمايد: «ولقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة و فاتقوا الله لعلكم تشكرون. اذتقول للمؤمنين أن يمدكم ربكم بثلثة آلاف من الملائكة منزلين» (آل عمران 123)

و نيز خداوند اين روز را به «يوم الفرقان» ياد مي كند و مي فرمايد: «ان كنتم امنتم بالله و ما انزلنا علي عبدنا يوم الفرقان يوم التقي الجمعان...» (انفال 41)

انديشمند و متفكر جهان اسلام علامه ندوي نيز اهميت اين روز را اين گونه بيان مي كند: در طول تاريخ اسلامي هر نوع پيروزي و موفقيتي كه حاصل شده و هر قدرتي كه تاسيس گرديده همگي مديون آن فتح مبيني هستند كه در ميدان بدر تحقق يافت. (نبي رحمت – علامه ندوي – محمد قاسم قاسمي)

در مورد اولين غزوه خاتم الرسل (ص) نيز اقوال مختلفي است. برخي بر آنند كه اولين غزوه پيامبر، غزوه بواط و عده اي از علما بر اين قائلند كه اولين غزوه، غزوه ي عشيره نام دارد و تعدادي از علما غزوه ي ودّان را اولين غزوه مي دانند كه سردار كونين صلي الله عليه وسلم اراده ي دو قبيله ي قريش و بني حمزه را كرد اما آنها پيامبر (ص) صلح كردند و پيامبر و يارانش بدون جنگ برگشتند و آخرين غزوه، غزوه ي تبوك است. ناگفته نماند كه هر كدام از غزوات و سرايا به نوبه ي خود از اهميت خاصي برخوردار بوده و سرنوشت عالم اسلامي را رقم ميزد.


چهار دوره نظامي زندگي رسول خدا (ص)

تاريخ زندگي رسول خدا صلي الله عليه وسلم را مي توان از جنبه ي نظامي به چهار دوره تقسيم كرد:

1- دوره تمركز نيرو: از بعثت تا هجرت در مدينه و استقرار در آن شد.
2- دوره دفاع از عقيده: آغاز فرستادن سره هاي جنگي تا فرار احزاب از مدينه منوره پس از جنگ خندق. در اين دوره مسلمانان فزوني يافتند و توانستند در برابردشمنان نيرومند از اعتقادات خويش دفاع كنند.
3- دوره تهاجم: بعد از غزوه خندق تا پايان غزوه حنين. در اين دوره اسلام در تمامي شبه جزيره عربستان منتشر و همه نيروهاي متعرض به اسلام سركوب شدند.
4- دوره تكامل: بعد از غزوه حنين آغاز گرديد و تا هنگام وفات آن حضرت (ص) ادامه يافت به دنبال جولانگاهي در بيرون اين سرزمين مي گشت تا اينكه با جنگ تبوك در حقيقت امپراطوري اسلامي تشكيل شد. (شيوه فرماندهي پيامبر)
سر انجام امنيت و آرامش در تمام جزيرة العرب حاكم شد، معضلات سياسي و نابساماني هاي اجتماعي از بين رفت و در اطراف و اكناف مملكت داعيان اسلام منتشر شدند. فتح مكه روز عظمت و اقتدار اسلام بود. بعد از آن رسول اكرم صلي الله عليه وسلم در ميان قبايل: افرادي را تعيين فرمودند تا اموال زكات و صدقات را گرد آوري كنند ولي اركان و پايه هاي حكومت و خلافت الهي در اواخر سال دهم هجري نزديك به زمان حجة الوداع تكميل و مستحكم شد.

فرماندهي امام الانبياء محمد (ص)

آن حضرت صلي الله عليه وسلم امير و فرماندهي سپاهيان اسلام را در غزوه ها و سراياي كوچگ از بزرگان صحابه تعيين مي نمودند اما در جنگهاي بزرگ قيادت و فرماندهي سپاه را شخصا بر عهده مي گرفتند چنانكه در غزوه بدر، احد، خيبر، فتح مكه و تبوك خود ايشان فرماندهي را بر عهده داشتند. ناظر بر نظم، انضباط و مسائل اخلاقي و روحي سپاهيان بود چنانكه در مسائل بسيار جزئي به سربازان اسلام تذكر مي داد. (نداي اسلام شماره 10- حوزه علميه دار العلوم زاهدان)

يكي ديگر از ويژگيهاي فرماندهي پيامبر اين بود كه همه جنگهاي رسول الله (ص) به معناي واقعي كلمه جوانمردانه و شرافتمندانه بود. از رو حضرتش پيماني را نشكست، دشمني را مثله نكرد و افراد ناتوان و غير نظامي را نكشت، بدين جهت اطلاق كشور گشايي بر جنگهاي روزگار پيامبر تعبير درستي نيست، بلكه درست ترين تعبير در اين باره «گسترش اسلام» است زيرا آن حضرت (ص) هيچ سرزميني را به منظور كشور گشايي فتح نكرد بلكه غرض، پشتيباني از آزادي، انتشار اسلام و تحكيم پايه هاي صلح در نواحي مختلف بود.

رسول الله (ص) وقتي براي بدرقه يك لشكر بيرون تشريف مي بردند صحابه را به چند چيز توصيه مي فرمود: «شما را به تقواي الهي توصيه مي كنم و اينكه با همراهانتان نيكي كنيد و با نام خدا جنگ را آغاز نموده و به كسي خيانت نكنيد و از كشتن اطفان و زنان و انسانهاي مسن پرهيز نماييد، درختي قطع نكرده و نيز منزلي ويران نكنيد. و كان رسول الله (ص) اذا وداع جيشا قال: اوصيكم بتقوي الله و بمن محكم من المسلمين خيرا اغزوا باسم الله في سبيل الله ....(السيرة النبوية – علامه ندوي ص 374)

پس مسلمان واقعي كسي است كه قدر رسول الله (ص) آن چنانكه شايسته است، بشناسد و باور بدارد كه اين كارداني رسول خدا (ص)  در قيام يك فرماندهي ممتاز و لياقت و شايستگي اصحاب آن حضرت (ص) به عنوان سربازان نمونه و كار آمد بود كه بزرگترين تاريخ را بهره آنان گردانيد.

اهداف غزوات رسول خدا (ص)

هنگامی که كه تمام اعمال حضرت رسول (ص) بنا بر حس خير خواهي و شفقت نسبت به انسانها بود، لذا اگر در ميدان دعوت مردم را به توحيد الله جل جلاله فرا مي خواند و هدفش نجات انسانها بود در معركه ي قتال هم اعلاء كلمة الله و از بين بردن ظلم و استبداد منظور اصلي آن حضرت (ص) بوده است. پس غزوات انبياء كرام عليهم السلام و تمام اقدامات اصحاب كرام رضي الله عنهم فقط جهت نشر  توحيد و اعلای كلمة الله و برپا داشتن حكومت الهي بوده است. يعني بدون از بين بردن مخالفان توحيد، برقراري حاكميت خدا بر روي زمين امري محال است (سيرت مصطفي)

با استمرار غزوات پيامبر خدا (ص) مدينه ي منوره را به عنوان كانون دعوت و جهاد شناخته شد و مجاهدان و داعياني از اين مركز و پايتخت اسلام به نقاط ديگر اعزام و نور حاكميت خداوند در اقصي نقاط گيتي پرتو افكند.

زماني كه حكومت الله بر زمين قائم شود كسي حق استهزا و تمسخر احكام الهي را ندارد و بندگان خدا با اطمينان كامل مي توانند پروردگار خويش را عبادت كنند. برابر است كه كفار و فجار ايمان بياورند يا خير.

بنابراين هدف از حكم جهاد اين نبود كه تنها مسلمين مكه از شكنجه و ظلم مشركين آنجا رهايي يابند بلكه هدف اصلي آن بود كه مسلمن مستضعف نصرت و ياري شوند. يكي ديگر از اهداف جهاد حضرت ختمي مرتبت (ص) شكستن ابهت و شوكت كفر بود زيرا تا زماني كه كفر بر سر اقتدار بوده و نهادهاي قدرت را در اختيار داشته باشد از كليه امكانات براي جلوگيري از حق و عدالت و رسيدن هدايت به انسانها استفاده خواهد كرد و با قائل شده به امتيازات ويژه براي خود، ديگران رااز حقشان محروم خواهد كرد. (نداي اسلام شماره 8)

پس وظيفه ما در عصري كه دسمنان اسلام از هر سو براي نابودي نواميس اسلامي توطئه مي كنند و در صدد تضيعف پايه هاي اسلام و متزلزل كردن عقايد جوانان مسلمان و ساير اقشار ملت مسلمان هستند اين است كه با تأسي جستن از قرآن عظيم الشان «و قاتلوهم حتي لا تكون فتنة و يكون الدين كله لله» و سيره گهربار نبي اكرم (ص) هر لحظه آماده ي جهاد باشيم تا مصداق حديث رسول اكرم صلي الله عليه و سلم «من مات و لم يغز و لم يحدث به نفسه مات علي شعبة من نفاق» قرار نگيريم. خصوصا در اين ايام كه دول اورپايي و ملت كفر مستقيم براي مقابله با اسلام وارد صحنه شده و با كاريكاتورهاي موهن مقدسات مسلمانان را هدف گرفته اند، پس مسؤوليت ما از هر عصر و زماني سنگين تر شده است بايد اين قول رسول اكرم (ص) را كه «الجهاد ماض الي يوم القيامة» را آويزه ي گوشمان قرار دهيم و اساس كفر را متزلزل نماييم. «و ما ذلك علي الله بعزيز»

 

اهل هر خانه ‌اي ساکنان آن خانه هستند که خانه آنها را در خود جاي داده است؛ همان‌گونه که خداوند متعال مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا﴾. (النور: 27).

 

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد! در خانه‏ هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد».

 

خواهر موسي -عليه السلام- به فرعون گفت: ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ﴾. (القصص: 12).

 

«آيا شما را به خانواده‏اى راهنمايى كنم كه مى‏توانند اين نوزاد را براى شما كفالت كنند و خيرخواه او باشند؟!».

 

اهل و خانواده مرد:

 

راغب اصفهاني مي‌گويد: اهل مرد يعني کساني که با او در يک خانه زندگي مي‌نمايند، سپس اين کلمه را تعميم داده ‌اند و به خويشاوندان هم اهل بيت گفته ‌اند. پس اهل و اهل بيت مشخص يعني کساني که با او در يک خانه زندگي مي‌ کنند. در نصوص قرآني

اهل بيت صحابه

اهل به همين معني آمده است؛ چنان که خداوند متعال مي‌فرمايد: ﴿قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ﴾. (هود: 40).

 

«(به نوح) گفتيم: «از هر جفتى از حيوانات (از نر و ماده) يك زوج در آن (كشتى) حمل كن! همچنين خاندانت را (بر آن سوار كن) ـ مگر آنها كه قبلا وعده هلاك آنان داده شده (همسر و يكى از فرزندانت) ـ و همچنين مؤمنان را!» اما جز عده كمى همراه او ايمان نياوردند!».

 

و برادران يوسف -عليه السلام- گفتند : ﴿وَنَمِيرُ أَهْلَنَا﴾. (يوسف: 65).

 

«و ما براى خانواده خويش مواد غذايى مى‏آوريم».

 

﴿مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ﴾. (يوسف: 88).

 

«اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فرا گرفته».

 

تنگدستي و زيان، ما و خانواده‌مان را فرا گرفته است، و يوسف ؛ گفت: ﴿وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ﴾. (يوسف: 93).

 

«و همه نزديكان خود را نزد من بياوريد!». اهل و خانوادة آنها، پدر يوسف -عليه السلام- و همسرِ پدرش و برادرانش بودند همانگونه که خداوند مي ‌فرمايد: ﴿فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَاء اللّهُ آمِنِينَ * وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّداً وَقَالَ يَا أَبَتِ هَـذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقّاً﴾. (يوسف: 99 ـ100).

 

«و هنگامى كه بر يوسف ؛ وارد شدند، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت، و گفت: «همگى داخل مصر شويد، كه ان شاء الله در امن و امان خواهيد بود!». و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند; و همگى به تعظيم و اكرام براى آن دو به سجده (تعظيم نه عبادت) افتادند (چون سجده كردن براى تعظيم در شريعت يوسف -عليه السلام- جايز بود); و گفت: «پدر! اين تعبير خوابى است كه قبلا ديدم».

 

در همة اين شواهد قرآني مي ‌بيني که کلمة «اهل» فقط بر کساني اطلاق مي ‌شود. که در يک خانه زندگي مي ‌کنند. به هيچ عنوان خويشاوندان اهل به شمار نمي‌آيند.

 

زن از جملة اهل بيت و بلکه اولين عضو خانه است. بنابراين، به دليل. 1 ـ لغت، 2 ـ شريعت، 3 ـ عرف، 4 ـ عقل، اهل مرد همسرش مي‌باشد و بعد از اين دلائل ديگر دليلى و جود ندارد.

 

1- دليل لغت: راغب اصفهاني مي‌گويد: وقتي مي‌گويند: «اهل الرجل» يعني زنش ... و «تأهل» يعني ازدواج کرد. و از همين جاست آنچه مي‌گويند که: أهلک الله في الجنه: يعني خداوند در بهشت به تو زني بدهد و در آن برايت اهل و خانواده ‌اي قرار دهد که گرد هم آييد. و در مختار الصحاح رازي مي‌گويد: (اهل الرجل) يعني مرد ازدواج کرد و وارد خانه‌اش شد و در آن نشست و جاي گرفت؟ پس اين هم دليل لغوى!

 

2- دليل شرعي: در اين آيات تأمل کنيد: ﴿فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ﴾. (القصص: 29).

 

«هنگامى كه موسى مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده ‏اش (از مدين به سوى مصر) حركت كرد».

 

در آن وقت کسي جز همسرش همراه او نبود، پس اهل يعني زن.

 

﴿قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِي شَيْخاً﴾. (هود: 72).

 

«ساره گفت: «اى واى بر من! آيا من فرزند مى‏آورم در حالى كه پيرزنم، و اين شوهرم پيرمردى است؟». فرشتگان در پاسخ او چه گفتند و او را به چه توصيف کردند؟ ﴿قَالُواْ أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيد﴾. (هود: 73).

 

«فرشتگان گفتند: «آيا از فرمان خدا تعجب مي‌کني؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است; چرا كه او ستوده و والا است!».

 

اگر ساره زن ابراهيم -عليه السلام- از اهل بيت ابراهيم -عليه السلام- نمي ‌بود خداوند با اين معجزه بر او رحم نمي ‌کرد و بر او برکت نمي ‌فرستاد سپس اسحاق -عليه السلام- در شکم او قرار گرفت و او حامله شد، پس تعجبي نيست (و از آن گذشته كسي در خانه نبود كه به آن اهل  گفته شود و در خانه فقط ابراهيم و همسرش ساره -عليهما السلام- بود و خداوند فرمود اهل بيت و اين قوي‌ترين دليل است براى اثبات اينكه زن و همسر هر كس اهل بيت آن شخص است).

 

خواهر موسي -عليه السلام- به فرعون گفت: ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ﴾. (القصص: 12).

 

«آيا شما را به خانواده‏ اى راهنمايى كنم كه مى‏توانند اين نوزاد را براى شما كفالت كنند و خيرخواه او باشند؟!».

 

منظور خواهر موسي -عليه السلام- از اهل بيت چه کسي بود؟ آيا نخستين کسي که مد نظر او بود مادرش نبود، چون سرپرستي کودک شيرخوار را دايه و زني که به او شير مي‌ دهد به عهده دارد و در اينجا اين کار به عهدة مادر موسي -عليه السلام- است؛ از اينرو خداوند مي ‌فرمايد: ﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ﴾. (القصص: 13).

 

«ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد».

 

حتي همسر عزيز مصر خطاب به شوهرش گفت: ﴿قَالَتْ مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوَءاً﴾. (يوسف: 25).

 

«آن زن‏ گفت: «كيفر كسى كه بخواهد نسبت به اهل تو خيانت كند چيست؟» يعني کسي که نسبت به زن تو ارادة بد داشته باشد.

 

آيات زير چند آيه ‌اي است دربارة لوط -عليه السلام- و همسرش که خداوند در همه جا‌هايي که سخن از نجات دادن لوط -عليه السلام- و همراهانش مي‌کند، زنش را تحت مسماي اهل داخل مي‌کند و اگر زنش جزو اهل او نمي‌ بود، او را استثنا نمي ‌کرد. (زيرا اگرجزو اهل بيت نباشد ديگر نيازى به استثناء نيست. ويراستار) . خداوند مي‌فرمايد: ﴿فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ﴾. (الأعراف: 83).

 

«(چون كار به اينجا رسيد،) ما او و خاندانش را رهايى بخشيديم; جز همسرش، كه از بازماندگان (در شهر) بود».

 

﴿قَالُواْ يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَن يَصِلُواْ إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ﴾. (هود: 81).

 

«(فرشتگان عذاب) گفتند: «اى لوط! ما فرستادگان پروردگار توايم! آنها هرگز دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد! در دل شب، خانواده‏ ات را (از اين شهر) حركت ده! و هيچ يك از شما پشت سرش را نگاه نكند; مگر همسرت».

 

﴿فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَ الْغَابِرِينَ﴾. (النمل: 57).

 

«ما او و خانواده ‏اش را نجات داديم، بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقى‏ماندگان (در آن شهر) باشد!»

 

﴿قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِيهَا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِين﴾. (العنكبوت: 32).

 

«(ابراهيم) گفت: «در اين آبادى لوط است!» گفتند: «ما به كسانى كه در آن هستند آگاه تريم! او و خانواده‏ اش را نجات مى‏ دهيم; جز همسرش كه در ميان قوم (گنهكار) باقى خواهد ماند».

 

﴿لاَ تَخَفْ وَلاَ تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ إِلاَّ امْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ﴾. (العنكبوت: 33).

 

«هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از ديدن آنها بد حال و دلتنگ شد; گفتند: «نترس و غمگين مباش، ما تو و خانواده ‏ات را نجات خواهيم داد، جز همسرت كه در ميان قوم باقى مى ‏ماند».

 

خداوند استثناء را تکرار کرد با اينکه هر دو آيه به هم نزديک هستند و در ميانشان فقط يک آيه قرار دارد: ﴿وَإِنَّ لُوطاً لَّمِنَ الْمُرْسَلِينَ * إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ عَجُوزاً فِي الْغَابِرِينَ﴾. (الصافات: 133 ـ135).

 

«و لوط از رسولان (ما) است! و به خاطر بياور زمانى را كه او و خاندانش را همگى نجات داديم، مگر پيرزنى كه از بازماندگان بود (و به سرنوشت آنان گرفتار شد)!».

 

اگر عربهايي که قرآن بر آنها نازل شده مي ‌توانستند کلمة «اهل» را به چيزي ديگر غير از همسر معني کنند و بي‌ آن که همسر را در مفهوم اهل مدنظر داشته باشند اهل را معني کنند، انگيزه‌ اي براي تکرار استثناي همسر لوط از اهل نبود. پس بدين خاطر بر استثناي زن لوط در هر باري که اهل او ذکر مي ‌شود اصرار و پافشاري شده است.

 

3- دليل عرف: اطلاق لفظ «اهل» و اينکه منظور از آن همسر باشد تا به امروز متداول و متعارف است؛ مثلاً اگر کسي بگويد: (جاءت معي أهلي). «اهل من به همراهم آمد»، منظورش زنش است و مردم هم مي ‌فهمند که منظور او زنش مي ‌باشد. (تا بحال در دولتهاى عربى اگر كسى اين جمله را گفت همه مي‌ فهمند كه منظور همسر است).

 

4- دليل عقلي: هر مردي خانه ‌اش را با همسرش آغاز مي‌کند! و هر خانواده ‌اي با پدر و مادر و مرد و زن شکل مي‌گيرد. و مي ‌توان قبل از آنکه فرزندان به دنيا بيايند زن را اهل و خانواده ناميد حتي اگر آن مرد پدر و مادر و برادري نداشته باشد و تنها زنش باشد. پس زن اولين کسي هست که در خانه کلمة اهل بر او اطلاق مي‌گردد!  و او اولين اهل بيت مرد!  و نخستين فرد خانوادة اوست؛ از اين‌رو به زن گفته‌اند: کدبانو. و زن تنها اهل مرد يا از اهل بيت او نيست و بلکه بانوي خانه است. بنابراين زن، اهل مرد و از جملة اهل بيت اوست پس به چه دليلي همسران پيامبر -صلى الله عليه وسلم- از اهل بيت او قرار نمي‌گيرند؟! زن موسي -عليه السلام- اهل اوست و زن ابراهيم -عليه السلام- از اهل و خانوادة ابراهيم -عليه السلام- به شمار مي‌آيد، همسر عمران اهل اوست و همسر لوط -عليه السلام- از اهل اوست و زنان همة مردم از اهل بيت آنها هستند بجز پيامبر –صلى الله عليه وسلم- که زنان پاک او نبايد اهل بيت او باشند!!! اين شيعيان با چه زباني سخن مي‌گويند؟!

_________________

اهل پيامبر، خانه‌ي پيامبر، خانه‌ هاي پيامبر –صلي الله عليه وسلم-

 

 

 

خداوند مي ‌فرمايد: ﴿وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ﴾. (آل عمران: 121).

 

«و (به ياد آور) زمانى را كه صبحگاهان، از ميان خانواده خود، جهت انتخاب اردوگاه جنگ براى مؤمنان، بيرون رفتى!».

 

اين اهلي که پيامبر –صلى الله عليه وسلم- صبح از نزد آنها به سوي ميدان جنگ مي ‌رود چه کساني هستند؟ آيا افرادي نيستند که با پيامبر در يک خانه زندگي مي ‌نمايند؟ تنها آنها همسران او هستند نه افرادي ديگر که در خانة او زندگي نمي ‌کنند؛ خانه ‌اي که خداوند دربارة آن مي‌ فرمايد: ﴿كَمَا أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَإِنَّ فَرِيقاً مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكَارِهُونَ﴾. (الأنفال: 5).

 

«همان‏گونه كه خدا تو را بحق از خانه (به سوى ميدان بدر،) بيرون فرستاد، در حالى كه گروهى از مؤمنان ناخشنود بودند». خانة پيامبر مستقل بود و او در آن مي‌خوابيد و استراحت مي‌کرد و غذا مي ‌خورد و هر آنچه که يک مرد در خانه‌ اش انجام مي ‌دهد، او هم آن را در خانة خود انجام مي‌داد. و در اين خانه فقط همسران او بودند نه کساني ديگر. همة فرزندان پيامبر –صلى الله عليه وسلم- قبل از نزول اين آيه وفات يافته بودند و از ميان دخترانش هم، بعضي وفات يافته و بعضي ازدواج کرده و از خانة او بيرون رفته بودند. پيامبر به تعداد زنانش خانه داشت و هر زني براي خود خانه‌ اي کوچک داشت. و خداوند گاهي اين خانه‌ ها را به زنان پيامبر –صلى الله عليه وسلم- نسبت مي‌دهد و گاهي به خود پيامبر. پس خانه‌ هاي پيامبر خانه ‌هاي زنان او هستند و خانه‌ هاي زنانش خانة او مي ‌باشند. پس چگونه يک خانه به فردي تعلق دارد و با وجود اين آن فرد از اهل بيت و از اهل خانه شمرده نمي‌شود؟

 

اهل خانه‌ هاي زنان پيامبر، همين همسران هستند و خانة پيامبر همان خانة همسران اوست و آنها اهل بيت پيامبر –صلى الله عليه وسلم- هستند؛ همان طور که خداوند مي ‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ﴾. (الأحزاب: 53).

 

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! در خانه ‏هاى پيامبر داخل نشويد مگر به شما براى صرف غذا اجازه داده شود، و در انتظار وقت غذا ننشينيد».

 

سپس خداوند در همين آيه آدابي را که مؤمنان بايد در برخورد با اهل اين خانه ‌ها يعني با همسران پيامبر -صلى الله عليه وسلم- رعايت کنند، بيان مي‌دارد و مي‌ فرمايد: ﴿وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعاً فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ﴾. (الأحزاب: 53).

 

«و هنگامى كه چيزى از وسايل زندگى را (بعنوان عاريت) همسران پيامبر مى‏خواهيد از پشت پرده بخواهيد; اين كار براى پاكى دلهاى شما و آنها بهتر است».

 

و خطاب به همسران پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در حالي که خانه ‌ها را به آنها نسبت مي ‌دهد مي‌ فرمايد: ﴿وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلاَةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً * وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً﴾. (الأحزاب: 33 ـ34).

 

«و در خانه‏ هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد; خداوند فقط مى ‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد. آنچه را در خانه‏ هاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مى‏شود ياد كنيد; خداوند لطيف و خبير است!».

 

در اين آيه دقت کنيد که خداوند فرمود: ﴿وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ﴾.

 

«و در خانه هاى خود بمانيد». سپس فرمود (اهل البيت): «اهل خانه» سپس مي ‌فرمايد: ﴿وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ﴾.

 

«آنچه در خانه  ‏هاى شما از آيات قرآن و حكمت و دانش خوانده مى ‏شود ياد كنيد».

 

يعني منظور از اهل بيت کساني هستند که در اين آيه و در آية بعد مورد خطاب قرار گرفته‌اند. و خانة پيامبر –صلى الله عليه وسلم- همان خانة همسرانش مي‌باشد. از آنجا که اين خانه‌ ها زياد بودند به صيغة جمع به او نسبت داده شده‌اند و گفته ‌شده: «خانه ‌هاي پيامبر» و همين خانه‌ ها، خانه ‌هاي همسران او بودند و هيچ فرقي نمي کرد.

 

و اهل اين خانه، پيامبر و همسرانش بوده‌اند. پس به چه حقّي ما اين همسران پاک پيامبر و مادران مؤمنان را از «اهل بيت» پيامبر -صلى الله عليه وسلم- بيرون مي‌کنيم؟!

_________________________

شبهاتي که اهل تشيع براي اثبات نظر خود آنها را دستاويز قرار داده ‌اند

 

 

 

1- (شبهه اول و جواب آن) ضمير مذکر در خطاب:

 

ايشان مي ‌گويند اگر منظور از اين آيه همسران پيامبر -صلى الله عليه وسلم- مي ‌بودند خداوند به جاي (عنکم) (يطهرکم)، (عنکن) و (يطهرکن) به صورت مونث مي‌آورد.

 

در جواب بايد گفت: سبحان الله حتي مردم عامي به طور فطري مي‌ فهمند که در زبان عربي هر گاه به وسيلة ضمير مذکر خطاب شود زن و مرد را شامل مي‌ گردد و اگر با صيغة مؤنث خطاب شود آن وقت منظور از آن فقط زنان خواهند بود. از اينرو مرد به فرزندان پسر و دختر خود مي‌ گويد: بخوريد و بخوانيد و براي دختران، صيغة مؤنث جداگانه به کار نميبرد مگر آنکه همة فرزندان او دختر باشند يا مخاطبان فقط دختر باشند و پسري همراه شان نباشد. و گاهي هم مخاطبان همه زن ‌اند اما با صيغة مذکر مورد خطاب قرار مي ‌گيرند. و قرآن چنين نازل شده است پس اينکه مي ‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ﴾. (آل عمران: 102).

 

اي مؤمنان! از خداوند آن گونه که حقّ تقواي اوست بترسيد»، همة زنان و مردان را شامل مي ‌شود. و آية: ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ﴾. (البقرة: 277).

 

« كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند»، همة زنان و مردان را در بر مي ‌گيرد. خداوند متعال در جاي ديگر مي ‌فرمايد: ﴿إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ﴾. (آل عمران: 190 ـ191).

 

«مسلما در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانه‏ هاى (روشنى) براى خردمندان است. آن کساني که خدا را ياد مي‌کنند». و خطاب را با صيغة مذکر ادامه مي ‌دهد تا مي ‌فرمايد: ﴿فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنكُم﴾. (آل عمران: 195).

 

«خداوند، درخواست آنها را پذيرفت; (و فرمود من عمل هيچ عمل ‏كننده ‏اى از شما را، ضايع نخواهم كرد». و همچنان با صيغة مذکر مومنان را مورد خطاب قرار مي‌دهد و سپس مقصود را روشن مي ‌نمايد و بعد از (منکم) مي ‌فرمايد: ﴿مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ﴾. (آل عمران: 195).

 

«از شما را، زن باشد يا مرد، ضايع نخواهم كرد; شما هم نوعيد، و از جنس يكديگر!». سپس با صيغة مذکر ادامه مي‌ دهد: ﴿فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي﴾. (آل عمران: 195).

 

«آنها كه در راه خدا هجرت كردند، و از خانه‏ هاى خود بيرون رانده شدند و در راه من آزار ديدند».

 

از آنجا که در خانة پيامبر –صلى الله عليه وسلم-، پيامبر و همسرانش زندگي مي ‌کردند کلمات مذکور با صيغة مذکر آمده تا همه را در بر گيرد و آوردن آن با صيغة مؤنث ممکن نيست، چون اگر چنين باشد پيامبر مشمول حکم آيه قرار نمي‌ گيرد.

 

جالب اينجاست که آنها همسران پيامبر را به دليل اينکه زن هستند از حکم آيه خارج مي‌ کنند و از طرف ديگر فاطمه -رضي الله عنها- را در حکم آيه قرار مي ‌دهند با اينکه او زن است!

 

2-  (شبهه دوم و جواب آن) حديث کساء

 

مسلم در صحيح خود از عايشه –رضي الله عنها- روايت مي‌کند که ايشان گفتند: پيامبر -صلى الله عليه وسلم- روزي به هنگام صبح بيرون آمد در حالي که چادري که از موي سياه بافته شده بود بر او بود آنگاه حسن بن علي آمد و پيامبر او را زير چادر خويش قرار داد. سپس حسين آمد او را نيز با خودش زير عبا برد. آنگاه فاطمه آمد او را نيز زير عبا برد. سپس علي آمد و او را هم با خود زير چادر برد و آنگاه فرمود: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾. (الأحزاب: 33).

 

«خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد». در اين حديث آمده که پيامبر –صلى الله عليه وسلم- همسرش، ام سلمه را با آنها زير عبا نبرد بلکه به او گفت: تو از اهل بيت من هستي و تو بر خير و خوبي قرار داري.

 

و ما نمي ‌دانيم که اين حديث به خارج کردن امهات المؤمنين از آيه چه ربطي دارد، نهايت آنچه اين حديث مي ‌رساند اين است که پيامبر مجموعه ‌اي از خويشاوندانش را که در خانه ‌اش زندگي نمي‌کردند را در حکم آيه داخل کرده است، و به اين معني نيست که مفهوم آيه منحصر به آنهاست و ديگران را شامل نمي ‌شود؛ چون شرط داخل شدن اينها بيرون رفتن بقيه نيست، و رحمت الهي همه چيز را فرا گرفته اين رحمت و به خاطر آمدن کسي ديگر، براي کسي کم نمي‌گردد. اگر کسي با اشاره به چهار تن از دوستانش بگويد اينها دوستان من هستند به اين معني نيست که ديگر هيچ دوستي ندارد. و اگر کسي ده برادر داشته باشد و به سه تن از آنها اشاره کند و آنها را چنين معرفي نمايد که اينها برادرانم هستند، سخن او به اين معني نيست که برادران ديگري ندارد مگر آنکه واقعاً برادران ديگري نداشته باشد. بنابراين قرينه ‌اي که حدود معني کلمة «أهل» را تعيين مي‌نمايد واقعيت امر است و خود کلمة «أهل» چيزي را نفي يا اثبات نمي‌نمايد و اهل بيت پيامبر زيادند پس به چه دليلي کلمة اهل بيت را منحصر به برخي از آنها مي‌دانيم؟! چنين امري در قرآن زياد آمده است مانند اينکه مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ﴾ (التوبه: 36).

 

 «تعداد ماه‏ها نزد خداوند در كتاب الهى، از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده، دوازده ماه است; كه چهار ماه از آن، ماه حرام است; (و جنگ در آن ممنوع مى ‏باشد.) اين، آيين ثابت و پابرجاى (الهى) است!» و دين تنها به بيان تعداد ماه ‌ها و اينکه چهار ماه از آن ماه‌ ها حرام هستند، منحصر نيست. و گفتة پيامبر –صلى الله عليه وسلم- که فرمود: «اينها از اهل بيت من هستند»، نيز چنين است. اگر فرمودة پيامبر -صلى الله عليه وسلم- مانع از دخول ديگران در زمرة چهار نفري بشود که پيامبر فرمود از اهل بيت من هستند، پس چگونه نُه نفر ديگر از ائمه که در آن وقت اصلاً وجود نداشتند در زمرة اهل بيت قرار داده ‌اند؟!

 

اگر بگويند دلايلي براي اثبات اين مدعا است، در جواب گوييم: همة دلايل بر اين امر دلالت مي‌کنند که همسران پيامبر –صلى الله عليه وسلم- اهل بيت ويژة پيامبر هستند. بايد دانست دلايلي که اهل تشيع در اين زمينه ارائه داده ‌اند، هيچ کدام از قرآن نيست، بلکه همگي از جملة رواياتي است که خود شان آن را جعل کرده ‌اند.

____________

حديث کساء دليلي براي اثبات نظر ما، اهل سنت است و نمي‌تواند دليل اهل تشيع باشد!

 

 

 

علاوه بر آنچه گفته شد بايد بگوييم با دقت در اين مساله معلوم مي ‌شود که حديث کساء دليلي براي اثبات نظر ما، اهل سنت است و نمي ‌تواند ادعاي اهل تشيع را مبني بر عصمت ائمه اثبات کند؛ چون اين حديث قرينة واضح و روشني است بر اينکه منظور از آيه همسران پيامبر هستند. چون اگر آيه در خصوص اصحاب عبا نازل مي ‌شد دعاي پيامبر –صلى الله عليه وسلم- براي آنها معني نداشت، و در آن صورت انگيزة آن، چه مي‌توانست باشد با اينکه بدون دعاي او از همان اساس قطعي و مسلم گرديده است؟!

 

پس پيامبر –صلى الله عليه وسلم- در دعاي خويش از خداوند مي‌خواهد که با لطف و رحمت بيکران خويش کساني را که پيامبر –صلى الله عليه وسلم- برايشان دعا کرده، مشمول حکم آيه قرار دهد، چون مي ‌داند که آية خطاب به همسران او نازل شده است. و اگر پيامبر –صلى الله عليه وسلم- به طور قطعي مي ‌دانست که آل ‌عبا مشمول حکم آيه است، هرگز بر ايشان دعا نمي ‌کرد.

_______________________

آمدن يک کلمه با صيغة عام در حالي که منظور از آن يک چيز خاص است

 

 

 

آمدن يک کلمه با صيغة عام در حالي که منظور از آن يک چيز خاص است، مفهومي است آشنا و معروف در زبان عربي؛ اما به شرطي که قرينه ‌هايي دال بر اين باشد که معني عام در نظر گرفته نشده است. قرينه مي ‌تواند حاليه باشد يا لفظي قرينة حاليه مانند اينکه خداوند متعال مي ‌فرمايد: ﴿إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً﴾. (القصص: 4).

 

«فرعون در زمين (مصر) برترى ‏جويى كرد، و اهل آن را به گروه ‏هاى مختلفى تقسيم نمود».

 

 در اين آيه کلمة «ارض» (زمين) و «اهلها» (اهل آن) عام هستند اما منظور از آن سرزمين مصر و اهل مصر مي ‌باشد که با وجود عام بودن اين کلمات مفهوم و مراد آنها خاص است. و قرينه براي چنين معناي خاصي اين است که از نظر تاريخي ما به طور قطع مي ‌دانيم که فرعون بر همة زمين در عالم حکومت نکرده است.

 

همچنين خداوند متعال دربارة بادى كه برقوم عاد فرستاد مي ‌فرمايد: ﴿تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهَا﴾. (الأحقاف: 25). «همه چيز را بفرمان پروردگارش در هم مي ‌كوبد و نابود مي ‌كند». پس لفظ ﴿كُلَّ شَيْء﴾ عام است ولکن قرينه‌ اى كه بعد از آن آمده دلالت بر خصوص مي ‌كند و بعد از آن خداوند مي ‌فرمايد: ﴿فَأَصْبَحُوا لاَ يُرَى إِلاَّ مَسَاكِنُهُم﴾. (الأحقاف: 25). «آنها صبح كردند در حالى كه چيزى جز خانه ‏هايشان به چشم نمى‏ خورد». معنى را از عام به خاص تغيير داد زيرا مساكن را در بر نگرفت در حالى كه اول گفته بود همه چيز ﴿كُلَّ شَيْء﴾   .

 

 کلمة «اهل بيت» که در آية مذکور (آيه تطهير) آمده گرچه با صيغة عام آمده اما قرينه ‌هايي وجود دارند که وقتي به گوش شنونده بخورد چنين مي ‌رساند که منظور از آن، همسران پيامبر بوده ‌اند اين قريـنه ‌ها عبـارتـند از: 1 ـ معني حقيقي کلمة «اهـل البيت» که معني حقيقي آن زن و همسر است. 2 ـ سياق آيـه و سبب نـزول. 3 ـ هيچ قرينه ‌اي وجود نداشت تا پيامبر –صلى الله عليه وسلم- به طور قطعي بداند که منظور و مراد عام است از اين ‌رو ايشان –صلى الله عليه وسلم- براي آل ‌عبا دعا کرد. و همچنين دعاي پيامبر –صلى الله عليه وسلم- مي ‌تواند قرينه و بيانگر دو چيز براي ما باشد:

 

نخست، اينکه قبل از همه چيز منظور و مراد آيه زنان پيامبر مي ‌باشند.

 

دوم، اينکه از دعاي پيامبر –صلى الله عليه وسلم- ثابت مي‌شود که بقية اهل بيت هم مشمول حکم آيه هستند، و اگر دعاي پيامبر –صلى الله عليه وسلم- نمي بود ما نمي ‌توانستيم به طور قطعي بدانيم که بقية اهل بيت مشمول حکم آيه هستند.

 

اما منحصر کردن آيه به آل ‌عبا و خارج ساختن همسران پيامبر –صلى الله عليه وسلم- از آن از چند جهت باطل است!!

 

1 ـ معني لغوي اهل بيت، زنان مرد و کساني که با او در يک خانه زندگي مي ‌کنند مي ‌باشد. و به هنگام نزول آيه در خانة پيامبر –صلى الله عليه وسلم- جز همسرانش کسي ديگر از اهل بيت نبود.

 

2 ـ معني حقيقي اهل، همسر است. اما اهل قرار دادن خويشاوندان، از روي مجاز است. قبلاً گفتة راغب اصفهاني را بيان کرديم که گفت: اهل مرد در اصل کساني هستند که با او در يک خانه زندگي مي ‌کنند سپس اين مفهوم را تعميم داده‌ و گفته ‌اند: اهل بيت مرد يعني خويشاوندان او. تنها زماني مي توان يک کلمه را بر معني مجازي حمل کرد که دو چيز باشد: الف ـ مانع, ب ـ قرينه.

 

بايد ابتدا مانعي باشد که مانع حمل آن کلمه بر معني حقيقي باشد و سپس قرينه ‌اي باشد که آن کلمه را به معني مجازي آن برگرداند. در اينجا اگر آية مذکور بر معني حقيقي خود که همسر است حمل شود، هيچ مانعي نيست بلکه به هنگام نزول آيه حتي قرينه ‌اي نيست که عام بودن مفهوم آيه را ترجيح دهد تا چه برسد به اينکه آن را در معني مجازي منحصر گرداند.

 

3 ـ سبب نزول: همسران پيامبر –صلى الله عليه وسلم- سبب نازل شدن آيه بودند، و قبل از همه چيز سبب داخل در حکم است؛ از اين ‌رو وقتي ام سلمه در مورد اينکه با آل ‌عبا وارد شود گفت: آيا مگر من از اهل بيت تو نيستم؟! پيامبر –صلى الله عليه وسلم- در جوابش فرمود: تو از اهل بيت من هستي و تو بر خير هستي، يعني قبلاً چنين خيري شامل حال تو شده است و انگيزه ‌اي براي داخل شدن تو با آنها نيست، چون سبب نزول آيه تو هستي. و همين است مفهوم گفتة پيامبر –صلى الله عليه وسلم- چنان که در روايتي ديگر آمده: تو بر خير هستي؛ تو از همسران پيامبر مي ‌باشي. اين بدان معناست که اگر آل ‌عبا از اول مشمول حکم آيه مي ‌بودند، پيامبر –صلى الله عليه وسلم- برايشان دعا نمي‌کرد.

 

4 ـ سياق آيات: سياق از اينکه سخني بيگانه و ديگري (يعني در غير همان موضوع) در ميان دو سخن که براي يک هدف و مقصود ارائه شده ‌اند منع مي‌کند وگرنه هر گاه در وسط کلام، سخن بي‌ ربطي بيايد سخن بي‌ ارزش و زشت مي ‌گردد. بايد کلام پروردگار را از آن منزه دانست، پس عصمت افرادي مشخص با اموري که ويژة کساني ديگر هست چه ربطي دارد که بايد در ميان مسايل مربوط با آنها بيان شود؟!

 

5 ـ منظور آية خانة پيامبر –صلى الله عليه وسلم- است نه خانة کسي ديگر: به هنگام نزول آيه همسران پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در خانة او بودند و خانة پيامبر از خانه علي -رضي الله عنه- جدا بود. و امکان ندارد که به ذهن پيامبر يا کسي ديگر چنين خطور کند که منظور از فرمودة: «اهل البيت» اهل بيت علي هستند، بلکه فقط منظور خانة پيامبر است. و هر کس که معتقد است اهل بيت يعني فقط آل ‌عبا، از سخن او چنين بر مي‌آيد که آيه فقط خاص اهل بيت علي است نه اهل بيت پيامبر، و گويا پيامبر در اين آيه علي هست و فرقي ندارند؛ چون اگر ما پيامبر را برداريم و به جاي او علي را بگذاريم، معني آيه تغيير نمي‌کند. و همچنين اين مفهوم را هم لغو کرده‌ايم که پيامبر خود خانه‌اي مخصوص به خود داشته باشد که مي‌تواند محل نزول رحمتها و برکتهاي الهي باشد هيچ مسلمان و بلکه هيچ عاقلي چنين چيزي نمي ‌گويد. به خاطر اين چيزها و موارد ديگر پيامبر –صلى الله عليه وسلم- مطمئن نبود که معني آيه عام باشد و همه را فرا بگيرد از اين رو دعاي معروف خود را براي آل ‌عبا کرد. و از اين طريق ما به عموم بودن آيه يقين حاصل نموديم و اگر حديث آل عبا نمي ‌بود ما به عموم بودن آيه يقين حاصل نمي‌کرديم، و آن وقت مفهوم عام بودن فقط در حد گمان مي ‌بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

زندگینامه عثمان بن عفان

عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیه در شمار مسلمانانی است که در همان سالهای نخست به دعوت ابوبکر، مسلمان شد. وی از بنی امیه و یکی از اشراف و ثروتمندان مکه بود و اسلام وی در میان خاندانی که قریب به اتفاقشان مخالف اسلام بودند، عجیب می نمود. او در شمار مهاجران به حبشه بود، اما به زودی به مکه بازگشت و به مدینه مهاجرت کرد. وی در مدینه به ترتیب با دو دختر رسول خدا ام کلثوم و رقیه که هر دو به زودی درگذشتند، ازدواج کرد(كه البته اين خود جاي بحث دارد كه بايد به ديگر پست ها مراجعه شود) و لذا به ذوالنورین مشهور شد.

 

عثمان به دلیل بیماری همسرش در بدر حاضر نشد. در جنگ احد نیز به اتفاق جمیع مورخان در شمار فراریان بود . بعدها در تاریخ نیز جز در قضیه حدیبیه یادی از وی وجود ندارد.

 

در زمان ابوبکر وی از افراد نزدیک به وی بوده و کاتب وی به شمار می آمد. در دوره عمر نیز از نفوذ قابل توجهی برخوردار بود و در آن شرائط نماینده بنی امیه به شمار می آمد.

 

احتمالاً عمر دریافته بود یا عملاً به آن تمایل داشت که عثمان به دلیل نفوذ و محبوبیت در قریش، زمینه بیشتری برای خلافت پس از او دارد. لذا با تعیین او در شورای شش نفره راه خلافت او را هموار نمود، عثمان در آخرین روز ذی حجه سال 23 به عنوان خلیفه بر منبر رسول خدا جای گرفت، خلافتی که اّن را باید آغاز خلافت امویان دانست.

 

عثمان از همان ابتدا قدرتمندانه به اداره امور پرداخت. او به گمان خود زیرکانه عمل کرد، زیرا در شش سال نخست خلافت بسیار آرام عمل کرد، و کوشید تا موقعیت خود را مستحکم کند. پس از آن در نیمه دوم خلافت بود که سیاستهای اصلی خویش را آشکار کرد و به تدریج دگرگونی در ساختار سیاسی مناطق مختلف پرداخت. او اساساً در اندیشه سپردن خلافت به بنی امیه بود و این کارها را مقدمه ای برای اموی کردن تمام امور سیاسی انجام می داد.

 

وی در اقدامات خود در آغاز از حمایت قریش برخوردار بود و می کوشید تا سهم همه آنان را حفظ کند. اما در شش سال دوم خلافت کار وی قدرت بخشیدن به طایفه خاص اموی شد این امر خشم برخی از قریش را نیز برانگیخت. حاکم کردن افراد خاندان اموی بر شهرها، خشم بسیاری را برانگیخت و مردم را به مرور به شورش بر ضد وی وا داشت.

 

در زمان او بسیاری از سرزمینها فتح شد. مانند قفقاز، خراسان، کرمان، قبرس و قسمتهایی از شمال آفریقا. بدین ترتیب ثروتها و غنائم بی شماری به مرکز خلافت سرازیر شد که تقسیم آنها حساسیت ویژه ای می طلبید. گر چه عثمان به این امر توجه نکرد و تقسیم ناعادلانه غنائم یکی از عواملی گشت که در بروز شورش علیه او نقش مؤثری داشت. به طور کلی علل شورش ضد عثمان را می توان بدین ترتیب تقسیم بندی کرد:

 

1. بدعتهای دینی توسط عثمان.

2. واگذاری فرمانداری شهرها به افرادی از خاندان بنی امیه.

3. بذل و بخششهای بی حساب او به افراد خاندان اموی.

4. آزار بعضی از اصحاب بزرگ رسول خدا مانند ابوذر و عماریاسر.

 

بدین ترتیب مردم از او ناراضی شدند و بسیاری از بزرگان صحابه، مخالفت علنی را با او آغاز کردند. کسانی چون طلحه، زبیر، عایشه، عمار یاسر، عبدالرحمن بن عوف، عبدالله بن مسعود، ابو ایوب انصاری، جابر بن عبدالله انصاری و ابوذر و . . . .

 

البته همه اینان به قتل او اعتقاد نداشتند یا آنرا به مصلحت نمی دیدند، اما به هر روی شدیدترین انتقادات را به اعمال و رفتار سیاسی و دینی او داشتند. در این شرائط امام علی نه به همراه عثمان بود و نه بر ضد او اقدام می کرد. به مرور اعتراضات علیه عثمان بالا می گرفت و عثمان مجبور بود برای آرام کردن آنها از زور استفاده کند که خود این امر منجر به نزاع و درگیری بیشتر می شد.

 

تا وقتی که عده ای از مردم مصر و کوفه به عنوان اعتراض نزد عثمان آمدند. پس از مدتی گروه بیشتری از مصریان که شمار آنها را بین چهارصد تا هفتصد نفر گفته اند به مدینه آمدند و درخواستهای خود را مطرح کردند. عثمان تعهد کرد که به درخواستهای آنان توجه کند. مصریان به شهر خود بازگشتند اما توطئه ای شد مبنی بر اینکه آنها کشته شوند.

 

این عده از جریان آگاهی یافتند و خشمگین به مدینه بازگشتند. خبر به کوفیان نیز رسید. از آنجا دویست نفر و از بصره صد نفر به مدینه آمدند و عثمان را در محاصره گرفتند و ابتدا از او خواستند تا از حکومت کناره گیری کند اما عثمان زیر بار این وضع نمی رفت. تلاش های امام علی که میانجی صلح بود نیز ره به جایی نبرد.

 

عثمان چهل و نه روز در محاصره بود. در این مدت از شهرهای مختلف استمداد کرد. اما کسی به کمکش نرفت، تا سرانجام توسط انقلابیون به قتل رسید .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

نخستين انتقاد بر حضرت عثمان رضي الله عنه

 

نخستين انتقاد بر حضرت عثمان رضي الله عنه

نخستين انتقاد
نخستين انتقاد بر حضرت عثمان رضي الله عنه اين بود كه چرا در اعضاي كابينه و كارگزاران دولت كساني را قرار داده كه داراي سوابق درخشان و جايگاه بلند ديني در جامعه نبودند، و از آنان اعمالي سر مي زد كه در نگاه مردمي كه اولياي امور را با اعمال و كارگزاران زمان رسول الله و ابوبكر و عمر مقايسه مي كردند، جاي نقد و اعتراض در وجود داشت؛ بنابراين مردم به مذمت و اعتراض در مورد آنان مي پرداختند. در صورتي كه يك خليفه يا زمامدار مملكت، داراي اختيارات اداري و سياسي ويژه اي است كه هنگام تشكيل كابينه دولت و انتخاب مسئولان اداري از آن استفاده مي كند و نمي تواند براي تك تك مردم در مورد علت انتخاب هر يك از كارگزارانش توضيح دهد و همه را قانع كند، يا اينكه در انتخاب فقط جنبه ي ديني و اخلاقي را ترجيح دهد (گرچه شخص از كارداني و وجدان كاري بي بهره باشد).

استاد كرد علي در مجموعه سخنراني هاي خود موسوم به ((الاداره الاسلاميه)) به نقل از تاريخ طبري مي گويد: سه چهار عمال و كارگزاران پيامبرصلى الله عليه وسلم از بني اميه بودند. زيرا آن حضرترضي الله عنه مسئولان را بر اساس كارداني و توانايي بر انجام وظيفه ي انتخاب مي كردند، و كساني را كه از نظم و نسق امور آگاهي نداشته و از انجام وظيفه عاجز بودند (هر چند داراي فضايل اخلاقي و ديني بودند) براي اداره امور انتخاب نمي نمودند و اين خود بزرگترين دليل بر اين امر است كه انتخاب افراد براي فرماندهي ارتش، نظم  و نسق امور سياسي و انجام امور اجرايي حكومت، وظيفه امام يا زماندار است و او در اين مورد ثروت، نژاد، رفاقت و سن را در نظر نمي گيرد، بلكه دانايي، شايستگي و قدرت بر كار محوله و درك موقعيت سياسي نظام را در نظر گرفته، افرادي را براي احراز اين مقامها مي گمارد.( 33 )

ابن ابي الحديد قول قاضي القضاه عبدالجبار را در دفاع از حضرت عثمان رضي الله عنه نقل كرده كه مي گويد: نمي توان ادعا كرد كه زماني كه حضرت عثمان رضي الله عنه اين افراد را به عنوان استاندار و والي انتخاب كرده، همه چيز را در مورد آنها مي دانسته است، بلكه آنچه امكان دارد اين است كه ايشان در آن زمان به شاخصهايي كه دال بر صلاحيت اين افراد در انجام مسئوليتهاي محوله بوده آگاه بوده است، و به اينكه از آنان جرم آشكاري سر زده باشد آگاه نبوده است.( 34 )

استاد كرد علي مي گويد: آيا حكمت سياسي مقتضي نبود كه عثمان رضي الله عنه به قوم و خويشان خود كه مورد اطمينان او بودند، اعتمادكند،( 35 ) در صورتي كه طبيعتاً آنان از ديگر افراد براي او دلسوز تر و براي موفقيت دولت او فداكارتر و خيرخواه تر بودند؟

گرچه در مورد حق به جانب بودن حضرت عثمان در قضيه انتخاب امرا و واليان مي توان توجيهات بسياري را ذكر كرد، اما ما با اين وجود او را معصوم و مبرا از خطا نمي دانيم، بلكه او را مجتهدي مي دانيم كه راه صواب را مي پيمايد و ممكن است گاهي از او خطايي سرزند. ما مروان بن حكم، وليد بن عقبه، عبدالله بن سعد بن ابي سرح را در رفتار و سلوك و طرفداري از خويشان، بري نمي دانيم و از سوي ديگر كفايت و قدرت آنان بر اداره امور را ناديده نمي گيريم، با اين وجود معتقديم كه اغلب معترضين و منتقدين كساني بودند كه در كار خود مخلص نبوده و از اغراض شخصي و انگيزه هاي سياسي پاك نبودند.

استاد عباس محمود عقاد، در تحليل اين نارضايتي بسيار بجا نوشته اند:

در مورد محاسبه ي عملكرد خليفه بسيار غلو و افراط شده و از حق آزادي رأي كه اسلام به افراد امت اسلامي داده، سوء استفاده شده و بي مورد به كار گرفته شده است. برخي از كساني كه براي استيضاح و شورش عليه عثمان رضي الله عنه قيام كرده بودند افرادي مغرض بودند كه آنچه خود مي گفتند بدان عامل نبودند، و عملشان با قولشان مطابقت نداشت، در ميان آنان كساني ديده مي شد كه حضرت عثمان رضي الله عنه بر اثر ارتكاب جرم بر آنان حد شرعي را اجرا كرده بود، يا بر اثر جرمي پدر و خويشانشان را زنداني كرده بود. كساني هم ديده ميشد كه به صورت غير قانوني با زني ازدواج كرده بودند و ايشان حكم به جدايي آنان داده بود. همچنين كساني بودند كه طالب پست و مقامي بودند و با خواسته آنان موافقت نشده بود. و برخي نيز بودند كه از اين موارد بر ايشان پيش نيامده بود اما دنبال شورش و هرج و مرج بودند؛ هر يك از اين اهداف و عوامل  را مي توان محركي براي قيام عليه خليفه به شمار آورد.( 36 )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

نسب عمر

نسب عمر
او عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبدالعزي بن رياح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدي بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر[1]، است، و فهر همان قريش است.

اسلام او:
ابن مسعود -رضی الله عنه- گفت: از وقتي عمر مسلمان شده همواره ما با قدرت بوده‌ايم[2].

همراه با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم-:
از ابن عباس -رضی الله عنهما- روايت است كه گفت: عمر[3] را روي تخت گذاشتند مردم او را به آغوش مي‌گرفتند و برايش دعا مي‌كردند قبل از آن كه او بلند كرده شود و من نيز در ميانشان بودم ناگهان سخن مردي توجه مرا به خود جلب كرد كه مي‌گفت: دوست دارم با عملي چون عمل تو به ملاقات خدا بروم، سوگند به خدا گمان من اين است كه خداوند تو را با دو تا يار و دوستت همراه گرداند، و زياد از پيامبر مي‌شنيدم كه مي‌گفت: «من و ابوبكر و عمر رفتيم، من و ابوبكر و عمر وارد شديم، و من و ابوبكر و عمر بيرون آمديم»[4]. و آن مرد علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- بود.

 فضائل:
1- از ابو هريره -رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «در امت‌هاي پيش از شما مردماني بوده‌اند كه به آنها الهام مي‌شده و چيزهايي به آنها گفته مي‌شده است، اگر در امت من چنين كسي باشد او عمر است[5].

2- از ابو هريره-رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيش پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشسته بوديم كه گفت: در خواب ديدم كه در بهشت هستم و زني در كنار كاخي وضو مي‌گيرد گفتم اين كاخ از چه كسي است؟ به من گفته شد اين كاخ از آن عمر است، آنگاه به ياد غيرت عمر افتادم بنابراين به عقب برگشتم. آنگاه عمر گريه كرد و گفت: آيا غيرتم در برابر تو به جوش مي‌آيد»[6].

3- از انس بن مالك -رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بالاي كوه اُحد رفت و ابوبكر و عمر و عثمان با او همراه بودند آنگاه كوه تكان خورد پيامبر با پايش بر آن زد و گفت اي اُحد استوار باش بالاي تو نيست مگر پيامبري و صديقي و دو شهيد»[7].

4- از سعد بن ابي وقاص -رضی الله عنه- روايت است كه گفت: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به عمر گفت: اى پسر خطاب! سوگند به كسي كه جانم در دست اوست شيطان تو را در هيچ راهي نمي‌بيند مگر آن كه راهي ديگر را در پيش مي‌گيرد[8].

 [1]- معرفة الصحابة ابی نعیم 1/190.

[2]- عمر در سال ششم بعثت بعد از آن كه چهل مرد و ده زن مسلمان شده بودند، مسلمان شد. (مترجم).

[3]- بخاری باب مناقب عمر 3684.

[4]- بعد از آن بود که ابو لؤلؤ مجوسی عمر را کشته بود.

[5]- بخاری، كتاب فضائل الصحابة، باب مناقب عمر 3689.

[6]- بخاری، كتاب فضائل الصحابة، باب مناقب عمر حدیث 3689 مسلم، كتاب فضائل الصحابة، حديث 2398.

[7]- بخاری، منبع سابق حديث 3679،  و مسلم منبع سابق حديث 2394.

[8]- بخاری، كتاب فضائل الصحابة، باب مناقب عمر حديث 3683.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

شخصيت حضرت عمر بن الخطاب رضی الله عنه:

  شخصيت حضرت عمر بن الخطاب رضی الله عنه:  

دومين ستاره درخشان خلافت اسلامی  

  ابوحفص فاروق عمر بن خطاب بن نفیل بن عبدالعزی قریشی عدوی در سال سیزدهم بعد از رویداد عام الفیل-چهل سال قبل از هجرت- دیده به جهان گشود. او دوران جوانی با قاطعیت و صلابت مشهور و از جایگاه والایی در میان قریش برخوردار بود. هنگامیکه قریش با قومی دیگر منازعه و درگیری پیدا می کرد و نیاز به رایزنی می شد، ایشان را به عنوان سفیر می فرستادند. در میان یاران و اصحاب نبی مکرم اسلام از عمر فاروق به عنوان یک شخصیت برجسته ، شجاع، قاطع، اندیشمند، عادل و فاتحی بنام یاد می شود و اولین کسی است که به امیرالمؤمنین ملقب گشت. 

چگونه  به اسلام مشرف شد؟
فاروق اعظم در سال ششم بعثت در سن 27 سالگی به اسلام مشرف گشت. اسلام آوردن حضرت عمر یکی از معجزات رسول اکرم ص بود زیرا روز قبل، آن حضرت دعا کرده بود: (بار الها دین اسلام را با مسلمان شدن یکی از دو تن حکم بن هشام-ابوجهل و عمر بن خطاب که نزد تو محبوبتر است تقویت کن).
روزی خباب بن ارث به قصد تعلیم قرآن به فاطمه بن خطاب (خواهرعمر) و همسرش سعید بن زید به منزل آنان رفته بود. در همین اثنا عمر در حالی که حمایل شمشیر را به گردنش آویخته بود تا با اسلام و پیامبر خدا تسویه حساب نموده و آن حضرت را به شهادت برساند. صدای تلاوت قرآن از داخل منزل خواهرش به گوشش رسید در را گشود، پس از درگیری و ضرب و شتم خواهر و دامادش با تلاوت آیات قرآن انقلاب بزرگی در درون ایشان پدید آمد و پرسید حضرت رسول اکرم کجاست؟!
خباب هنگامی که گفتار عمر را شنید از مخفی گاه خود بیرون آمد و فریاد برآورد: ای عمر سوگند به خدا من امیدوارم که خدا تو را مشمول دعای پیغمبر گردانیده باشد؛ من همین دیروز از ایشان شنیدم که می گفت: بار الها اسلام را با یکی از دو تن حکم بن هشام یا عمر بن خطاب تقویت بگردان.
عمر بلافاصله از او پرسید: ای خباب پیامبر را اکنون کجا می یابم؟ خباب پاسخ داد: در محل صفا داخل منزل ارقم بن أبی الارقم.
عمر به دار ارقم رفت آن حضرت چند قدم از جای خود به پیشواز او رفت و حمایل و شمشیرش را گرفت و گفت: ای عمر! آیا زمان آن فرا نرسیده که از کردارت دست برداری قبل از اینکه مانند ولید بن مغیره مورد سرزنش و عذاب الهی قرار بگیری. بارالها با این عمر بن خطاب اسلام را عزت و شکوه بخش. آنگاه عمر گفت: من به یگانگی خدا ایمان آورده و به رسالت شما اعتراف می کنم. رسول خدا و مسلمانان از فرط شادمانی تکبیر گفتند.
با اسلام آوردن عمر دعوت دین مقدس اسلام در سرزمین مکه علنی و آشکار گردید زیرا او در همان لحظات نخستین که در منزل ارقم اسلام را پذیرفت خطاب به رسول خدا و مسلمین فرمودند: ای رسول الله قسم به ذاتی که شما را به پیامبری مبعوث گرداند بیا از این جا بیرون شویم و به طور روشن به اعلام موضع خود بپردازیم مسلمانان به همراه عمر وارد مسجد الحرام شدند و نماز را در اطراف کعبه برگزار کردند و کسی از قریشیان جرات ممانعت از آنان را نداشت. از همین رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم او را فاروق خواند؛ چرا که خداوند با اسلام وی بین حق و باطل جدایی افکند.


زبان حق
او یکی از ده شخصیتی است که در دنیا مژده ورود به بهشت را از زبان نبی مکرم اسلام دریافت کردند زهد و دانش فاروق بر کسی پوشیده نیست . خداوند همواره حق را از زبانش جاری ساخته بود و در بسیاری از موارد وحی الهی در مقام تأیید رأی ایشان نازل گردید. رأی ایشان در مورد اسرای بدر، عدم نماز جنازه بر منافقان، حجاب ازواج مطهرات، مصلی قرار دادن مقام ابراهیم، حرمت شراب و... مورد تأیید قرآن مجید قرار گرفته است.
حضرت علی رضی الله عنه در این مورد می گوید: إنا کنا لنری ان فی القرآن کلاما من کلامه و رأیا من رایه. ما در قرآن مجید آرا و سخنانی از وی می یابیم.
همانگونه که حضرت عبدالله بن عمر می گوید: ما نزل بالناس امر فقالو ا فیه و قال عمر الا نزل القرآن بوفاق قول عمر . هر گاه برای مسلمانی ماجرایی رخ می داد و درباره آن به اظهار نظر می پرداختند و عمر در آن سخنی می گفت خداوند بر حسب آن آیه ای نازل می کرد.
حضرت ابوهریره رضی الله عنه می گوید آن حضرت صلی الله علیه و سلم فرمودند: لقد کان فیما قبلکم من المم محدثون فان لک فی امتی فانه عمر(متفق علیه)
در امتهای پیشین بعضی از مردم محدث بودند؛ یعنی برای آنان با خدا همکلامی حاصل می شد اگر در امت من چنین کسی وجود داشته باشد، جز عمر کسی دیگر نیست.
از حضرت ابن عمر رضی الله عنه منقول است که از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم شنیدم که فرمودند: در حالی که در خواب بودم به من یک لیوان شیر تازه داده شد، آن را نوشیدم تا آنکه سیرابی را در سر انگشتان خود احساس کردم. سپس باقیمانده خود را به عمر بن خطاب دادم. مردم گفتند: ای رسول الله! آن را چه تعبیر فرمودی؟ گفت: علم


قاطعیت در راه تحقق حقیقت
او در راستای تحقق آرمانهای دینی کاملا مصمم بود و هیچ گاه تحت تأثیر ملامت گران واقع نمی شد.روزی حضرت فاروق اعظم اجازه ورود بر آن حضرت صلی الله علیه و سلم را خواست در حالی که نزد پیامبر گروهی از زنان قریش سرگرم گفتگو بودند و صدایشان از دور به گوش می رسید به محض اینکه از ورود حضرت عمر اطلاع یافتند به سرعت برخاستند و به حجاب مبادرت ورزیدند. پیامبر خدا به ایشان اجازه ورود دادند. عمر وارد شد در حالی که آن حضرت تبسم بر لب داشت عمر گفت: خداوند شما را خندان و شادمان بگرداند. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم فرمودند: از زنانی که نزد من بودند شگفت زده شدم وقتی صدایت را شنیدند خود را جمع کردند، فاروق گفت شما سزاوارترید که بترسند.
سپس حضرت عمر خطاب به زنان گفت: ای دشمن جانهایتان آیا از من می ترسید و از رسول خدا هراسی به دل راه نمی دهید. زنان گفتند آری شما به مراتب از رسول خدا سخت تر و خشمگین ترید.
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم فرمودند: آری ای ابن خطاب والذی نفسی بیده ما لقیت الشیطان سالکا فجّا قط الا سلک فجّا غیر فجک (متفق علیه)
قسم به آن ذاتی که جانم در قبضه و قدرت اوست، هرگاه شیطان تو را در راهی می بیند ، آن راه را رها کرده از راهی دیگر می رود.
از نمونه های شجاعت و هیبت حضرت عمر هجرت وی بود. او هنگام رهسپار شدن از مکه ، کعبه را طواف نموده، مجمع کفار را مورد خطاب قرار داد: من اکنون قصد هجرت دارم، فردا نگویید که عمر پنهانی گریخت کسی که می خواهد زنش بیوه و بچه هایش یتیم شوند با آمدن در این رودخانه جلوی مرا بگیرد . ولی کسی جرأت نکرد سخنان او را پاسخی دهد.


حضرت عمر در پرتو احادیث نبوی
از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم احادیث فراوانی روایت شده که جایگاه رفیع عمر را به تصویر می کشند در اینجا به پاره ای از آنها خواهیم پرداخت:
1-
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم می فرماید: إن الله سبحانه و تعالی جعل الحق علی لسان عمر و قلبه. براستی که خداوند حق را از زبان و دل عمر جاری ساخته است.
2-
إن الشیطان لم یلق عمر منذ أسلم إلاخر وجهه. همانا از روزی که حضرت عمر به اسلام مشرف شد شیطان سرنگون گردیده است.
3-
الحق بعدی مع عمر حیث کان. پس از من در هر جایی که عمر باشد حق آنجا خواهد بود.
4-
ما فی السماء ملک الا و هو یوقر عمر و لا فی الارض شیطان إلا و هو یفرق من عمر.
در آسمان هیچ فرشته ای یافت نمی شود مگر اینکه به حضرت عمر ادای احترام می کند و بر روی زمین هیچ شیطانی نیست که از عمر هراسان نباشد.
5-
دخلت الجنة فاذا انا بالرمصیاء امراة ابی طلحه و سمعت حشفه فقلت من هذا؟ قال هذا بلال و رأیت قصرا بفنائه فقلت لمن هذا؟ فقالوا لعمر بن الخطاب، فاردت أن ادخله فانظر الیه فذکرت غیرتک فقال عمر: بأبی انت و امی یا رسول الله أعلیک اغار(متفق علیه)
وارد بهشت شدم رمصیاء زن ابوطلحه را در آنجا دیدم و صدای کفش به گوشم رسید. گفتم این کیست؟ فرشته ای گفت این بلال است. قصری دیدم پرسیدم: این مال کیست؟ فرشته ای گفت: مال عمر بن خطاب است. خواستم وارد آن شوم و آن را ببینم به یاد غیرت تو افتادم. عمر گفت: یا رسول خدا پدر و مادرم قربانت باد آیا من بر تو غیرت می ورزم.
6-
بینا أنا نائم رایت الناس یعرضون علی و علیهم قمیص منها یا بلغ الثدی و منها ذلک و عرض علی عمر بن الخطاب و علیه قمیص یجره قالوا فما اولت ذلک یا رسول الله؟ قال: الدین(متفق علیه)
 
یکبار در خواب دیدم مردم در حالی که پیراهن برتن داشتند نزد من جمع شدند پیراهن یکی تا سینه بود و یکی دیگر بلند تر وقتی عمر بن خطاب نزد من آمد پیراهن بلندی پوشیده بود که دامن آن بر روی زمین کشیده می شد، مردم پرسیدند ای رسول خدا آن را چه تعبیر نمودی؟ فرمود: دین.
7-
لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب (رواه ترمذی)
اگر بعد از من پیامبری مبعوث می شد یقینا عمر بن خطاب بود.


خلافت عمر فاروق
حضرت ابوبکر صدیق خیر و مصلحت مسلمانان را در این دید که خلیفه پس از خود را به مردم پیشنهاد کند و این پیشنهاد او به معنای انتصاب و تعیین خلیفه نبوده بلکه صرفا یک پیشنهاد و رای بوده و تصمیم گیری برای انتخاب شخص مورد نظر و بیعت با او یا مخالفت با آن و انتخاب شخص دیگری به جای او حق مردم بوده است زیرا مسئولیت خلافت تنها بعد از بیعت و موافقت و انتخاب مسلمانان با اوست که مشروعیت پیدا می کند لذا ابوبکر صدیق در این رابطه با تنی چند از مهاجرین و انصار به مشوره پرداخت همه آنان به تعریف و تمجید از فاروق اعظم پرداختند ازجمله حضرت عثمان رضی الله عنه فرمودند: به نظرم باطن او از ظاهرش بهتر است و کسی مانند او در میان ما نیست. بر اساس این مشوره و با در نظر گرفتن مصالح مسلمین و وحدت امت اسلامی حضرت ابوبکر پیشنهاد خلافت او را مطرح نمودند و در این خصوص فرمودند: بارالها من با این کار هیچگونه هدفی جز صلاح و خیر اندیشی مسلمانان نداشتم و از بروز فتنه در صفوف آنان ترسیدم و در این زمینه از هیچ تلاشی فرو گزار نکردم و بهترین و نیرومند ترین فرد را متولی امورشان گماشتم.
پس بیعت عمومی برای او در مسجد گرفته شد. حضرت صدیق فرمودند: ای مردم من هیچ کسی از خویشاوندان خود را برای خلافت پیشنهاد نکردم، من عمر را پیشنهاد نموده ام آیا شما از کسی که به خلافت پیشنهاد کرده ام راضی هستید؟ به خدا سوگند من از هیچ سعی و تلاشی دریغ نورزیده ام. اگر او را به خلافت انتخاب نمودید از او بشنوید و اطاعت کنید مسلمانان یک صدا گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم و بدین ترتیب در سال سیزده هجری قمری با ایشان بیعت گردید.
به محض قبول خلافت، دستور عمومی صادر کرد و فرمود: هرگاه کسی بر سخنانم اعتراضی دارد مرا به اشتباهم اطلاع دهد. از سوی ایشان اعلام عمومی شد که (احب الناس الی من رفع الی عیوبی) بیشتر از همه کسی را دوست دارم که مرا نسبت به عیب هایم آگاه سازد.


فعالیت های ایشان
خلافت ایشان به مدت ده سال و شش ماه و پنج روز ادامه یافت او در این دوران فعالیتهای بسیار گسترده و مهمی را در راستای اعتلای جامعه اسلامی انجام داد. از همین رو حضرت عبدالله بن مسعود رضی الله عنه فرمودند: مسلمان شدن عمر پیروزی اسلام، هجرت وی نصرت الهی و خلافت وی رحمت خداوندی بود. ما تا قبل از اسلام آوردن او نمی توانستیم در بیت الله نماز اقامه کنیم ولی هنگامی که عمر مسلمان شد با آنان به مبارزه برخاست تا اینکه ما را برای ادای نماز به حالمان وا گذاشتند.
در ربیع الاول سال شانزده هجرت مبداء تاریخ اسلامی را از هجرت پیامبر تعیین کرد.
صفت رعیت پروری و شفقت او بر امت اسلامی بی نظیر بود؛ رعیت خود را هنگام شب مورد تنقد و بررسی قرار می داد.
قانون خراج را وضع نمود.
شهرهای فراوانی بنیان گذاری و برای آنها قاضی تعیین نمود.
ده حج پی در پی در معیت مردم انجام دادند و در آخرین حج با امهات المؤمنین همراه بودند.
با توجه به گسترش جمعیت مدینه منوره و تنگی مسجد نبوی آن را توسعه دادند و منزل عباس بن عبدالمطلب را به آن افزودند اولین کسی که در داخل مسجد سنگ ریزه فرش نمودند قبل از آن هنگامی که مردم سر را از سجده بلند می کردند دستها و پیشانی های شان با خاک آلوده می شد .
ایشان اولین شخصیتی بودند که یهود را از سرزمین جزیرة العرب اخراج نموده و به شام آوراه ساختند. و اهل نجران را هم در قسمتی از کوفه اسکان دادند.
همچنین فاروق اعظم فتح ایران، روم و شام را در کارنامه خود دارند و در دوران زمامداری وی
اسلام گسترش چشمگیری یافت.

توصیه های او به استانداران
در حکمی به استاندارانش چنین نوشت: 1- لباس نازک نپوشید.

2- نان از آرد غربال شده نخورید.

3- درب خانه خود را بر روی مردم نبندید و نگهبان تعیین نکنید تا هر نیازمندی به راحتی بتواند با شما تماس بگیرد.

4- به عیادت بیماران بروید و در تشییع جنازه شرکت کنید.


خصوصیات اخلاقی
از نظر اخلاقی مزاجی جلالی داشت و نسبت به امور اسلام و مسلمین شدیدا عکس العمل نشان می داد، خیلی زود به خشم می آمد و کاملا اخلاق حضرت موسی علیه السلام را داشت اما با این حال دارای دو صفت برجسته و ممتاز هم بود: اول اینکه هرگز به خاطر شخص خود خشمگین نمی شد دوم اینکه اگر کسی هنگام عصبانیت او نام خدا را بر زبان جاری می کرد یا آیه ای از قرآن را تلاوت می نمود، خشم وی فرو می نشست و چنان رقت قلبی به ایشان دست می داد که گویی اصلا خشمگین نشده است.
فروتنی او به حدی بود که به خود اجازه نمی داد در هنگام سخنرانی از پله ای که حضرت ابوبکر در آن قرار می گرفت پا را فرا تر بگذارد. با وجودی که مردم می گفتند بالاتر بنشین، می فرمود: اگر آنجایی که پای ابوبکر قرار گرفته است به من برسد مرا کافی خواهد بود. حضرت زید بن ثابت می گوید: در لباس ایشان هفده پیوندو وصله را شمردم. او بدون هیچ همراه و پاسبانی به گشت زنی در کوچه های مدینه می پرداخت.

 

شهادت
حضرت عمر پیوسته آرزوی شهادت در راه خدا را داشتند و دعا می کردند: بارالها شهادت را نصیبم گردان و موت مرا در شهر پیامبرت بگردان. سرانجام هنگام برگزاری نماز فجر به دست ابولؤلؤ مجوسی غلام مغیره بن شعبه در محراب مسجد النبی ضربت خورد و در شب چهارشنبه در بیست و هفتم ذی حجه سال بیست و دو هجری قمری به فیض شهادت نایل آمد.
حضرت عمر هنگامی که اطلاع یافت ضارب او یک غلام مجوسی بوده سپاس خدا را به جای آورد که بدست مسلمانی به قتل نرسیده است ایشان را در روضه اطهر در کنار آرامگاه حضرت رسول اکرم و ابوبکر صدیق در مدینه منوره به خاک سپردند . و به راستی اقبال مسلمین با شهادت ایشان از دنیا رخت بر بست . انا لله و انا الیه راجعون 

 واقعه گشت زنی ایشان
کجای دنیا دیده شده است که پادشاه و فرمانروایی در اس حکومت قرار داشته باشد و برای اطمینان خاطر بیشتر در اجرای عدالت وکنترل اعمال زیر دستان خود وظیفه حراست غیر ملموس را هم خودش انجام دهد ؟
حضرت انس می گوید: فاروق اعظم طبق معمول در حال گشتزنی و نگهبانی بود. گذرش به مرد عربی افتاد که جلوی خیمه خود نشسته بود. او هم رفت و پهلویش نشست و سر صحبت را با او باز کرد. آنگاه از او پرسید: این صدای گریه از چه کسی و برای چیست؟ او گفت: به تو ارتباطی ندارد، این فریاد زنی هست که در حال وضع حمل می باشد.
حضرت عمر به منزل رفت .و به همسرش ام کلثوم- دختر حضرت علی و فاطمه- گفت: برخیز چادر حجابت را بر سر کن و همراه من بیا ، آنگاه او را همراه خود برد و نزد اعرابی رسید و به او گفت . اجازه هست این زن داخل خیمه برود و او را در امر زایمان یاری دهد؟مرد عرب اجازه داد. ام کلثوم رضی الله عنها وارد خیمه شد، پس از مدتی آواز داد ای امیر المؤمنین به دوست خود مژده بده که پسری برای او متولد شد. اعرابی با شنیدن کلمه امیرالمؤمنین لرزه به اندام شد فورا با ادب نشست و معذرت خواست . حضرت فرمود: ترسی به دل راه مده، صبح نزد ما بیا آنگاه برای نوزاد او حقوقی تعیین کرد و به خودش هم کمک نمود.  

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

عمر بن الخطاب رضی الله عنه کیست؟

 

 

                   عمر بن الخطاب رضی الله عنه کیست؟

                

               ابوحفص فاروق عمر بن خطاب بن نفیل بن عبدالعزی قریشی عدوی در سال

                  سیزدهم بعد از رویداد عام الفیل-چهل سال قبل از هجرت- دیده به

                  جهان گشود. او دوران جوانی با قاطعیت و صلابت مشهور و از جایگاه

                  والایی در میان قریش برخوردار بود. هنگامیکه قریش با قومی دیگر

                  منازعه و درگیری پیدا می کرد و نیاز به رایزنی می شد، ایشان را

                  به عنوان سفیر می فرستادند. در میان یاران و اصحاب نبی مکرم

                  اسلام از عمر فاروق به عنوان یک شخصیت برجسته ، شجاع، قاطع،

                  اندیشمند، عادل و فاتحی بنام یاد می شود و اولین کسی است که به

                  امیرالمؤمنین ملقب گشت.

 

 

                  چگونه  به اسلام مشرف شد؟

               

                   فاروق اعظم در سال ششم بعثت در سن 27 سالگی به اسلام مشرف گشت.

                  اسلام آوردن حضرت عمر یکی از معجزات رسول اکرم ص بود زیرا روز

                  قبل، آن حضرت دعا کرده بود: (بار الها دین اسلام را با مسلمان

                  شدن یکی از دو تن حکم بن هشام-ابوجهل و عمر بن خطاب که نزد تو

                  محبوبتر است تقویت کن).

                  روزی خباب بن ارث به قصد تعلیم قرآن به فاطمه بن خطاب (خواهرعمر)

                  و همسرش سعید بن زید به منزل آنان رفته بود. در همین اثنا عمر در

                  حالی که حمایل شمشیر را به گردنش آویخته بود تا با اسلام و

                  پیامبر خدا تسویه حساب نموده و آن حضرت را به شهادت برساند. صدای

                  تلاوت قرآن از داخل منزل خواهرش به گوشش رسید در را گشود، پس از

                  درگیری و ضرب و شتم خواهر و دامادش با تلاوت آیات قرآن انقلاب

                  بزرگی در درون ایشان پدید آمد و پرسید حضرت رسول اکرم کجاست؟!

                  خباب هنگامی که گفتار عمر را شنید از مخفی گاه خود بیرون آمد و

                  فریاد برآورد: ای عمر سوگند به خدا من امیدوارم که خدا تو را

                  مشمول دعای پیغمبر گردانیده باشد؛ من همین دیروز از ایشان شنیدم

                  که می گفت: بار الها اسلام را با یکی از دو تن حکم بن هشام یا

                  عمر بن خطاب تقویت بگردان.

                  عمر بلافاصله از او پرسید: ای خباب پیامبر را اکنون کجا می یابم؟

                  خباب پاسخ داد: در محل صفا داخل منزل ارقم بن أبی الارقم.

                  عمر به دار ارقم رفت آن حضرت چند قدم از جای خود به پیشواز او

                  رفت و حمایل و شمشیرش را گرفت و گفت: ای عمر! آیا زمان آن فرا

                  نرسیده که از کردارت دست برداری قبل از اینکه مانند ولید بن

                  مغیره مورد سرزنش و عذاب الهی قرار بگیری. بارالها با این عمر بن

                  خطاب اسلام را عزت و شکوه بخش. آنگاه عمر گفت: من به یگانگی خدا

                  ایمان آورده و به رسالت شما اعتراف می کنم. رسول خدا و مسلمانان

                  از فرط شادمانی تکبیر گفتند.

                  با اسلام آوردن عمر دعوت دین مقدس اسلام در سرزمین مکه علنی و

                  آشکار گردید زیرا او در همان لحظات نخستین که در منزل ارقم اسلام

                  را پذیرفت خطاب به رسول خدا و مسلمین فرمودند: ای رسول الله قسم

                  به ذاتی که شما را به پیامبری مبعوث گرداند بیا از این جا بیرون

                  شویم و به طور روشن به اعلام موضع خود بپردازیم مسلمانان به

                  همراه عمر وارد مسجد الحرام شدند و نماز را در اطراف کعبه برگزار

                  کردند و کسی از قریشیان جرات ممانعت از آنان را نداشت. از همین

                  رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم او را فاروق خواند؛ چرا که

                  خداوند با اسلام وی بین حق و باطل جدایی افکند.

 

                  زبان حق

                

                 او یکی از ده شخصیتی است که در دنیا مژده ورود به بهشت را از

                  زبان نبی مکرم اسلام دریافت کردند زهد و دانش فاروق بر کسی

                  پوشیده نیست . خداوند همواره حق را از زبانش جاری ساخته بود و در

                  بسیاری از موارد وحی الهی در مقام تأیید رأی ایشان نازل گردید.

                  رأی ایشان در مورد اسرای بدر، عدم نماز جنازه بر منافقان، حجاب

                  ازواج مطهرات، مصلی قرار دادن مقام ابراهیم، حرمت شراب و... مورد

                  تأیید قرآن مجید قرار گرفته است.

                  حضرت علی رضی الله عنه در این مورد می گوید: إنا کنا لنری ان فی

                  القرآن کلاما من کلامه و رأیا من رایه. ما در قرآن مجید آرا و

                  سخنانی از وی می یابیم.

                  همانگونه که حضرت عبدالله بن عمر می گوید: ما نزل بالناس امر

                  فقالو ا فیه و قال عمر الا نزل القرآن بوفاق قول عمر . هر گاه

                  برای مسلمانی ماجرایی رخ می داد و درباره آن به اظهار نظر می

                  پرداختند و عمر در آن سخنی می گفت خداوند بر حسب آن آیه ای نازل

                  می کرد.

                  حضرت ابوهریره رضی الله عنه می گوید آن حضرت صلی الله علیه و سلم

                  فرمودند: لقد کان فیما قبلکم من المم محدثون فان لک فی امتی فانه

                  عمر(متفق علیه)

                  در امتهای پیشین بعضی از مردم محدث بودند؛ یعنی برای آنان با خدا

                  همکلامی حاصل می شد اگر در امت من چنین کسی وجود داشته باشد، جز

                  عمر کسی دیگر نیست.

                  از حضرت ابن عمر رضی الله عنه منقول است که از حضرت رسول اکرم

                  صلی الله علیه و سلم شنیدم که فرمودند: در حالی که در خواب بودم

                  به من یک لیوان شیر تازه داده شد، آن را نوشیدم تا آنکه سیرابی

                  را در سر انگشتان خود احساس کردم. سپس باقیمانده خود را به عمر

                  بن خطاب دادم. مردم گفتند: ای رسول الله! آن را چه تعبیر فرمودی؟

                  گفت: علم

 

                  قاطعیت در راه تحقق حقیقت

                 

                  او در راستای تحقق آرمانهای دینی کاملا مصمم بود و هیچ گاه تحت

                  تأثیر ملامت گران واقع نمی شد.روزی حضرت فاروق اعظم اجازه ورود

                  بر آن حضرت صلی الله علیه و سلم را خواست در حالی که نزد پیامبر

                  گروهی از زنان قریش سرگرم گفتگو بودند و صدایشان از دور به گوش

                  می رسید به محض اینکه از ورود حضرت عمر اطلاع یافتند به سرعت

                  برخاستند و به حجاب مبادرت ورزیدند. پیامبر خدا به ایشان اجازه

                  ورود دادند. عمر وارد شد در حالی که آن حضرت تبسم بر لب داشت عمر

                  گفت: خداوند شما را خندان و شادمان بگرداند. حضرت رسول اکرم صلی

                  الله علیه و سلم فرمودند: از زنانی که نزد من بودند شگفت زده شدم

                  وقتی صدایت را شنیدند خود را جمع کردند، فاروق گفت شما

                  سزاوارترید که بترسند.

                  سپس حضرت عمر خطاب به زنان گفت: ای دشمن جانهایتان آیا از من می

                  ترسید و از رسول خدا هراسی به دل راه نمی دهید. زنان گفتند آری

                  شما به مراتب از رسول خدا سخت تر و خشمگین ترید.

                  حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم فرمودند: آری ای ابن خطاب

                  والذی نفسی بیده ما لقیت الشیطان سالکا فجّا قط الا سلک فجّا غیر

                  فجک (متفق علیه)

                  قسم به آن ذاتی که جانم در قبضه و قدرت اوست، هرگاه شیطان تو را

                  در راهی می بیند ، آن راه را رها کرده از راهی دیگر می رود.

                  از نمونه های شجاعت و هیبت حضرت عمر هجرت وی بود. او هنگام

                  رهسپار شدن از مکه ، کعبه را طواف نموده، مجمع کفار را مورد خطاب

                  قرار داد: من اکنون قصد هجرت دارم، فردا نگویید که عمر پنهانی

                  گریخت کسی که می خواهد زنش بیوه و بچه هایش یتیم شوند با آمدن در

                  این رودخانه جلوی مرا بگیرد . ولی کسی جرأت نکرد سخنان او را

                  پاسخی دهد.

 

                  حضرت عمر در پرتو احادیث نبوی

                

                از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم احادیث فراوانی روایت شده

                  که جایگاه رفیع عمر را به تصویر می کشند در اینجا به پاره ای از

                  آنها خواهیم پرداخت:

                  1- حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم می فرماید: إن الله

                  سبحانه و تعالی جعل الحق علی لسان عمر و قلبه. براستی که خداوند

                  حق را از زبان و دل عمر جاری ساخته است.

                  2- إن الشیطان لم یلق عمر منذ أسلم إلاخر وجهه. همانا از روزی که

                  حضرت عمر به اسلام مشرف شد شیطان سرنگون گردیده است.

                  3- الحق بعدی مع عمر حیث کان. پس از من در هر جایی که عمر باشد

                  حق آنجا خواهد بود.

                  4- ما فی السماء ملک الا و هو یوقر عمر و لا فی الارض شیطان إلا

                  و هو یفرق من عمر.

                  در آسمان هیچ فرشته ای یافت نمی شود مگر اینکه به حضرت عمر ادای

                  احترام می کند و بر روی زمین هیچ شیطانی نیست که از عمر هراسان

                  نباشد.

                  5- دخلت الجنة فاذا انا بالرمصیاء امراة ابی طلحه و سمعت حشفه

                  فقلت من هذا؟ قال هذا بلال و رأیت قصرا بفنائه فقلت لمن هذا؟

                  فقالوا لعمر بن الخطاب، فاردت أن ادخله فانظر الیه فذکرت غیرتک

                  فقال عمر: بأبی انت و امی یا رسول الله أعلیک اغار(متفق علیه)

                  وارد بهشت شدم رمصیاء زن ابوطلحه را در آنجا دیدم و صدای کفش به

                  گوشم رسید. گفتم این کیست؟ فرشته ای گفت این بلال است. قصری دیدم

                  پرسیدم: این مال کیست؟ فرشته ای گفت: مال عمر بن خطاب است.

                  خواستم وارد آن شوم و آن را ببینم به یاد غیرت تو افتادم. عمر

                  گفت: یا رسول خدا پدر و مادرم قربانت باد آیا من بر تو غیرت می

                  ورزم.

                  6- بینا أنا نائم رایت الناس یعرضون علی و علیهم قمیص منها یا

                  بلغ الثدی و منها ذلک و عرض علی عمر بن الخطاب و علیه قمیص یجره

                  قالوا فما اولت ذلک یا رسول الله؟ قال: الدین(متفق علیه)

                   یکبار در خواب دیدم مردم در حالی که پیراهن برتن داشتند نزد من

                  جمع شدند پیراهن یکی تا سینه بود و یکی دیگر بلند تر وقتی عمر بن

                  خطاب نزد من آمد پیراهن بلندی پوشیده بود که دامن آن بر روی زمین

                  کشیده می شد، مردم پرسیدند ای رسول خدا آن را چه تعبیر نمودی؟

                  فرمود: دین.

                  7- لو کان بعدی نبی لکان عمر بن الخطاب (رواه ترمذی)

                  اگر بعد از من پیامبری مبعوث می شد یقینا عمر بن خطاب بود.

 

                  خلافت عمر فاروق

                

                حضرت ابوبکر صدیق خیر و مصلحت مسلمانان را در این دید که خلیفه

                  پس از خود را به مردم پیشنهاد کند و این پیشنهاد او به معنای

                  انتصاب و تعیین خلیفه نبوده بلکه صرفا یک پیشنهاد و رای بوده و

                  تصمیم گیری برای انتخاب شخص مورد نظر و بیعت با او یا مخالفت با

                  آن و انتخاب شخص دیگری به جای او حق مردم بوده است زیرا مسئولیت

                  خلافت تنها بعد از بیعت و موافقت و انتخاب مسلمانان با اوست که

                  مشروعیت پیدا می کند لذا ابوبکر صدیق در این رابطه با تنی چند از

                  مهاجرین و انصار به مشوره پرداخت همه آنان به تعریف و تمجید از

                  فاروق اعظم پرداختند ازجمله حضرت عثمان رضی الله عنه فرمودند: به

                  نظرم باطن او از ظاهرش بهتر است و کسی مانند او در میان ما نیست.

                  بر اساس این مشوره و با در نظر گرفتن مصالح مسلمین و وحدت امت

                  اسلامی حضرت ابوبکر پیشنهاد خلافت او را مطرح نمودند و در این

                  خصوص فرمودند: بارالها من با این کار هیچگونه هدفی جز صلاح و خیر

                  اندیشی مسلمانان نداشتم و از بروز فتنه در صفوف آنان ترسیدم و در

                  این زمینه از هیچ تلاشی فرو گزار نکردم و بهترین و نیرومند ترین

                  فرد را متولی امورشان گماشتم.

                  پس بیعت عمومی برای او در مسجد گرفته شد. حضرت صدیق فرمودند: ای

                  مردم من هیچ کسی از خویشاوندان خود را برای خلافت پیشنهاد نکردم،

                  من عمر را پیشنهاد نموده ام آیا شما از کسی که به خلافت پیشنهاد

                  کرده ام راضی هستید؟ به خدا سوگند من از هیچ سعی و تلاشی دریغ

                  نورزیده ام. اگر او را به خلافت انتخاب نمودید از او بشنوید و

                  اطاعت کنید مسلمانان یک صدا گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم و بدین

                  ترتیب در سال سیزده هجری قمری با ایشان بیعت گردید.

                  به محض قبول خلافت، دستور عمومی صادر کرد و فرمود: هرگاه کسی بر

                  سخنانم اعتراضی دارد مرا به اشتباهم اطلاع دهد. از سوی ایشان

                  اعلام عمومی شد که (احب الناس الی من رفع الی عیوبی) بیشتر از

                  همه کسی را دوست دارم که مرا نسبت به عیب هایم آگاه سازد.

 

                  فعالیت های ایشان

                 

                خلافت ایشان به مدت ده سال و شش ماه و پنج روز ادامه یافت او در

                  این دوران فعالیتهای بسیار گسترده و مهمی را در راستای اعتلای

                  جامعه اسلامی انجام داد. از همین رو حضرت عبدالله بن مسعود رضی

                  الله عنه فرمودند: مسلمان شدن عمر پیروزی اسلام، هجرت وی نصرت

                  الهی و خلافت وی رحمت خداوندی بود. ما تا قبل از اسلام آوردن او

                  نمی توانستیم در بیت الله نماز اقامه کنیم ولی هنگامی که عمر

                  مسلمان شد با آنان به مبارزه برخاست تا اینکه ما را برای ادای

                  نماز به حالمان وا گذاشتند.

                  در ربیع الاول سال شانزده هجرت مبداء تاریخ اسلامی را از هجرت

                  پیامبر تعیین کرد.

                  صفت رعیت پروری و شفقت او بر امت اسلامی بی نظیر بود؛ رعیت خود

                  را هنگام شب مورد تنقد و بررسی قرار می داد.

                  قانون خراج را وضع نمود.

                  شهرهای فراوانی بنیان گذاری و برای آنها قاضی تعیین نمود.

                  ده حج پی در پی در معیت مردم انجام دادند و در آخرین حج با امهات

                  المؤمنین همراه بودند.

                  با توجه به گسترش جمعیت مدینه منوره و تنگی مسجد نبوی آن را

                  توسعه دادند و منزل عباس بن عبدالمطلب را به آن افزودند اولین

                  کسی که در داخل مسجد سنگ ریزه فرش نمودند قبل از آن هنگامی که

                  مردم سر را از سجده بلند می کردند دستها و پیشانی های شان با خاک

                  آلوده می شد .

                  ایشان اولین شخصیتی بودند که یهود را از سرزمین جزیرة العرب

                  اخراج نموده و به شام آوراه ساختند. و اهل نجران را هم در قسمتی

                  از کوفه اسکان دادند.

                  همچنین فاروق اعظم فتح ایران، روم و شام را در کارنامه خود دارند

                  و در دوران زمامداری وی

                  اسلام گسترش چشمگیری یافت.

                  توصیه های او به استانداران

                  در حکمی به استاندارانش چنین نوشت: 1- لباس نازک نپوشید.

                  2- نان از آرد غربال شده نخورید.

                  3- درب خانه خود را بر روی مردم نبندید و نگهبان تعیین نکنید تا

                  هر نیازمندی به راحتی بتواند با شما تماس بگیرد.

                  4- به عیادت بیماران بروید و در تشییع جنازه شرکت کنید.

 

                  خصوصیات اخلاقی

               

                از نظر اخلاقی مزاجی جلالی داشت و نسبت به امور اسلام و مسلمین

                  شدیدا عکس العمل نشان می داد، خیلی زود به خشم می آمد و کاملا

                  اخلاق حضرت موسی علیه السلام را داشت اما با این حال دارای دو

                  صفت برجسته و ممتاز هم بود: اول اینکه هرگز به خاطر شخص خود

                  خشمگین نمی شد دوم اینکه اگر کسی هنگام عصبانیت او نام خدا را بر

                  زبان جاری می کرد یا آیه ای از قرآن را تلاوت می نمود، خشم وی

                  فرو می نشست و چنان رقت قلبی به ایشان دست می داد که گویی اصلا

                  خشمگین نشده است.

                  فروتنی او به حدی بود که به خود اجازه نمی داد در هنگام سخنرانی

                  از پله ای که حضرت ابوبکر در آن قرار می گرفت پا را فرا تر

                  بگذارد. با وجودی که مردم می گفتند بالاتر بنشین، می فرمود: اگر

                  آنجایی که پای ابوبکر قرار گرفته است به من برسد مرا کافی خواهد

                  بود. حضرت زید بن ثابت می گوید: در لباس ایشان هفده پیوندو وصله

                  را شمردم. او بدون هیچ همراه و پاسبانی به گشت زنی در کوچه های

                  مدینه می پرداخت.

 

                  واقعه گشت زنی ایشان

                  کجای دنیا دیده شده است که پادشاه و فرمانروایی در اس حکومت قرار

                  داشته باشد و برای اطمینان خاطر بیشتر در اجرای عدالت وکنترل

                  اعمال زیر دستان خود وظیفه حراست غیر ملموس را هم خودش انجام دهد

                  ؟

                  حضرت انس می گوید: فاروق اعظم طبق معمول در حال گشتزنی و نگهبانی

                  بود. گذرش به مرد عربی افتاد که جلوی خیمه خود نشسته بود. او هم

                  رفت و پهلویش نشست و سر صحبت را با او باز کرد. آنگاه از او

                  پرسید: این صدای گریه از چه کسی و برای چیست؟ او گفت: به تو

                  ارتباطی ندارد، این فریاد زنی هست که در حال وضع حمل می باشد.

                  حضرت عمر به منزل رفت .و به همسرش ام کلثوم- دختر حضرت علی و

                  فاطمه- گفت: برخیز چادر حجابت را بر سر کن و همراه من بیا ،

                  آنگاه او را همراه خود برد و نزد اعرابی رسید و به او گفت .

                  اجازه هست این زن داخل خیمه برود و او را در امر زایمان یاری

                  دهد؟مرد عرب اجازه داد. ام کلثوم رضی الله عنها وارد خیمه شد، پس

                  از مدتی آواز داد ای امیر المؤمنین به دوست خود مژده بده که پسری

                  برای او متولد شد. اعرابی با شنیدن کلمه امیرالمؤمنین لرزه به

                  اندام شد فورا با ادب نشست و معذرت خواست . حضرت فرمود: ترسی به

                  دل راه مده، صبح نزد ما بیا آنگاه برای نوزاد او حقوقی تعیین کرد

                  و به خودش هم کمک نمود.

 

                  شهادت

               

                 حضرت عمر پیوسته آرزوی شهادت در راه خدا را داشتند و دعا می

                  کردند: بارالها شهادت را نصیبم گردان و موت مرا در شهر پیامبرت

                  بگردان. سرانجام هنگام برگزاری نماز فجر به دست ابولؤلؤ مجوسی

                  غلام مغیره بن شعبه در محراب مسجد النبی ضربت خورد و در شب

                  چهارشنبه در بیست و هفتم ذی حجه سال بیست و دو هجری قمری به فیض

                  شهادت نایل آمد.

                  حضرت عمر هنگامی که اطلاع یافت ضارب او یک غلام مجوسی بوده سپاس

                  خدا را به جای آورد که بدست مسلمانی به قتل نرسیده است ایشان را

                  در روضه اطهر در کنار آرامگاه حضرت رسول اکرم و ابوبکر صدیق در

                  مدینه منوره به خاک سپردند . و به راستی اقبال مسلمین با شهادت

                  ایشان از دنیا رخت بر بست . انا لله و انا الیه راجعون 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

مهمترين كارهاي حضرت عمر رضی الله عنه

مهمترين كارهاي حضرت عمر رضی الله عنه

فتح قادسيه در محرم سال (14) هجري. 

حضرت عمر رضي الله عنه تصميم گرفت خودش در جنگ عراق شركت كند بنابراين علي بن ابي طالب -رضی الله عنه- را در مدينه بعنوان جانشين خود انتخاب كرد، عبدالله بن عوف به او گفت مي‌ترسم اگر كشته شوي مسلمانها در همه جا ضعيف شوند و نظر من اين است كه تو به مدينه باز گردي و مردي و فردي ديگر را بفرستي، آن گاه عمر و ديگر اصحاب نظر عبدالرحمن بن عوف را تأييد كردند، و عمر گفت: به نظر شما چه كسي را بفرستيم؟ عبدالرحمن بن عوف گفت: شير غران سعد بن ابي وقاص را، عمر قبول كرد و بالاخره سعد همراه با لشكري (4000) هزار نفري يا (6000) هزار نفري بسوي عراق رهسپار شد. و عمر گفت سوگند به خدا كه پادشاهان عرب را در مقابل پادشاهان عجم قرار مي‌دهم و به سعد دستور داد كه از سران قبايل بخواهد كه در جنگ قادسيه حضور بهم رسانند.

در اين جنگ (313) نفر يا بيشتر از اصحاب شركت داشتند (70) نفر از اهل بدر بودند، و همچنين (700) نفر از فرزندان اصحاب در اين جنگ مشاركت داشتند، و فارسي‌ها همه اتفاق كردند كه رستم را بعنوان فرمانده خود انتخاب كننده، رستم با لشكري (80000) هزار نفري يا بيشتر حركت كرده او (33) فيل جنگي به همراه داشت، سعد، ربعي بن عامر را براي گفتگو با رستم پيش او فرستاد. ربعي وارد شد و فارسي‌ها مجلس رستم را با فرش‌هاي فاخر و گران بها و زرّين و بالش‌هاي ابريشمي آراسته بودند، مرواريد و صدف‌هاي گران قيمت را به نمايش گذاشته بودند، رستم در حالي كه تاج به سرش بود بر تخت طلايي تكيه زده بود، و ربعي با لباس‌هاي كهنه و شمشير و سپر معمولي و اسبي كوتاه قامت وارد شد، او از اسبش پياده نشد تا آن كه به گوشه فرش‌ها رسيد آن گاه از اسب پياده شد و اسبش را به يكي از اين بالش‌ها بست، و در حالي كه سلاح و ذره به تن داشت و كلاه آهنين بر سرش بود روي در روي آنها قرار گرفت، فارس‌ها به او گفتند: اسلحه‌ات را به زمين بگذار، او گفت: من خودم پيش شما نيامده‌ام، بلكه شما ما را دعوت كرده‌ايد، اگر به همين صورت دوست داريد پيش شما مي‌مانم وگرنه بر مي‌گردم، رستم گفت: به او اجازه بدهيد، او در حالي كه نيزه‌اش را چون عصايي به دست خود گرفته بود، جلو آمد و سر نيزه بيشتر فرش‌هاي گران بها را پاره كرد، آن‌ها به او گفتند: چرا به اينجا آمده‌ايد؟ ربعي گفت: خداوند ما را فرستاده است تا هر كس را كه بخواهد از بندگي بندگان بيرون آورده و بسوي بندگي خدا سوق دهيم، و از تنگناي دنيا او را به فراغناي آن هدايت كنيم، و از ستم اديان او را بيرون كرده و بسوي عدالت اسلام بياوريم، بنابراين خداوند ما را همراه با دين خود بسوي مردم فرستاده است تا آنان را به سوي خدا فراخوانيم، و هر كس اين را از ما قبول كند ما از او مي‌پذيريم و كاري به كار او نداريم، و هر كس قبول نكند همواره با او خواهيم جنگيد تا آن كه به آنچه خدا وعده داده است برسيم.

گفتند: خدا به چه وعده داده است؟ گفت: خدا به كساني كه با منكران اين بجنگند و كشته شود وعده بهشت داده است، و آنان كه در جنگ با كافران كشته نشوند وعده پيروزي داده است. رستم گفت: سخن‌تان را شنيدم آيا فرصت مي‌دهيد تا ما فكر كنيم و شما هم فكر كنيد؟ گفت: بله چند روز دوست داريد به شما فرصت بدهيم؟ يك روز و يا دو روز؟ رستم گفت: نه بلكه بيشتر فرصت دهيد تا ما با سران و صاحبان رأي خود مشوره كنيم. گفت: پيامبر ما -صلى الله عليه وآله وسلم- عادتش بر اين نبود كه به هنگام رويارويي با دشمن، آنان را بيش از سه روز فرصت دهد، پس در مورد خود و قومت فكر كن و بعد از سه روز يكي از سه چيز را انتخاب كن، رستم گفت: آيا فرمانده و رهبر آنها تو هستي؟ گفت: نه، اما مسلمان‌ها چون يك جسم هستند و هرگاه پايان‌ترين آنها به كسي پناه دهد، بالاترين آنان به عمل او احترام مي‌گذارند. آن گاه رستم و سران قومش گرد هم آمدند رستم گفت: آيا تاكنون سخن قوي‌تر و بهتر از سخن اين مرد ديده‌ايد؟ گفتند: پناه به خدا از اينكه به اين مرد گرايش بيابي و دين خود را به خاطر اين سگ رها كني آيا لباس‌هاي كهنه‌اش را نديده‌اي؟ رستم گفت: واي بر شما به لباس نگاه نكنيد بلكه به فكر و سخن و رفتار نگاه كنيد، زيرا كه عرب‌ها به لباس و خوراك اهميت نمي‌دهند و فقط از شرافت و نصب دفاع مي‌كنند.

ابن كثير مي‌گويد: جنگ قادسيه رخداد بسيار بزرگ بود كه در عراق واقعه‌اي شگفت انگيز‌تر از آن رخ نداده بود، و وقتي كه هر دو گروه رودرروي همديگر قرار گرفتند سعد مريض به عرق النسا (درد سياتيك) بود و بدنش ورم كرده بود او نمي‌توانست سوار شود، بلكه او بر سينه‌اش افتاده و به لشكر نگاه مي‌كرد، و آن را هدايت مي‌نمود و كار جنگ را به خالد بن عرفطه سپرده بود (1)

جنگ آغاز شد و فرماندهان سربازان را براي پيكار تشويق مي‌كردند و هر دو گروه بشدت با هم جنگيدند و گروهي از دلها در مروان اسلام به آزموني بس زيبا به نمايش گذاشتند افرادي چون (عمرو بن معدي كرب، القعقاع بن عمرو، جرير بن عبدالله البجلي، خالد بن عرفطه، ضرار بن الخطاب، طليحه اسدي). جنگ سه شبانه روز ادامه يافت و مسلمين فيل و فيل سواران را نابود كردند و باد سختي وزيدن گرفت و خيمه فارس‌ها را از جا كند و مسلمين پيروز شدند در اين هنگام رستم شتابان سوار بر مركب شد تا فرار كند اما مسلمين او را دستگير كردند و كشتند.

اجنادين 

اجنادين يكي از جنگ‌هاي سرنوشت ساز با رومها بود، عمرو بن العاص همراه لشكرش بسوي اجنادين حركت كرد و از آن سوي رومي‌ها و فرماندهشان ارطبون بيرون آمدند، وقتي كه خبر به عمر بن الخطاب رسيد گفت: ارطبون روم را در مقابل ارطبون عرب قرار داده‌ايم، ببيند كه چه مي‌شود. عمرو در اجنادين اقامت گزيد در حالي كه نمي‌توانست به نقطة ضعف ارطبون پي ببرد و همچنين فرستاده‌ها نمي‌توانستند اطلاعاتي براي او بياورند كه او را قانع كند بنابراين تصميم گرفت خودش برود، از اين‌رو براي اطلاع يافتن از وضعيت ارطبون بعنوان فرستاده عمرو بن العاص پيش او رفت و سخنان او را شنيد و آن چه خواست به او گفت، ارطبون به او مشكوك شد و نگاهباني را صدا زد و چيزي آهسته در گوشش گفت، عمرو بن العاص احساس كرد كه او متوجه قضيه شده و اينكه دستور كشتن او را صادر كرده است، بنابراين به ارطبون گفت: اي امير! شما سخنان من را شنيديد و من سخنان تو را شنيدم، من يكي از ده نفري هستم كه عمر بن الخطاب ما را فرستاده تا با عمرو بن العاص همراه شويم، و شاهد كارهايش باشيم و من دوست داشتم كه آنها را پيش تو بياورم تا آنها سخنان تو را بشنوند و تو سخنان آنها را بشنويد. ارطبون گفت: بله برو آنها را پيش من بياور سپس نگهباني ديگر را صدا زد و چيزي آهسته در گوشش گفت و عمرو از آن جا جان سالم بدر برد، و بعد ارطبون متوجه شد كه كسي كه پيش او آمده است خود عمرو بن العاص بوده است، و گفت: اين مرد مرا فريب داد، سوگند به خدا كه اين مرد از همه عرب‌ها خطرناك‌تر است. و بعد از آن جنگ اجنادين شروع شد و خداوند مسلمين را پيروز گرداند و ارطبون به ايلياء (بيت المقدس) گريخت و آن جان پنهان شد.

فتح بيت المقدس 

ابو عبيده به همراه لشكر اسلام بسوي بيت المقدس رهسپار شد و وقتي كه به آن جا رسيد بيت المقدس را محاصره كرد و چنان آنها را در تنگنا قرار داد كه صلح را پذيرفتند با اين شرط كه امير المومنين عمر بن الخطاب -رضی الله عنه- پيش آنها بيايد (2).

وقتي عمر به شام رسيد ابو عبيده فرماندهان بزرگ همانند خالد بن وليد، و يزيد بن أبي سفيان، به استقبال او رفتند ابو عبيده پياده شد و عمر هم پياده شد ابو عبيده خواست دست‌هاي عمر را ببوسد، و اما عمر خواست پاهاي ابو عبيده را ببوسد آن گاه ابو عبيده دست نگه داشت و عمر نيز دست نگه داشت، آن گاه عمر حركت كرد تا آنكه با نصاراى بيت المقدس صلح نمود بشرط اينكه تا سه روز روميان را از بيت المقدس بيرون كنند و عمر از همان دري وارد مسجد شد كه پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در شب اسراء وارد شده بود. گفته‌اند او به هنگام ورود به بيت المقدس لبيك گفت و دو ركعت نماز در محراب داود خواند، و نماز صبح فردا را در آن جا با مسلمين اداء نمود و در ركعت اول سوره (ص) را خواند و سجده كرد و مسلمين نيز سجده كردند و در ركعت دوم سوره (بني‌اسرائيل) را خواند پس با راهنمايي كعب احبار به محل صخره آمد كعب به او پيشنهاد كرد كه مسجد را از پشت سر قرار دهد، عمر گفت: با دين يهوديت مشابهت كرده‌ايد، سپس مسجد را در جانب قبله بيت المقدس قرار داد – جايي كه آن را امروز عمري مي‌گويند – سپس عمر چادرش را پهن نمود و خاك‌هاي صخره را از آن دور مي‌كرد و مسلمين نيز همراه او همين كار را كردند و بعد (رومي‌ها را مأمور كرد تا بقيه خاك‌ها را دور كنند، و زيرا رومي‌ها صخره را زباله‌داني كرده بودند چون كه قبله يهوديان بود، و زن‌ها پارچه آلوده به خون عادت ماهانگي خود را روي صخره مي‌انداختند آن‌ها مي‌خواستند با اين كار از يهوديان انتقام بگيرند زيرا يهوديان قبر كسي را كه به جاي عيسي به دار آويختند به عنوان زباله‌دان قرار داده بودند و به اين خاطر محل به دار آويختن آن فرد قمامه (زباله‌دان) ناميده مي‌شود و اين اسم به كليسايي كه نصارى آن جا بناء كرده بودند اطلاق مي‌شد.

فتح تستر و السوس و اسير شدن هرمزان سال 17ه‍ 

سبب اصلي اين واقعه آن بود كه يزدگرد پادشاه فارس فارس‌ها را تحريك مي‌كرد تا با عرب‌ها بجنگد تا آن كه آنها پيمان‌هاي را كه بعد از جنگ قادسيه و ديگر جنگ‌هاي كوچك بسته بودند شكستند، و با همديگر عهد بستند كه با مسلمين بجنگد، وقتي كه خبر به عمر بن الخطاب رسيد به سعد بن ابي وقاص دستور داد كه لشكري به اهواز در مقابل هرمزان بفرستند، سعد، نعمان بن مقرن را فرستاد نعمان وقتي كه به رامهرمز رسيد هرمزان بسوي او رفت و با او جنگيد و بالاخره هرمزان شكست خورد و به تستر گريخت. مسلمانان به تعقيب او پرداختند تا آن كه او را آن‌ جا محاصره كرده و تعداد زيادي از هر دو گروه كشته شدند، آن گاه مسلمين به براء (3)گفتند: اي براء سوگند بخور بر پروردگارت تا دشمن را شكست دهد. او گفت: بار خدايا آنان را شكست بده و مرا شهيد كن. براء در آن روز بيش از صد نفر از جنگجويان دشمن را كشته بود. آن گاه خداوند هرمزان و قومش را شكست داد و به تنگ آمدند و مردي از فارس‌ها از ابو موسي اشعري طلب امان كرد، ابوموسي به او امان داد، آن مرد مسلمين را به جايي راهنمايي كرد كه از آن‌جا مي‌توانستند وارد شهر شوند و آن جا ورودي آب به شهر بود فرماندهان مردم را به آنجا فراخواندند و گروهي از مردان دلير به همراه آب شبانه وارد شهر شدند و بسوي دربانان آمدند و آنها را كشتد و درها را گشودند، مسلمين هم تكبير گفته و وارد شهر شدند و اين نزديك صبح بود.

جنگ شروع شد و تا طلوع خورشيد ادامه يافت و مسلمين نتوانستند نماز صبح را بخوانند. انس مي‌گويد: در فتح تستر حضور داشتم به هنگام نماز صبح بود و مردم مشغول فتح شهر بودند و نماز را بعد از طلوع خورشيد خواندند و آن نماز برايم مورد پسنديده‌تر از شتران سرخ مو است (4)

هرمزان بسوي قلعه فرار كرد و گروهي از دليرمردان به دنبال او آمدند او تيراندازي مي‌كرد و تيري به براء بن مالك و مجزأه بن ثور اصابت كرد و آن دو را از پاي در آورد.

و هرمزان به آنها گفت: صد تير به همراه دارم هر كس بسوي من بيائيد او را با تير خواهم زد اگر بعد از كشته شدن صد نفر از شما مرا اسير كنيد چه سودي براي شما دارد.

مسلمان‌ها گفتند: پس چه مي‌خواهي؟ گفت: به من امان بدهيد تا خودم را به شما تسليم كنم آن گاه مرا پيش عمر بن الخطاب ببريد تا او هر چه در مورد من بخواهد حكم كند. مسلمين پذيرفتند. و وقتي او را پيش عمر بردند به خانه عمر رفتند اما ديدند آنجا نيست، اهل خانه گفتند: عمر در مسجد خوابيده است، هرمزان گفت: عمر كجاست؟ آنها بسوي عمر اشاره كردند و آهسته حرف‌ مي‌زدند تا او را بيدار نكنند. هرمزان گفت: نگهبانان و دربانان او كجا هستند؟ گفتند كه او نگهبان و دربان ندارد.

عمر از صداي آنها بيدار شد و نشست، به او گفتند: اين هرمزان است، عمر گفت: به چه دليل چند بار عهد شكني كردي؟ هرمزان گفت: مي‌ترسم كه قبل از آن كه تو را با خبر كنم مرا به قتل برساني. عمر گفت: از اين بابت مترس. آنگاه هرمزان آب خواست، آب آوردند او در حالي كه مي‌لرزيد ليوان آب را به دست گرفت، و گفت: مي‌ترسم در حالي كه آب مي‌نوشم كشته شوم، عمر گفت: تا وقتي كه آب ننوشيده‌اي كسي كاري به كارت ندارد. آنگاه هرمزان ليوان آب را به زمين انداخت و آب ننوشيد. عمر گفت: برايش آب بياوريد و او را تشنه به قتل نرسانيد. هرمزان گفت: آب نمي‌خورم. عمر به او گفت: من تو را مي‌كشم هرمزان گفت: شما مرا تا وقتي آب بنوشم امان داده‌اي و هنوز آب ننوشيده‌ام، انس بن مالك گفت: راست مي‌گويد اي امير المؤمنين، عمر گفت: واي بر تو اي انس من كسي را امان مي‌دهم كه مجزأه و براء را كشته است؟ و آنگاه عمر رو به هرمزان كرد و به او گفت: سوگند به خدا مرا فريب دادي، و اكنون فريب نمي‌خورم مگر آن كه مسلمان شوي. و آن وقت هرمزان مسلمان شد. و وقتي به هرمزان گفتند: چرا قبل از اين مسلمان نشدي. گفت: ترسيدم كه بگويند از ترس شمشير مسلمان شد.

عام الرماده سال 18 ه‍ـ 

اين سال براي آن عام الرماده ناميده شد چون كه زمين بر اثر قحط سالي و كمبود بارندگي رنگش چون خاكستر سياه شده بود. و اين قحط سالي تا نه ماه ادامه يافت و عمر به ابوموسي در بصره و به عمرو بن العاص نوشت و گفت: (براي امت محمد طلب باران كنيد) و مردم جهت اداي نماز طلب باران بيرون رفت، و عمر، عباس عموي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را همراه خود برد تا براي طلب باران دعا كند، عباس بلند شد و خطبه كوتاهي ايراد كرد و نماز خواند، و سپس بر زمين زانو زد و گفت: بار خدايا فقط تو را مي‌پرستيم و تنها از تو كمك مي‌خواهيم، بار خدايا ما را بيامرز، و بر ما رحم بفرما، و از ما راضي باش، سپس برگشتند وقتي به خانه‌ها رسيدند گودال‌ها و آبگيرها پر از آب شدند.

انس بن مالك -رضی الله عنه- مي‌گويد: عمر و عباس بيرون آمدند تا براي نزول باران دعا كنند، و عمر گفت: بار خدايا در زمان پيامبر وقتي دچار قحط سالي مي‌شديم به پيامبر متوسل مي‌شديم (و او براي ما دعا مي‌كرد) و اينك به دعاي عموي پيامبر خود به تو متوسل مي‌شويم (5).

جنگ نهاوند

در اين جنگ مسلمان‌ها (30) هزار نفر بودند و نعمان بن مقرن فرمانده آنان بود. فارس‌ها در قلعه پناه گرفته و براي جنگ با مسلمين بيرون نيامدند. طليحه اسدي گفت: نظر من اين است كه گروهي را بفرستيم تا آنها را محاصره كنند و با آنها درگير شدند و آنها را تحريك كنند و وقتي آنها بيرون آمدند اين لشكر به سوي ما فرار كند و آنها وقتي به تعقيب اين لشكر بپردازند وقتي لشكر به ما رسيد ما هم فرار كنيم آنگاه در اينكه ما شكست خورده‌ايم ترديدي به خود راه نمي‌دهند و همگي از قلعه‌هايشان بيرون مي‌آيند، و وقتي همه كاملاً بيرون آمدند به سوي آنها بر مي‌گرديم و با آنها پيكار مي‌كنيم تا خداوند بين ما و آنها فيصله نمايد. مردم اين نظر را پسنديدند و نعمان گروهي را به فرماندهي قعقاع بن عمرو فرستاد تا به شهر بروند و دشمن را محاصره كنند و وقتي آنها براي جنگيدن بيرون آمدند از پيش آنها فرار كنند. قعقاع چنين كرد و وقتي فارس‌ها از قلعه‌هايشان بيرون آمدند قعقاع و همراهانش به عقب فرار كردند و عجم‌ها فرار آنها را غنيمت دانستند و چنان كه طليحه فكر مي‌كرد به تعقيب آنها پرداختند و گفتند فرصت خوبي است و همه بيرون آمدند و در شهر كسي جز دربان‌ها باقي نماندند، آنها اين گروه كوچك را تعقيب كردند تا آن كه به لشكر رسيدند، نعمان بن مقرن آماده بود، مردم خواستند با آنها بجنگند اما نعمان به آنها دستور داد تا صبر كنند كه بعد از زوال آفتاب كه باد وزيدن مي‌گيرد و پيروزي نازل مي‌شود. آنگاه بجنگند چنان كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين مي‌كرد. ناگفته نماند كه دشمن وقتي از قلعه‌ها بيرون آمد صبح جمعه بود. مردم اصرار مي‌كردند كه نعمان دستور حمله بدهد اما او چنين نكرد و او مرد استواري بود – بعد از زوال آفتاب نماز را با مسلمين ادا كرد و سپس بر اسب سرخ تيره‌اش سوار شد و كنار هر پرچم و گروهي مي‌ايستاد و آنها را به صبر و پايداري بر مي‌انگيخت و به مسلمين گفت كه وقتي اولين تكبير را گفتم آماده شويد و چون تكبير دوم را گفتم كاملاً آماده شويد و هنگامي كه تكبير سوم را گفتم با تمام قدرت حمله كنيد. سپس نعمان به جايش برگشت، فارس‌ها نيز سخت آمادگي كرده و در صف‌هاي زياد و به همه فشرده‌اي براي جنگ ايستاده بودند. و آنها چنان تعدادشان زياد و داراي ساز و برگ نظامي بودند كه هيچگاه ديده نشده بود. آنها پشت سر خود آهن‌هاي خاردار انداختند تا نتوانند فرار و عقب‌نشيني كنند. آنگاه نعمان اولين تكبير را گفت و پرچم را تكان داد و مردم براي حمله كردن آماده شدند، سپس تكبير دوم را گفت و پرچم را تكان داد و مردم كاملاً آماده شدند سپس تكبير سوم را گفت و حمله كرد و مردم نيز بر مشركين حمله‌ور شدند و نعمان و افرادش برق‌آسا حمله كردند و چنان جنگي به نمايش گذاشتند كه نظير آن ديده نشده بود و در نهايت خداوند مسلمين را پيروز گرداند.

وفات خالد بن وليد 21 هـ 

خالد در حالي كه بر بستر مرگ بود گفت: در جنگ‌هاي زيادي شركت كرده‌ام و در بدن من هيچ جايي نيست مگر آن كه اثري از زخم شمشير و نيزه بر آن است. و اكنون مانند شتر به مرگ طبيعي روي بستر خودم مي‌ميرم، بزدلان آرام نيابند.

و همچنين گفت: اگر شبي عروسي مي‌كردم يا به فرزندي مژده داده مي‌شدم چنان خوشحال نمي‌شدم كه از ملاقات با دشمن در شبى سرد صبح كنم، خوشحال مي‌شدم.

المراجع:

(1)البداية والنهاية  7/44.

(2)البداية والنهاية  7/45.

(3) دعا، او همیشه پذیرفته شدند انس بن مالک گوید: پیامبر خدا-صلى الله عليه وآله وسلم-

     فرمود: چه بسا افرادی که موهایشان ژولیده و لباس‌هایشان غبار آلود است و کسی به

     آنها توجه نمی‌کند اما اگر سوگند بخورند که خدایا چنین کند، خداوند همان کار را می‌کند

     و براء بن مالک یکی از آنها است. ترمذی 3854 با سند حسن.

(4) بخاری کتاب الخوف، باب الصلاة عند مناهضة الحصون.

(5) بخاری، كتاب الاستسقاء، باب سؤال الإمام الاستسقاء حديث 1010.

     بر گرفته از سايت وزين اهل سنت جنوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

شخصيت حضرت ابي بكرصديق «رض»

شخصيت حضرت ابي بكرصديق «رض»   

حال برآنيم تا گوشه اي اززندگي يكي از اين ستارگان درخشان قرن ابتداي اسلام رابيان نمائيم وآن شخصيت كسي است كه غيرت بيش ازحدّ اونسبت به دين وهوش وذكاوت خدادادي وجذبه حفاظت ازتك تك بخشهاي دين، كاملاً دراو هويدا بود، واين صفات آن چيزي است كه تمامي مذاهب واديان، درراه پيشرفت وترقي خود قبل از هرچيز بدان نياز دارند ومجموعه اين صفات درحضرت ابوبكر صديق(رض)به حدّ كمال مشاهده مي شد به طوري كه توانست بعد ازرسول اكرم صلي الله عليه وسلم به نحو احسن از دين وسنّت رسول اكرم «صلي الله عليه وسلم» پاسداري وحفاظت كند وشورشهاي داخلي را خاموش نموده ودين راانتشار دهد تاجايي كه بعضي از صحابه(رض) مانند ابوهريره(رض) درمورد ايشان مي فرمايد:

عن ابي هريره(رض)قال« والله لاإله الاّ هو لولا ان ابابكر استخلف ما عبدالله ثم قال الثانية ثم قال الثالثة»
«سوگند به ذاتي كه هيچ معبودي جز او نيست! اگرابوبكر(رض) خليفه قرار نمي گرفت كسي خداوند راعبادت نمي كرد، واين جمله را سه مرتبه تكرار نمود».

نام ونسب
نام وي عبدالله وكنيه اش ابوبكر ميباشد. نسب ابوبكر(رض) در مره به نسب پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد. لقب ايشان صديق وعتيق است .ابوبكر(رض) دوسال وچندماهي بعدازتولدرسول الله  صلي الله عليه وسلم درشهرمكّه ديده به جهان گشود.
وجه تسميه صديق و عتيق
ابن اسحاق ازابن يحيي نقل ميكندكه اوگفت :به يادندارم چندمرتبه ازحضرت علي (رض) شنيدم كه خداوندمتعال برزبان پيامبر صلي الله عليه وسلم ابوبكر(رض) راصديق ناميد. 
عائشه بنت ابي طلحه ازحضرت عائشه (رض) روايت مي كندكه اوگفت:‌ روزي من نشسته بودم وپيامبر صلي الله عليه وسلم واصحابش (رض) درحياط منزل بودندوپرده وحجابي بين من وايشان قرارداشت ناگهان پدرم آمدسپس پيامبر صلي الله عليه وسلم خطاب به اوفرمودند: «هركس كه مي خواهدبه شخصي كه ازآتش جهنم نجات يافته نگاه بكندپس به ابوبكر(رض) نگاه كند، لذالفظ عتيق برعبدالله كه اسم اصلي اوبودترجيح پيداكرد. نام پدرشان عثمان ولقبش ابوقحافه بودكه پدرش درسال هشتم هجري هنگام فتح مكّه مشرف به اسلام شده 4و6 ماه بعدازوفات ابوبكر(رض) درسن 99 سالگي درايام خلافت حضرت عمر(رض) درسال 13 هجري وبه قولي 14 وفات نمود . نام مادرشان سلمي مشهوربه ام الخيربودكه دراوائل اسلام درخانه ابن ابي ارقم اسلام آورد.
فرزندان
سه فرزند پسر به نامهاي عبدالرحمن وعبدالله ومحمد داشت كه عبدالله درحيات حضرت ابوبكر(رض) وفات نمود ودو دختر به نامهاي اسماء وعايشه(رض) داشتند ودختر ديگر وي كه نامش ام كلثوم بود بعد از وفات ايشان متولد گرديد.
بهترين فرد درجاهليت
حضرت ابوبكر (رض) درزمان جاهليت وقبل از اسلام درميان عرب داراي جايگاه والايي بود تا اينكه پرونده هاي ديه ها وخسارتها به ايشان تحويل داده شد. درفن شعر ونسب مهارت كافي داشت ودرزمان جاهليت واسلام هيچگاه شراب ننوشيده بود. ابوالعاليه مي گويد: ازابوبكر(رض) درميان جمعي ازصحابه سؤال گرديد آيا شما در جاهليت شراب نوشيده ايد؟ ابوبكر(رض) گفت: پناه برخدا! پرسيده شد براي چه؛ گفت: من آبرو ومروّت خود را حفظ كردم زيرا كسي كه شراب بنوشد آبروي وجوانمردي خودش رازير سؤال مي برد،اين خبر به پيامبر صلي الله عليه وسلم رسيد فرمودند: ابوبكر(رض) راست گفته است.
اسلام
صديق اكبر(رض) ازآن افراد معدودي مي باشد كه به محض شنيدن خبر بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم بدون درخواست معجزه، ايمان آورد.دراين مورد ابو نعيم وابن عساكر از ابن عباس(رض) حديثي روايت مي كنند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم فرمودند:
«ماكلّمت في الإسلام أحداً إلاّ أبي عليّ وراجعني الكلام إلاّ إبن أبي قحافه فإني لم أكلمه في شيءٍ إلاّ قبله واستقام عليه» 
«دررابطه با اسلام، باهركس صحبت نمودم نپذيرفت مگر ابوبكر(رض)كه آنرا پذيرفت وبرآن استقامت نمود».       
                                          ابوبكر صديق را  شد  يقين
                                         كه او راستگوست درراه دين

مصاحبت وهمراهي باپيامبر
قبل از بعثت يار ودوست صميمي پيامبر صلي الله عليه وسلم بود. 
 
علماء فرموده اند: ابوبكر(رض) از هنگام تولد تا وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم، همواره دراقامت وسفر با پيامبر صلي الله عليه وسلم بوده مگر آن زماني كه پيامبر صلي الله عليه وسلم اورا براي حج يا غزوه اي فرستاده است وحتي درشب خطرناك هجرت باپيامبر صلي الله عليه وسلم همراه بود.
شجاعت ودليري
ابوبكر(رض)، آن كسي است كه درايّام پرخطر قبل از هجرت كه اظهار اسلام، كار بسيار مشكلي بود مردم رابه اسلام تشويق مي كرد وحتي مسجدي بنا كرد كه درآن صبح ها قرآن مي خواند!واوّلين سخنراني را دراسلام ايراد نمودكه براثرهمين كوشش تعدادزيادي از بزرگان قريش مانند حضرت عثمان، طلحه وزبير وعبدالرحمن بن عوف، عثمان بن مظعون رضي الله عنهم اجمعين اسلام آوردند.
نمونه ديگري از شجاعت وي را بعداز وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم درصحنه هايي مانند جنگ بامرتدين، مانعين زكات وفرستادن سپاه اسامه(رض) مي توان مشاهده نمود.حضرت علي(رض) شجاعتش را اينگونه تحسين مي نمايد: » هيچ مشركي درجنگ بدر به پيامبر صلي الله عليه وسلم نزديك نمي شد مگر اينكه ابوبكر(رض) را آنجا مدافع آن حضرت صلي الله عليه وسلم مي يافت.    
وحتي درجاي ديگر مي فرمايد: »بهترين مردم بعد ازپيامبر صلي الله عليه وسلم، ابوبكر(رض)و عمر(رض) مي باشد ومحبت وبغض اين دو درقلب مؤمن جمع نمي گردد».
   
سخاوت وانفاق مال
انفاق حضرت ابوبكر(رض) در راه دين اسلام برهيچ كس چه دوست وچه دشمن پوشيده نيست وآن را خداوند درآيات قرآن وپيامبراكرم صلي الله عليه وسلم دراحاديث خود بيان نموده اند:«سيجنبها الاتقي الذي يؤتي ماله يتزكي ومالأحد عنده من نعمة تجزي»
ويكسو داشته خواهد  شد(حفاظت خواهد شد) ازآن آتش، پرهيزگارترين (همانا اوابوبكررض است)آنكه ميدهد مال خود را تاپاك نفس(تزكيه) گردد.نيست هيچ كسي رانزد او نعمتي كه جزاء داده شود.   ترجمه شاه ولي الله دهلوي آيات سوره ليل     19-18-17.
ابن جوزي مي فرمايد: به اجماع همه مفسرين اين آيه درمورد حضرت ابوبكر(رض) نازل گرديده است.
حضرت ابوهريره(رض)روايت ميكندكه پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم فرمودند:«هيچ مالي به اندازه مال ابوبكر(رض)مرا فايده نداد»،حضرت ابوبكر(رض)باشنيدن اين جمله گريه نمود وفرمود: « من ومالم ازآن شما هستيم اي پيامبر صلي الله عليه وسلم»
ولي با وجود اين همه سخاوت وانفاق مال وايثار در راه پيشبرد دين واهداف آن باز هم درهنگام وفات به حضرت عايشه(رض) دستور ميدهد كه كنيز،ظرف، چادر،  ويك شتر شيرده كه نزد من بوده به بيت المال برگردانيد وفلان باغ من را فروخته  ودرمقابل آن حقوقي كه از بيت المال دريافت كردم بپردازيدكه واقعاً  چنين ايثار وزهدي شايد نظير آن رافقط بتوان درزندگي انبياء يافت.
دكتر علي شريعتي نيز مي گويد:
ابوبكر(رض) او نخستين گرونده به پيغمبر از خارج خانه پيغمبر است، پدر همسر او، يارغار او ونزديكترين ياران اوست، او هنگامي اسلام خود را آشكاركرد، كه جز شكنجه ومرگ وتبعيد وتنهايي وشكست انتظاري نداشت، هنگامي به پيامبر گرويد كه حتي درخانواده اش هنوز جز شخص علي كه كودكي ده ساله بود، كسي به او دست بيعت نداده بود، اودر مكه سرمايه داري مرفه بود وبه خاطر ايمان ودعوت به پيامبر ،دست اززندگي وثروتش شست ودرمدينه همچون كارگري فقير، براي يهوديان كار مي كرد، پيغمبر او را تنها براي هجرت خطرناكش از مكه، انتخاب كرد در دوران خلافتش هم، كمترين تغييري نكرد وحتي با همه سنگيني بار مسؤليت خلافت، عملگي مي كرد تا نان بخورد، معتقد بود كه خلافت، انجام وظيفه امربه معروف ونهي از منكر است وحق ندارد از بيت المال مردم حقوقي بردارد، وچون قانعش كردند كه مدتي راكه براي زندگي ات، كار شخصي مي كني، به كار مردم بپرداز ودر ازاي آن، مزدي را كه از كارفرمايت مي گرفتي، از بيت المال برگير، با اين همه ،هنگام مرگ وصيت كرد   مجموعه حقوقي كه برداشته، حساب كنند وبا فروش زره ومركبش، آنرا به بيت المال مردم پس دهند.
پسرش محمدبن ابوبكر، كه شخصيتي بزرگ بود، نه تنها از مقام پدر مقامي يا ثروتي كسب نكرد كه برعكس محمد يار وفادار و محبوب علي بود ودر اوج دشمني ها وخطرات وخيانت هاي عصر خلافت علي(رض) ياور علي ماند ودر جنگ جمل در كنار علي به جنگ خواهرش عايشه آمد ودر مصر كه عامل علي بود جانش را بر سر وفاداري به علي گذاشت وعلي چنانش دوست مي داشت كه او را محمدبن علي مي خواندند.
نهايتاً دكتر علي شريعتي مي گويد:
مگر مي شود چنين شخصي حق كشي كند؟ به خاطر خود خواهي حقيقت را انكار نمايد؟ وصايت را نفي كند؟ علي را خانه نشين سازد؟فريادهاي دختر پيامبر را نشنود؟ واز ايمان مردم براي حيثيت ومقابله شخصي اش استفاده كند.مسأله ديگري كه به شخصيت ابوبكر(رض)ازنظر سياسي مي افزود،وضع زندگي شخصي او بود پارسايي را حد اعلي وغير قابل تصور تادم مرگ ادامه داد وبا اينكه خودش از اشراف قريش بود ولي همانند يك زاهد،حتي درموقع حكومت رفتار مي كرد. ابوبكر خيلي رقيق القلب بود، وخيلي هم پيغمبر را دوست   مي داشت.
عالم ترين وبهترين فرد صحابه فرد صحابه
حضرت ابوبكر(رض)بنابه گفته ابن كثير، عالم ترين فرد به قرآن مي باشد زيرا پيامبر صلي الله عليه وسلم او را درحيات خود براي امامت تعيين نمودند واين درحالي است كه پيامبر مي فرمودند:« عالم ترين فرد به قرآن بايد امامت بدهد» 19 امام نووي(رح) درتهذيب فرموده اند:از حديثي كه در صحيحين آمده اصحاب مابر علم حضرت ابوبكر(رض) استدلال گرفته اند.«بخدا قسم! كسي كه بين فرضيت نماز وزكات قائل به جدايي وتفاوت باشد با او خواهم جنگيد وقسم بخدا! اگر زانوبند شتري كه به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي دادند به من ندهند با آنان خواهم جنگيد( النهاية لابن كثير)
ابومنصور بغدادي مي گويد:اجماع اهل سنت براين است كه بهترين فرد صحابه(رض) ابوبكر(رض)،سپس عمر(رض)وبعد عثمان(رض)وسپس علي(رض)وبعد عشره مبشره وبعد از آن اهل بدر وسپس باقي اهل احد وبعد باقي اهل بيت وسپس بقيه اصحاب(رض) .               
پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم فرموده اند:»ماطلعت الشمس ولاغربت بعد النبيين علي افضل من ابي بكر»
                                                 كه خورشيد بعد از رسولان مه
                                                  نتابد برس زبوبكر بــــــه                            ‌‌‌‌‌‌                                                                                  «فردوسي»

گوشه اي ازتواضع وبردباري صديق(رض)
حضرت ابوبكر(رض)باوجوداينكه خليفه بود ولي چنان تواضع وفروتن بود كه درميان اصحاب ديگر شناخته نمي شد حتي كه افسار شترش اگر مي افتاد خودش از شتر پايين آمده وآنرا برمي داشت وچنان از تكبر وغرور به دور بود كه گاهي مي فرمود: «تكبر وعُجب دستبند زنانه است»
ترس از خداوند متعال
احمد از حسن روايت مي كند:» كه حضرت ابوبكر(رض) مي فرمودند:اي كاش! من مويي درپهلوي يك بنده مؤمن مي بودم»
روزي پرند ه اي رابر درخت ديده فرمود:« اي پرنده خوشا به حالت! به خدا قسم!‌دلم مي خواهد مثل تومي بودم كه بر هر درختي كه مي خواست مي نشستم وهر ميوه اي را كه مي خواستم مي خوردم، زيرا بر تو نه حساب است ونه عذاب»
خصوصيات حضرت ابوبكرصديق(رض)
1ـ غيرت بيش ازحدّ دردين كه آن راجمله« أينقص الدين وأنا حيّ»تأييد مي كند.
2ـ شرف رفاقت ودوستي پيامبر صلي الله عليه وسلم قبل از اسلام و بعد ازآن
3ـ سبقت دراسلام
4ـ تبليغ دين خداوند
5ـ همراهي پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم درسفر پر خطر هجرت
6ـ شرافت خانوادگي،زيرا پيامبر  صلي الله عليه وسلم داماد ايشان بودوانسان از خانواده مطلوبي همسر انتخاب مي كند.
7ـ‌ تنها كسي كه امارت حج را پيامبر  صلي الله عليه وسلم به او سپرد وبانام خليفه رسول الله خوانده مي شد.
8ـ  تنها كسي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در نماز جماعت به او اقتداء نمود
9ـ تنها كسي كه چهار نسل او، پدرش (ابوقحافه)، پسرش(عبدالرحمن) ونوه اش(محمدبن عبدالرحمن) وخودش شرف صحابي بودن را كسب كردند.
شمايل
ابوبكر(رض) داراي صورتي سفيد، مايل به زردي بود، وداراي موهاي انبوه وگونه هاي لاغر وپيشاني باز وبرآمده وچشماني گود رفته وصورتي استخواني وساق هاي ظريف، باريك ميان وقامتي كوتاه ومتمايل به انحناء بود وروي هم رفته كمي لاغربود.
وي شخصي نرم دل وخوش معاشرت ومتواضع وخوش اخلاق بود واز قدرت وتوان معنوي بالايي برخوردار بود كه از آن، در جهت رسيدن به اهداف وآرزوهايش كار مي گرفت .
خدمات حضرت صديق(رض)
شايان ذكر است كه دراينجا خدمات آن مرد بزرگ راكه بعد از وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم درمدت اندك خلافت خويش انجام داده كه واقعاً جزء عنايات خداوند متعال براين بنده برگزيده اش چيزي ديگر نمي تواند باشد بيان مي نماييم. وشايسته وبايسته است كه صاحب اين همه خدمات رابه عنوان الگو واسوه درزندگي برگزينيم. ليستي از خدمات وي  بطور فهرست وار:
1ـ نقش وي بعد ازوفات پيامبر صلي الله عليه وسلم درجامعه اسلامي آن زمان.
2ـ روانه نمودن لشكر اسامه(رض)
3ـ سركوب نمودن شورشهاي داخلي از قبيل پديده ارتداد ومانعين زكات وبرقراري نظم درشبه جزيره عربستان وجمع نمودن تمامي قبائل عرب رازير يك پرچم ويك دين
4ـ جمع آوري قرآن
5ـ‌ حفظ سنّت
6ـ كشاندن جهاد به خارج از شبه جزيره عربستان وشروع نمودن فتوحات اسلامي
نقش وي بعد ازوفات پيامبر  صلي الله عليه وسلم. درجامعه آن زمان وتأثير وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم درميان صحابه(رض)
رحلت جانگداز پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم درميان صحابه بزرگوار چنان تأثيري برجاي گذاشت كه بعضي مهر سكوت بردهانشان زده شد وبعضي ديگر اين حادثه راقبول نكرده ومدهوش شده، ولي حضرت ابوبكر (رض) آن مرد مطلوب وحماسه دراين لحظات حساس حماسه آفريني نمود ونقش يك ابر مرد را ايفاء نمود وبا كلمات تاريخي « من كان منكم يعبد محمداً فإن محمداً قد مات، ومن كان منكم يعبد الله فإن الله حيّ لايموت » هان! اي مردم هركس محمد را عبادت مي نمود محمد صلي الله عليه وسلم وفات نمود وهركس خداوند را عبادت مي كند همانا خداوند ذاتي است كه نمي ميرد »كه به زبان آورد  شكست روحيي را كه بسان صاعقه اي برمسلمانان سايه افكنده بود خنثي نمود.
                                                   
موقف ابوبكر(رض) درسقيفه بني ساعده
در روز دوشنبه 12 ربيع الاول سال يازدهم هجري بعد از وفات پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم وقبل از دفن شان، ناگهان اين خبر به ابوبكر(رض) رسيدكه گروهي ازانصار درسقيفه بني ساعده جمع شده اند ودر مورد خلافت رايزني مي كنند اين خبردرحالي به وي رسيدكه پيامبر اكرم صلي الله عليه وسلم هنوز دفن نشده بودند وفتنه هاو هرج ومرج جزيرة العرب را تهديد مي نمود، درچنين موقعيتي اين اقدام ابوبكر(رض) وعمر(رض) درامر خلافت، واقعاً يكي از الهامات خداوند متعال بود وخبر  از سياست ودور انديشي اين دو بزرگوار مي دهد نه اينكه حربه اي براي اعتراض برآنان قرار گيرد بلكه بازهم ابوبكر(رض) همانند گذشته (وفات پيامبر«ص») با جملات شيرين و تاريخي خويش اين فتنه ودودستگي را قبل از اينكه به اوج برسد وشعله ور شود خاموش نمود وگفت:« يامعشر الأنصار! كنتم اول من عاهد وبايع، فلاتكونو اوّل من بدّد وغيّر» اي انصار! شما اولين كساني بوديد كه با پيامبر صلي الله عليه وسلم عهد نموده وبيعت كرديد لذا از جمله اولين افرادي نباشيدكه اين عهد راتغيير دادند وتبديل نمودند» باين كلمات خود برجمع سكون وآرامشي را حكمفرما نمود وسپس فرمود:« ما كساني هستيم كه ابتدا ايمان آوردند وشما (انصار) برادران ديني ما هستيد مارا نصرت نموديد خداوند شما را جزاي خير عطا فرمايد. ما امير وشما وزير هستيد»   حضرت عمر(رض) مي گويد:« هنگامي كه سخنران انصار ساكت شد خواستم سخناني را كه درذهن داشتم درحضور ابوبكر(رض) ايراد نمايم» ولي ابوبكر(رض) گفت:« آرام وساكت باش! ومن هم نخواستم او را آزرده خاطر نمايم ودرحالي كه اواز من اگاهتر وباوقارتر بود»
به خداسوگند! او خواسته هايم رابا بياني شيوا برزبان آورد واز آنچه خواستم بگويم بهتر بيان نمود ولحظه اي سكوت نمود ودو مرتبه ابوبكر(رض) گفت: آنچه از اوصاف خوب براي خود ذكر نموديد شايسته آن هستيد وبلكه برتر ازآن مي باشيد ولي عرب كار(خلافت‌) را درخور هيچ كس نمي داند مگر اينكه از قريش باشد وآنان از حيث جايگاه ميان عرب مقام ومنزلت عالي دارند. من درامر خلافت به يكي ازاين دو نفر ( ابوعبيده بن جرّاح وحضرت عمر«رض »راضي مي باشم وسپس دست من وابوعبيده را گرفت وبلند نمود.
حضرت عمر(رض) مي گويد:« من از همه سخنان ابوبكر(رض) جز آخرين پيشنهادش كاملاً‌راضي بودم، به خداقسم! اگر گردن من زده شود واين امر براي من گناه محسوب نگردد بهتر ازاين است كه امير قومي شوم كه درميان آنان شخصيتي مانند ابوبكر(رض) باشد».
(اينجا بود كه حضرت عمر(رض) آن مدبّرو سياستمدار، جلوي فتنه وتفرقه را مي گيرد) وبه حضرت ابوبكر(رض) مي گويد: دستت رابده باتو بيعت نمايم. حضرت عمر(‹ض) با ابوبكر(‹ض) بيعت نمود( ولي دربعضي روايات تاريخي آمده است كه پدر نعمان بن بشير، بشير بن سعد كه يك فرد از انصار بود باابوبكر(رض) قبل از حضرت عمر(رض) بيعت نمود) سپس همه مهاجرين وانصاري كه آنجا بودند بيعت نمودند .
بيعت حضرت علي(رض) با ابوبكر(رض) درجمع صحابه(رض)
بيعت بطور خصوصي وفشرده بعد از وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم درسقيفه بني ساعده صورت گرفت وسپس بطور عمومي وگسترده تر در ادامه روز دوشنبه وسه شنبه صورت گرفت كه حضرت علي(رض) وزبير(رض)وكليه صحابه (رض) دراين بيعت حضور داشتند ودليل براين ادعا حديثي است كه بيهقي از ابوسعيد خدري(رض) روايت مي نمايد كه آخر آن آمده است« ابوبكر(رض) برمنبر بالا رفت وبر چهره هاي افراد حاضر درمسجد نگاه نمود ولي حضرت زبير(رض)را نديدواو را صدازدحضرت زبير(رض)آمد وابوبكر(رض) خطاب به اوگفت: اي پسر عمّه پيامبر صلي الله عليه وسلم! آيا مي خواهي وحدت مسلمين را بشكني؟ حضرت زبير(رض) گفت: اي خليفه جاي هيچ گونه سرزنشي  ومخالفتي با شما نيست وسپس با ابوبكر(رض) بيعت نمود وهمچنين حضرت علي را نديد واين گونه صدا زد وخطاب نمود وحضرت علي(رض) درجواب ابوبكر(رض) كلمات حضرت زبير(رض) رابر زبان آورد وبا ابوبكر(رض) بيعت نمود» امام مسلم صحت اين روايت را تأييد نمودند.
سخنراني ابوبكر(رض) بعد از بيعت عمومي    
  حضرت ابوبكر(رض) درابتدا سخنانش خداوند را ستايش نمود وپيامبرش را ستود وگفت:» اي مردم من خليفه شما شدم ولي نمي خواهم ازاين جهت خود رابهتر از شما بدانم، پس هرگاه درانجام امورتان خوب انجام وظيفه نمودم مراياري كنيد واگر به نحو احسن عمل ننمودم مرا راهنمايي كنيد، راستي،امانت است ودروغ(دورويي) خيانت است، هرشخص ضعيف وناتوان شما، نزدمن قوي وتوانا است تا حق اورا از ديگران مطالبه نمايم وبالعكس هرفرد نيرومند شما، نزد من ضعيف وناتوان تا اينكه حق ديگران را از او ان شاءالله بگيرم.
قومي كه جهاد درراه خدا را ترك نمايد خداوند آنان را خوار وذليل خواهد نمود وهيچ گاه نمي شود كه فحشاء ومنكرات درقومي شيوع يابد مگر خداوند برآنان بلاي عمومي مي فرستد.
ازمن اطاعت نماييد تا مادامي كه برطبق دستورات خداوند وپيامبرش صلي الله عليه وسلم عمل نمودم وهر گاه برخلاف فرموده خدا ورسول گام برداشتم مرا اطاعت نكنيد براي نمازبرخيزيد(مثل اينكه وقت نماز فرارسيده بود) خداوند برشما رحمت بفرستد
قصه بيعت ننمودن حضرت علي(رض) تابعد از وفات حضرت فاطمه(رض)
اين مطلب در حديثي كه زهري از حضرت عايشه(رض) روايت  ميكندآمده است  ولي بايد اين را فهميد كه اين مطلب قول زهري است نه قول حضرت عايشه(رض) وبه همين دليل است كه بيهقي بعد از روايت نمودن اين حديث مي گويد:« قول زهري درمورد بيعت ننمودن حضرت علي(رض) بعد از وفات حضرت فاطمه(رض)نه قبل ازآن، منقطع است، يعني زهري اين رااز جانب خود گفته بدون اينكه آن را به كسي نسبت بدهد.
بيهقي دركتاب خود« الاعتقاد علي مذهب السلف ص 180»مي نويسد:اين مطلب كه حضرت علي(رض) تاشش ماه بيعت ننمود، قول حضرت عايشه(رض) نيست بلكه گفتة زهري است بعضي از راويان آن را درحديثي كه از حضرت عايشه(رض) درمورد حضرت فاطمه(رض) آمده است داخل كردند ومعمربن راشد اين قسمت را حفظ نموده اند واين حديث را بصورت مفصل روايت نموده است واين قسمت رابه صورت منقطع وجدا از حديث، قول زهري قرار داده است. لذا ثابت گرديد كه اين مطلب درمورد حضرت علي(رض) درست نيست
رواياتي كه خبر از بيعت حضرت علي (رض) درملأ عام مي دهند.
ابن كثير درتوضيح حديث«بيعت حضرت علي(رض)درجمع صحابه(رض) درروز اوّل»مي نويسد: نكته جالب اين است كه حضرت علي(رض) همواره چه درنماز ياديگر اوقات همراه حضرت ابوبكر(رض)بود وباصديق اكبر(رض) براي جنگ بامرتدين به طرف« ذي قصه»خارج شد.حتي هنگامي كه حضرت ابوبكر(رض) خواست براي ادامه جهاد با دشمنان شخصاً فرماندهي سپاه را بدست بگيرد بعضي از بزرگان صحابه(رض) كه يكي از آنها حضرت علي(رض) بود اين كار را صلاح نديدند ومخالفت كردند. شيخين به نقل از دارقطني. ص39
حاكم درمستدرك (3/62 )از ابراهيم بن عبدالرحمان بن عوف حديث تخريج نموده، كه عبدالرحمن بن عوف همراه حضرت عمربن خطاب(رض)  بود كه محمدبن مسلمه شمشير زبير را شكست وسپس ابوبكر(رض) بلند شده وشروع به سخنراني كرد وازمردم معذرت خواهي نمود وگفت: به خدا قسم! كه هيچگاه خواستارخلاف درطول روز وشب نبودم ونه رغبتي هم بدان داشتم، چه آشكارا ويا پنهان، از خداوند متعال اين چيز را طلب ننمودم ولي من از فتنه وتفرقه ترسيدم ومن درامارت وخلافت احساس آرامش وراحتي نمي كنم وبه من امري سپرده شده كه توان آن را ندارم (اين سخن خبر ازتواضع حضرت ابوبكر(رض)مي دهد والاّ چه شخصي بهتر ازاو باشدكه مونس وهمدم پيامبر بوده )مگر با توفيق خداوند متعال، البته من دوست دارم كه امروز به جاي من عهده دار اين امر، كسي نيرومندتر ازمن مي بودمهاجرين سخنان اورا پذيرفته وقبول نمودند .حضرت علي(رض) وزبير(رض) گفتند«ما از اين موضوع گلايه ننموده ايم مگر به دليل اينكه ديرباما مشورت كرديد والاّ مابر اين باور واعتقاديم كه ابوبكر(رض) ازهر كس ديگر نسبت به امرخلافت شايسته تر مي باشد ويار غار پيامبر صلي الله عليه وسلم بوده واز جايگاه ومنزلت او دراسلام آگاهيم واز طرفي پيامبر صلي الله عليه وسلم او رادر حيات خود امر نمود كه امام مردم در نماز شود
حاكم بعد از تخريج اين حديث مي گويد:« اين حديث داراي شرايط شيخين است ولي آن دو اين حديث را تخريج نكردند وعلامه ذهبي درمورد اين حديث اشكالي را ذكر ننموده است» .
با توجه به موقعيت اجتماعي شيخين درجامعه اسلامي آن زمان وبا توجه به محبّت، تعلق واعتماد شديد آن حضرت صلي الله عليه وسلم نسبت به اين دو بزرگوار كه همراه بردن حضرت ابوبكر(رض) را در سفر پر خطر وحساس هجرت  كه بعدها به عنوان مبدأ تاريخ اسلا‌م قرار گرفت، وازدواج كردن رسول الله صلي الله عليه وسلم با دختران اين دو بزرگوار ومشوره نمودن پيامبر صلي الله عليه وسلم با حضرت ابوبكر(رض) وعمر(رض) در همه امور وامامت حضرت ابوبكر(رض)، در حيات رسول الله صلي الله عليه وسلم به دستور وتاكيد آن حضرت وديگر حقايق تاريخي كه قابل انكار نيستند خود گواه روشن براين مدعا است. مسلمين به جاي خود حتي كفار آن زمان مي دانستند افضل ترين وواجدشرايط ترين شخص براي رهبري جامعه اسلامي بعد از پيامبر صلي الله عليه وسلم حضرت ابوبكر(رض) وعمر(رض) است( اين درحالي است كه هيچ كس فضيلت وخصوصيات ويژه حضرت علي(رض) اين جوان برومند، شجاع ومخلص جامعه آن روز را انكار نمي كند).
چنانچه حضرت ابوسفيان (قبل ازاسلام) در جنگ احد بعد از پراكنده شدن مسلمين، خطاب به آنهايي كه همراه رسول الله صلي الله عليه وسلم به كوه پناه برده بودند چنين گفت: افيكم محمد؟ افيكم ابن ابي قحافه؟ افيكم ابن خطاب؟
آيا محمد درميان شما هست؟ پيامبر صلي الله عليه وسلم تلقين به سكوت فرمودندسپس گفت: آيا فرزند ابي قحافه (ابوبكر(رض)زنده است؟ بازهم دستور به سكوت فرمودند، سپس گفت: آيا ابن خطاب (حضرت عمر(رض)در ميان شماهست؟ وبعد ازاين اعلانات وقتيكه سكوت مسلمانان را مشاهده كرد خوشحال شده واظهار نمود با كشته شدن اين سه تن ديگر اسلام نابود است.
بله حتي كفار آن زمان به طوريقين مي دانستند كه بزرگترين؛ دينداران وسياستمداران اسلامي آن زمان كه هم دردين وعقايد خود صلابت وخلوص دارند وهم از تجربه،نفوذ وموقعيت اجتماعي بي نظيري در كنترل، سرپرستي وتربيت جامعه اسلامي برخوردار هستند، اين دوبزرگوارند.
وكسي اين فكر را نمي كردكه اين يكي از جوانان حتي بااخلاص، شجاع، فهميده، وعالم صحابه را اگرچه از نزديكان واقوام آن حضرت صلي الله عليه وسلم باشد بااين دو شخصيت متفق عليهما كه به طور خصوصي مورد توجه وتربيت آنحضرت قرار داشتند مقايسه كند.
ايّام ردّت ونقش حضرت ابوبكر(رض) در سركوبي فتنه ارتداد
هنگامي كه خبر رحلت جانگداز آن حضرت  صلي الله عليه وسلم در قبائل پخش شد، طوايف زيادي از عرب مرتد گشته واز پرداخت زكات امتناع ورزيدند( زكات را بمنزله جزيه اي براي خود تلقي مي نمودند ومي گفتند: ابوبكر(رض) كه پيامبر نيست) حضرت ابوبكر(رض) اراده جنگ با آنان را نمود ولي حضرت عمر وديگران خواستند وي را از اين كار باز دارند ولي ابوبكر(رض) در جوابشان گفت« به خدا قسم! اگر (درمال زكات) ريسمان وافسار شتري را كه به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي دادندبه من ندهند باآنان خواهم جنگيد
سپس سوگندخورده ،باآنها كه بين نماز وزكات فرق قائل هستند خواهم جنگيد. حضرت عمر(رض) فرمود:«به خدا سوگند! احساس نمودم كه خداوند سينه ابوبكر(رض را منشرح ساخته ودانستم كه حق با اوست»
محمدبن اسحاق مي گويد: بعد از وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم به غير از دوپايگاه اسلام (مكّه ومدينه) بقيه مردم عرب راه كفر وارتداد را درپيش گرفتند
وفات
بالاخره اين مردحماسه وشجاعت بعدازتلاشهاي خستگي ناپذيردرراه خدمت به اسلام ، بعدازدوسال وسه ماه خلافت درشب سه شنبه 22 جمادي الاخري ودرسن 63 سالگي درحالي كه اين دعا برزبانش جاري بود. « ربّ توفّني مسلماوالحقني بالصالحين»  «پروردگارا! مرامسلمان بميران وبه نيكانم ملحق بفرما » دارفاني راوداع گفت.
گروهي براين باورندكه بوسيله مردمي يهودي مسموم گرديدوبراثرآن مسموميت وفات نمودكه علامه طبري اين قول راآورده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

زندگي حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

زندگي حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

چون حضرت ابوبكر رضي الله عنه اولين متهم در كودتا عليه حضرت على رضي الله عنه است نا چاريم شخصيت آن حضرت را كمى بيشتر مورد بررسى قرار دهيم و به سابقه زندگى او بنگريم شايد با يافتن حسن يا سوء سابقه جوابى قانع كننده درله و يا عليه اين ادعا بيابيم . يكى از مهم ترين دلايلى كه باعث شده تا رسول خدا حضرت محمد را خيلى دوست بداريم اين است كه ايشان در ابتداء يكه و تنها در محيط خشن مكه براى نشر اسلام و هدايت مردم متحمل زحمات فراوان و طاقت فرسائى شدند اول خديجه به ايشان ايمان آورد و سپس حضرت ابوبكر . البته اهل تشيع مى گويد دوم على بود وسوم ويا چهارم يا شايد هم پنجم ابوبكر بود قبول است زياد فرق ندارد اما اين نكته نا گفته نماند كه حضرت على در خانه پيامبر بزرگ شده بود و 8 سال داشته اما ابوبكر دوست وهم عمر ايشان بودند .ايمان ابوبكر رضي الله عنه خيلى زياد بود وآنچه را كه پيامبر مى فرمود باجان دل مى پذيرفت يك روز رسول خدا ادعا كرد كه يكشب رفته به بيت المقدس واز آنجا رفته آسمان و آسمان هفتم را هم ديده و پس در عين شب بر گشته است به زمين . ابو جهل به تمسخر اين حرف را براى ابوبكر تعريف كرد او گفت آيا محمد صلي الله عليه وآله وسلم اينرا گفته ابوجهل خنده كنان گفت (بله اين ادعاى اوست) ابوبكرجواب داد (پس راست مى گويد ) اينگونه اعمال باعث شد كه او به لقب صديق مفتخر گردد از جمله كارهاى آن حضرت كه نشان دهنده خلوص ومحبت وارادت وى نسبت به آخرين فرستاده خداست تزويج دختر 9 ساله خويش به حضرت محمد كه آنزمان 50 ساله بودند است او دختر خود را وقتى به حضرت محمد بزنى داد كه آن حضرت درنهايت ضعف بودند و خطر از هر طرف ايشان را تهديد ميكرد و در آستانه فرار از شهر و ديار خود بودند . حضرت ابوبكر در تمام سختيها شريك و يار پيامبر بودند و آنگاه كه فرمان هجرت آمد همه مسلمانان از مكه رفتند تنها حضرت محمد ابوبكر و على باقى ماندند وقرار براين شد كه على كه خانواده متشخص ترى داشت در مكه بماند و خطر خوابيدن در جاى رسول الله را به جان بخرد و ابوبكر همراه آن حضرت هجرت كند و خطر تعقيب ددمنشان را پذيرا شود در اينجا دنباله سر گذشت ابوبكر را رها مى كنم تا اين نكته را بگويم كه اگر ما از فضايل على در اين كتاب چيزى ننوشتيم يا اندكى نوشتيم نه به آن معنى است كه اعتراف به قهرمانى على نداريم بلكه فقط به آن دليل است كه خوشبختانه در مورد اين صحابى جليل القدر با عالمان شيعه موافقيم وآنچه كه آنها بودن غلو مى گويند ، از عقايد مسلمه ما نيز هست . بارى ابوبكر با پيامبر همراه شد و كفار به تعقيب آنان پرداختند حضرت پيامبر و يار همراهش در غار ثور ماواء گرفتند اما كفار به مدد ره يابان تا به در غار نيز رسيدند در اين اثنا ابوبكر از خطرى كه او و پيامبر را تهديد ميكرد و قدم به قدم به آن دو نزديك مى شد حزين و غمگين شد پيامبر به او فرمود اندوه مخور كه خدابا ماست آيات قرآن ازواقعات فوق اينطور ياد ميكند .( إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَهَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَهُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)سورة التوبة آية 40 ( اگر نصرت ندهيد پيامبر را (چه باك ) كه خدا ياريش داد و پيروزش گرداند هنگامى اخراج كردند او را كافران، وقتى دومى از دو نفرى بود كه د رغار بودند وقتى كه به يار خود گفت ( غمگين مشو كه خدا باماست ) پس نازل كرد خدا آرامش را بر او و ياريش كرد به لشكرى كه نديدند آن را و كلمه كافران را فروتر ساخت و سخن خدا همانا كه بلند وغالب است وخدا عزيز وحكيم است .) ازجمله (خدا باماست ) معلوم مىشود كه منظور پيامبر در آيه اين است كه ( اى ابوبكر خدا با من و تو ست ) و ميدانيم خدا ب اهمه است با كافرو با مسلمان مراقب همه است اما پيامبر در اينجا قصد ديگرى دارد او منظورش اين است كه ( اى ابوبكر ناراحت نباش چون خدا با من و توست ) يعنى الله با رحمتش با من و توست اگر به جاى ابوبكر حضرت على همراه پيامبر بود حتماً حالا بچه هاى كوچك شيعه اين آيه را حفظ ميكردند و كلمه ( الله معنا) ورد و شعار مذهب شيعه مى شد اما از نظر آنها بدبختى دراينجاست كه آيه درحق حضرت ابوبكر است پس بايد به طريقه اى ديگر تفسير شود پس علماى شيعه آمدند وگفتند ( ابوبكر ناقص الايمان بود زيرا ترسيد ) وبا طرفندى خاص كلمه حزن را در فارسى به ترس ترجمه كردند در حاليكه معنى درست آن درزبان پارسى حزن و غم و اندوه است و حق هم بود كه ابوبكر از شكست اسلام و پيروزى كفر و شهادت پيامبر و خودش حزين و اندوهگين شود اگر اين عيبى باشد متوجه پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم هست زيرا ايشان هم گاهى حزين مى شدند خداوند خطاب به او مى فرمايد . ( قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يقُولُونَ ) الانعام آية 33 (بدرستكه ميدانيم كه تو را اندوهگين مى سازد آنچه كه آنها مى گويند)اما براى كسى كه حزن را به ترس ترجمه مىكند لازم است گفته شود كه اولاً ازخدا بترسد وترجمه دقيق بنمايد وترجمه را تحريف نكند وثانياً حتى ترس هم درچنين لحظات گناه نيست فرشتگان خداوند(ج) به حضرت لوط ميگويند . ( وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ ) (العنكبوت:33) (و هنگاميكه فرستادگان ماپيش لوط آمدند تنگدل و اندوهگين شد بسبت آنها فرشتگان گفتند نه بترس ونه اندوهگين شو ما ترا نجات ميدهيم .) باقران جوابشان را داديم شايد گردن به حق فرود آرند . ابوبكر درمدينه نيز خدمات درخشانى انجام داد ودر كليه جنگها همراه پيامبر بود اول ايمان آورد وبعد هجرت كرد پس جهاد نمود وبه حق مشمول اين آيات است ( الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ ) سورة التوبة 20ـ22 ( كسانيكه ايمان آوردند وهجرت كردند وجهاد نمودند با مال وجان درراه خدا آنها داراى مرتبه اى بلند تر در نزد خدايند وآنها پيروز شدگان هستند خدايشان به آنها بشارت رحمت و خشنودى و باغهاى بهشت را ميدهد كه در آن نعمت جاودان مقيم هستند و خدا در نزد او پاداش بزرگ است .) ابوبكر علاوه بر اينها انفاق نيز مى نمود وقتى يكى از فاميلهاى فقيرش كه هميشه مورد لطف او بود و از او كمك مالى در يافت ميكرد عليه عايشه در ماجراى غوغاى منافقان شايعه پراكنى كرد ابوبكر قسم خورد كه ديگر به او كمك نكند اما اين آيات نازل شد . ( وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعة أَنْ يؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (النور:22 ) (و نبايد كه قسم بخورند دارندگان مال مكنت از شما به اينكه به خويشاوندان و فقيران و مهاجران راه خدا چيزى ندهند بايد كه عفو كنند و در گذرند آيا دوست نداريد كه خدا از شما بگذرد و خدا غفور و رحيم است) ابوبكر وقتى اين آيه را شنيد . (الاتحبون ان يغفرالله لكم) ( آيا دوست نداريد كه خدا شما را بيامرزد ) گفت : چرا دوست داريم كه خدا مرا بيامرزد پس به كمك خود ادامه داد تامشمول رحمت خدا شود.
او در جنگها از جان مايه ميگذاشت فرزند كافرش در جنگ در صف كفار بود بعدها كه مسلمان شد به پدرش گفت ( پدرجان در يكى از ساعات جنگ در پشت تو قرار گرفتم اما رحمت پدر فرزندى مانع ازحمله من به توشد ) ابوبكر فرمود ( به خدا اگر من در چنان موقعيتى بودم به تو رحم نمى كردم ) او از مال خود نيز در راه پيشرفت اسلام گذشت . در روزهائيكه پيامبر بيمار بودند بيماريى كه منجربه رحلت حضرت شد اين ابوبكر بود كه به امر رسول خدا پيش نماز مردم شد . پس از وفات آن حضرت نيز سكان كشتى طوفان زده اسلام در دستهاى پر توان و پر تدبير ابوبكر قرار گرفت و با آنكه مدت خلافت ايشان كوتاه بود اما با اين و جود كارنامه درخشانى از ايشان باقى ماند. مدعيان نبوت و مرتدان را از بين برد و به مرزهاى ايران و روم لشكر كشيد و طعم شكست را به ابر قدرتهاى زمان خود چشاند و چون در جنگ با پيامبران دروغين خيلى از حافظان و قاريان قرآن شهيد شدند ابو بكر احساس خطر كرد و دستور جمع آورى قرآن را صادر كرد و اين نيز از جمله كارهاى عظيم آن حضرت است . خدايش درجه بلند عطا فرمايد آمين .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

اسماء دختر حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

اسماء دختر حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

تمام اسباب مجد و افتخار و شرف در وجود اين زن صحابي جمع است پدر، پدربزرگ، خواهر، شوهر و پسرش، همگي صحابه بودند.

اين شرف و افتخار او را بس است.

پدرش، حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه. دوست و رفيق زمان حيات پيامبر (صلىالله عليه وسلم) و جانشين بعد از رحلت ايشان بود.

پدر بزرگش يعني ابوقحافه پدر حضرت ابوبكر رضي الله عنه است.

خواهرش عبارت است از ام‌المومنين حضرت عايشه صديقه رضي الله عنها پاكدامن و مبرا. شوهرش، زبير بن عوام، يار و ياور حضرت رسول اكرم (صلىالله عليه وسلم) بود.

پسرش عبدالله بن زبير رضي الله عنه بود.

اين زن صحابي ـ به طور خلاصه ـ اسماء دختر حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه است. براي معرفي او همين كافي است.

اسماء جزو اولين گرويدگان اسلام بود.

چون هر جز هفده نفر زن و مرد كسي قبل از او بدين افتخار و مشرف و نايل نيامده بود.

اسماء لقب دو كمر بند را يافت چون روزي كه پيامبر (صلىالله عليه وسلم) با پدرش به مدينه مهاجرت كردند، براي آنان توشه‌ي خوراكي و مشكي آب تهيه ديد، اما براي بستم در آنها چيزي نيافت. شال كمر و كمربند خود را نصف كرد، و با يك نصف در ظرف خوراك و با

نصف ديگر در مشك آب را بست. پيامبر (صلىالله عليه وسلم) در پيشگاه خدا دعا كرد كه در بهشت دو كمربند به او عطا فرمايد و بعد از آن به دو كمربند ملقب شد.

اسماء با زبيربن عوام ازدواج كرد، زبير جواني ندار و فقير بود، نه خدمتكاري داشت او را خدمت كند، نه مالي داشت به زندگي خانواده و عيالش سر و ساماني دهد. دار و ندارش عبارت بود از اسب‌سواري و مركب جهاد.

اما در عوض خدا همسري نيكو و صالح را انيس و همدم او كرد كه وظيفه‌ي خدمتكاري شوهر و تيمار اسب را بعهده گرفت، و آن را به شيوه‌ي پسنديده انجتم مي‌داد. اسب را تيمار و براي علفش هسته را آس مي‌كرد، تا اينكه خداوند دريچه نعمت و رفاه را به رويش گشود و يكي از ثروتمندترين ياران پيامبر (صلىالله عليه وسلم) شد.

وقتي اسماء فرصت يافت به مدينه هجرت و به خاطر حفظ دينش به سوي خدا و پيامبر (صلىالله عليه وسلم) فرار كند. مدت بارداريش به عبدالله، پسرش به آخر رسيده است بود. اما بارداريش مانع نشد كه مشقت و سختي سفر طولاني را با خود هموار و تحمل كند و همينكه به قبا رسيد، نوزادش را به دنيا آورد.

مسلمانان دهان به تكبير و تهليل گشودند. چون اوليننوزاد مهاجران بود كه در مدينه به دنيا آمد.

اسماء نوزاد را پيش پيامبر (صلى الله عليه وسلم) برد، او را به روي زانوان پيامبر (صلىالله عليه وسلم) نهاد، پيامبر (صلى الله عليه وسلم) از آب دهانش در دهان نوزاد گذاشت، سپس گلويش را بست و برايش دعاي خير كرد.

 

بدين ترتيب اولين چيزي كه وارد بدن عبدالله شد، آب دهان پيامبر (صلىالله عليه وسلم) بود. خدا صفات و خصايل نيكو، شرافت، نجابت، تيزي، هوش، استحكام عقل و خرد را، طوري در وجود اسماء به وديعه نهاده بود، كه براي مردمان هم خيلي كم و حتي نادر بود.

در سخاوت ضرب‌المثل و شهره‌ي عام بود. عبدالله درباره‌ي مادرش مي‌گويد: هرگز دو زن را نديده‌ام كه به اندازه‌ي خاله‌ام عايشه و مادرم با خرد و با سخاوت باشند. اما سخاوتشان متفاوت بود.

خاله‌ام چيزها را جمع مي‌كرد و روي هم مي‌گذاشت، تا به اندازه‌اي مي‌رسيد كه بتوان بين نيازمندان آن را تقسيم كرد. ولي مادرم چيزي را تا صبح نگه نمي‌داشت.

جداي از اين اسماء از عقل سرشار برخوردار بود، و در مواقع لزوم و تنگنا به حسن تصرف و كارداني مشهور بود.

از جمله وقتي حضرت ابوبكر صديق به همراه پيامبر (صلىالله عليه وسلم) به مدينه مهاجرت كرد، تمام وجوه نقد خود را كه شش‌هزار درهم بود با خود برد. چيزي را براي اهل و عيالش باقي نگذاشت. پدرش ابوقحافه ـ كه در آن موقع هنوز مشرك بود ـ حتي وقتي از رفتن حضرت ابوبكر مطلع شد، به منزل حضرت ابوبكر آمد و به اسماء گفت:

به خدا مي‌بينم همان‌طور كه به وجود خود ستم روا داشت به شما هم ظلم كرد، با مالش هم نسبت به شما ستم كرد. اما اسماء گفت:

اينطور نيست پدرجان! پدر، پول زياد و فراواني براي ما گذاشته است. آنگاه مقداري سنگ‌ريزه را در كوزه‌اي ريخت، كه پول را در آن مي‌ريختند، سپس پارچه‌اي روي آن كشيد،

 

پس از دست پدر بزرگ را كه نابينا بود گرفت و گفت بابا بزرگ ببين اين همه پول براي ما گذاشته است، عيبي ندارد كار خوبي كرده است.

اسماء خواست خيال پيرمرد را آسود كند و نمي‌خواست چيزي از او بگويد زيرا اسماء دوست نداشت، منت يك نفر مشرك را بكشد، حتي ولو اينكه پدربزرگش هم باشد.

اگر گذشت زمان و تاريخ تمام موافقت اسماء دختر حضرت ابوبكر را فراموش كند، نمي‌تواند برتري عقل و استحكام و قاطعيت تصميمش را فراموش كند. نمي‌تواند موقعي را فراموش كند كه براي آخرين بار و چند ساعت قبل از كشته شدن با پسرش عبدالله، ملاقات كرد و نمي‌تواند نيروي ايمان او را ناديده گيرد.

قضيه از اين قرار است: بعد از مرگ يزيد بن معاويه، مردم به عنوان خلافت با عبدالله بن زبير بيعت كردند. حجاز، مصر، عراق. خراسان و اغلب ولايات شام به فرمان او گردن نهادند.

اما بني‌اميه به زودي ارتشي انبوه را به فرماندهي حجاج بن يوسف ثقفي به جنگش گسيل كردند. نبردهاي متعدد و جنگهاي خونيني بين دو طرف گرفت. عبدالله بن زبير رضي الله عنه در آن درگيريها رشادتها و قهرمانيهايي از خود نشان داد. كه فقط از امثال او مي‌خيزد.

اما افسوس هوادارانش كم‌كم از او كنار كشيدند. عبدالله به بيت الله الحرام پناه برد و خود و همراهانش به حمايت كعبه‌ي معظمه پناهنده شدند.

چند ساعت قبل از كشته شدن به ملاقات مادرش ـ كه در آن موقع پيرزني افتاده و نابينا بودـ رفت و گفت:

درود و رحمت و بركات بر تو باد، مادرجان!

مادرش گفت:

عليك السلام عبدالله چه چيزي باعث شد در اين ساعت پيش من بيايي؟ در حالي كه بر اثر صخره‌هايي كه حجاج با منجنيق روي سربازان تو مي‌ريزد، خانه‌هاي مكه به شدت مي‌لرزيد در صورتي كه سربازانت به حرم پناه آورده‌اند؟ عبدالله‌ گفت: آمده‌ام با تو مشورت كنم، مادر گفت: با من مشورت كني؟! در چه مورد؟! عبدالله گفت:

مردم يا از ترس حجاج، يا به اميد پاداش از ياري من دست كشيده و از كنارم پراكنده شدند. حتي اولاد و خانواده‌ام هم از من كنار كشيدند. و جز تعدادي كم و چند نفر، كسي در اطرافم نمانده است. آنها هم اندازه محكم و استوار باشند پيش از چند ساعت دوام نخواهد آورد. نمايندگان بني‌اميه با من مذاكره مي‌كنند و مي‌گويند: هر چه را كه بخواهم به من خواهند داد، به شرطي كه سلاح را بر زمين گذاشته و با عبدالملك بن مروان بيعت كنم، حال نظر شما چيست؟ مادر با صداي بلند گفت:

عبدالله تو كار خود را بهتر مي‌داني. خودت را بهتر مي‌شناسي، اگر يقين داري شما بر حقي و حق را مي‌جويي، شكيبا باش و مانند ياران مقتولت كه زير پرچم تو جان فدا كردند، دلير و پايدار باش.

و اگر فقط منافع دنيوي را مي‌جويي، بنده‌اي بد و مذموم هستي. خود را نابود كردي و

مردانت را به هلاكت دادي، گفت ولي مادر امروز حتماً كشته مي‌شوم. مادر گفت: بهتر از آن است به اختيار خودت به حجاج تسليم كني، و بچه‌هاي بني‌اميه سرت را بازيچه گيرند.

گفت: از كشتن نمي‌ترسم، بلكه بعد از كشته شدن مرا مثله كنند. مادر گفت: بعد از قتل چيزي نيست كه انسان از آن بترسد. پوست كندن گوسفند مذبوح دردي برايش ندارد. برق شادي و رضا در سيمايش متجلي گشت و گفت:

تبريك به تو مادر، آفرين و افتخار به چنين مادري! آفرين بر خصايل و صفات عاليقدر و خميده تو مادر! من آمدم فقط اين سخنان را از زبانت بشنوم، خدا مي‌داند من هرگز سستي و ضعف از خود نشان نداده‌ام، خدا شاهد است من به خاطر منافع دنيوي و آسايش حيات اقدام و قيام نكرده‌ام، بلكه از بيم اينكه محارم خدا مباح گردد. و اينك من به سوي امر مورد رضاي تو حركت مي‌كنم، اگر كشته شدم براي من اندوه و غصه نخور، كار خود را به خدا محول كن.

مادر گفت: من وقتي از كشتنت غمگين مي‌شوم كه بر باطل كشته شوي.

گفت: مادر جان! مطمئن باش پسرت هرگز عمداً و آگاهانه مرتكب عملي خلاف نشده است. هرگز عملي زشت و پليد از او سر نزده است. در حكم خدا ستم و در امانت خيانت نكرده، عمداً به مسلماني ستم روا نداشته، و به اهل عهد و پيمان ظلم نكرده‌ام و هيچ امري را بررضاي خداي عزوجل ترجيح نداده‌ام.

اين را براي تبري خود و آرامش نفس نمي‌گويم. خداي متعال مرا از خود بهتر مي‌شناسد بلكه اين را گفتم كه به تو صبر و شكيبايي داده باشم.

 

خدايي را سپاسگزارم كه شما را طوري خلق كرد كه هم او و من هم دوست داريم.

پسر عزيزيم! بيا نزديكم تا بويت را استشمام و بدنت را هم لمس كنم، چون اين آخرين ملاقات است.

عبدالله خود را روي دست و پاي مادر انداخت و بوسيدن آنها را شروع كرد. مادر هم‌بيني خود را روي سر و صورت و گردن او مي‌گرداند و آنرا مي‌بوييد و مي‌بوسيد و با دست بدنش را لمس مي‌كرد، اما يك دفعه او را از خود دور كرد و گفت: اين ديگر چيست كه پوشيده‌اي؟!

گفت زره است مادر گفت: پسر عزيزم! اين لباس كسي نيست كه آرزوي شهادت دارد.

گفت: مادر اين را به خاطر تسكين و آرامش دل تو پوشيده‌ام.

مادر گفت: زودباش آن را از تن درآور، كه غيرت و شهامت و اقدام شما را بيشتر نشان مي‌دهد، ولي به جاي آن شلوار اضافي بپوش، كه هر وقت كشته شدي عورتت پيدا نشود.

عبدالله بن ربير زره را درآورد، شلوارش را محكم بست، و براي ادامه‌ي نبرد به طرف حرم به راه افتاد در حالي كه مي‌گفت: مادر جان مرا از دعاي خير بي‌نصيب مكن.

مادر دو دست را به طرف آسمان گرفته مي‌گفت:

بارخدايا! به خاطر طول قيام و سختي عبادتش در تاريكي شب زماني كه مردم در خواب ناز بودند، به او رحم فرما.

بار خدايا به خاطر گرسنگي و تشنگي روزه‌داري گرماي مدينه و مكه او را ببخشاي! بار

 

 

خدايا به خاطر نيكي به پدر و مادرش، به او رحم كن!

بار خدايا! من او را به فرمان تو تسليم كردم، و به قضايت در حق او را ضيم پس ثواب و پاداش شكيبايان را به من عطا فرمود.

هنوز آفتاب آن روز غروب نكرده بود كه عبدالله بن زبير به لقاي حق نايل آمد. و بيش از چند ده روز، از كشته شدن عبدالله نگذشته بود كه مادرس اسماء دختر حضرت ابوبكر نيز به او پيوست در آن موقع به سن صد سالگي رسيده بود. هنوز حتي يك داندانش نيفتاده بود و عقلش سرجا بود.

مفهوم لااله‌الاالله: اله در معني مستحق عبارت است يعني اله به كسي گفته مي‌شود كه از حيث بزرگي جلال و شان، مقام و منزلت، شايسته‌ي آن باشد كه مردم او را بپرستند و به منظور عبادت در برابر او گردن كج نموده و سر تسليم و تعظيم فرود آورند. پس معز لااله‌الا اين است كه در اين جهان هيچ كس شايسته‌ي آن نيست كه مردم او را بپرستند و به منظور عبادت نزد او سجده كنند مگر خداي متعال كه در اين جهان مالكي جز او يافت نمي‌شود و تمام هستي نيازمند اوست بايد از او باري بطلبد خدايي كه ما با حواس محدود خويش او را در نمي‌يابيم و عقل ما در ادراكات او سرگشته و حيران است.

به همين جهت بايستي وحوش، روخانه‌ها و كوهها، خورشيد و زمين و ستارگان و همه موجودات در برابر او به سجده درآيند.

الم تر ان الله سجد له من في السماوات و من في الارض و الشمس و القمر و النجم و الجبال و الشجر و الذواب و كثير من الفاس و كثير حق عليه العذاب

آيا نديده‌اي كه تمام آنچه در آسمانها و زمين‌اند و همچنين خورشيد و ماه و ستارگان، كوه‌ها، درختان و جانوران وعده‌ي كثيري از مردم براي خدا سجده مي‌برند. (و به تسبيح و تقديس او مشغولند) و بسياري از مردم هم غافل بوده و در برابر او تسليم نمي‌شوند و عذاب ايشان حتمي است.

هر كس در قرآن تامل كند، بدون شك متوه خواهد شد كه قرآن كريم اهميت زيادي براي قضيه توحيد قابل شده است.

و قسمت عمده‌اي از قرآنرا به خود اختصاص داده است. قضيه توحيد و ايمان به لااله‌الاالله سخني نيست كه براي مدت زمان معيني گفته شود سپس آن را رها كرد به موضوع ديگر مي‌پردازيم چرا كه قرآن مرتباً ما را به تجديد ايمان امر مي‌كند و مي‌فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا، آمنوا بالله و رسله و الكتاب الذي نزل علي رسوله و الكتاب الذي من قبل و من يكفر بالله و ملائكه و كتبه و رسله و اليوم الاخر فقد ضل ضلالاً بعيدا.

يعني اي كساني كه ايمان آورده‌ايد به خدا و پيامبر و كتابي كه به او نازل كرده و همچنين به كتابهايي كه پيشتر نازل كرده است. ايمان بياوريد هر كس كه به خدا و فرشتگان و كتاب‌هاي خداوند و روز رستاخيز كافر شود حقيقتاً سخت گمراه گشته است.

پس قضيه «لااله‌الاالله» يك قضيه مستمر و پيوسته در زندگي بشر است. نه تنها كافران و مشركان براي ايمان آوردن به سوي آن دعوت مي‌شود تا اعتقادشان تصميم كنند بلكه مومنان نيز به سوي آن دعوت مي‌شوند. و بدان تذكر داده مي‌شوند تا اين قضيه در قلب‌هايشان زنده بوده و محكم و اسوار گردد و بر زندگيشان اثر بگذارد و در آن سستي نمايند. و از اوازم آن غفلت نورزند.

زندگي انسان زماني در مسير قرار خواهد گرفت كه خالق خود و آسمانها و زمين را بشناسد و زندگيش با او مطابقت داشته باشد. او روي‌ گردان نشود و از دستورات وي سرپيچي ننمايد.

فهم اصحاب از لااله‌الاالله

فهم آنها اثرات چشم‌گيري در همه‌ي جنبه‌هاي زندگي آنان به جا گذاشته بود همه خدايان و فرمانرواياني كه بر قلبها و دلهايشان مسلط شده بودند. محو و مابود گرديدند و ديگر چيزي جز يك عبادت آني براي خداوند يگانه و يكتا بر سر زمين قلب و جانشان فرمانروايي نمي‌كرد.

همزمان با نابودي اين فرمانروايان باطل، تمام آداب و رسومهايي كه وابسته به آن بودند از هم پاشيد و ديگر نه قبيله، آداب و رسوم پدران و نياكان و عادات و تقليدهاي بازمانده از پيشينيان هيچ كدام در نظر آنها پشيزي نمي‌ارزيد و نمي‌توانست براي شكل دادن رفتار و احساساتشان آنها را زير فشار قرار داد و ديگر روابط خويشاوندي يا تعصبات قومي و نژادي نمي‌توانست آنها را كنار هم گردآورد. يا از هم پراكنده كند. ديگر حتي دنيا با همه زرق و برقش چيزي نبود كه بتواند آنها را به خود مشغول كند. و آن گونه كه قبل از ايمان آوردن لااله‌الاالله مجذوب دنيا شده بودند و در يك كلام ارزشها و ضد ارزشهايشان متاثر از ايمان به لااله‌‌الاالله بوده و بدين شيوه لااله‌‌الاالله ملاك اتحاد و جدايي گرديد. همچون حلقه‌اي كه دلهاي مومنان را به هم پيوند مي‌داد و رابطه‌شان را با يكديگر قلوب مي‌گسست.

به اين صورت حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه وسلم) توانست با استفاده از تعاليم اسلام و توفيق پروردگار، افرادي را تربيت كند كه از لحاظ ايمان و اخلاص، تاريخ نظيرشان را

نديده و نخواهد ديد.

آنها در پرتو چنين ايمان و عقيده‌اي بود كه توانسته امپراطوريهاي قدرتمند را از پاي درآورند و اسلام از بخش وسيعي از جهان گسترش دهند.

پيامبر عظيم الشان سابقين اول را در منزل (ارقم بن ابي ارقم) پرورش داد و در واقع اين منزل نخستين و مهمترين پايگاه دين اسلام گرديد.

اصحابي كه در اين پايگاه تربيت يافتند از بهترين ياران رسول اكرم و فداكارترين سربازان دين مبين اسلام شدند و حتي اكنون نيز اگر درخت اسلام را تنومند و پربار مي‌بينيم درسايه‌ي تلاش و مجاهدت‌هاي بي‌دريغ شاگردان پيامبر بوده است كه فهم صحيح و درستي از شعار بزرگ لااله‌الاالله داشتند.

سوره‌ي بقره به وصف مومناي مي‌پردازد كه اعتقادشان اصلاح شده و بر آن ثابت قدم و استوار ماندند و سپس عباداتي را كه بر آنان فرض شده بود، به جاي آوردند.

عده‌اي گمان مي‌كنند كه براي مسلمان شدن گفتن لااله‌‌الاالله كافي است و در نتيجه هر كس كه شهادتين را زير زبان جاري سازد مسلمان محسوب مي‌شود در اين مثل مسلمانان با او رفتار مي‌شود و در آخرت حسابش با خداوند است و سرانجام به اين فرمايش پيامبر (ص) استدلال مي‌كند كه هر كس جمله لااله‌‌الاالله را بگويد وارد بهشت مي‌شود و با احاديث ديگري از اين قبيل اما اين جزو بزرگترين لغزشها در فهم لااله‌الاالله است زيرا اگر مفهوم لااله‌‌الاالله بدين صورت بود پس هر كس نزد پيامبر خدا مي‌آمد و شهادتين را مي‌گفت هر چند گفته‌اش از روي نفاق بود از مسلمانان محسوب مي‌گرديد و فردي از افراد جامعه‌ي اسلامي به حساب مي‌آمد و هرگز مشركين عرب از جمله ابوجهل و ابولهب خود را تا حد مرگ درگير اين

قضيه نمي‌كردند.

و اين يك جمله مي‌گفتند و به اختلاف بين خود و حضرت محمد خاتمه مي‌دادند در حاليكه هرگز چنين نمي‌كردند. پس اين استدلال بدون شك اشتباه و نادرست است كسي كه شهادتين را به زبان مي‌آورد ولي در عمل فقط يكي از لازمه‌هاي لااله‌‌الاالله مثل نماز و روز و زكات و يا حج را انكار كند يا از غير شريعت خداوندي حكم و نظم بخواهد و به داوري آن راضي بود و توبه نكند كيفرش در اين دنيا قتل است در آخرت هم عذاب هميشگي بنابراين ممكن نيست تمام آنچه كه از انسان مومن خواسته شده، تنها گفتن شهادتين بدون عمل به موجبات آن باشد.

قرآن كريم اساس امر را ابتدا بر (ايمان) و سپس (عمل صالح) قرار داده است. يعني ايمان و عمل صالح همچون دو يار صميمي همدم و همراز بوده و هيچ كدام بدون ديگري ثمره‌اي براي فرد در بر نخواهد داشت.

سعدي نيز با الهام از قرآن در اين زمينه‌ اين چنين سروده است.

بزرگي سراسر به گفتار نيست          دو صد گفته چون نيم كردار نيست

يعني آنچه شخصيت انسان را مي‌سازد چيزي جز عمل نيست.

لازمه لااله‌‌الاالله (يا آنچه گفتن بر ما واجب نيست)

گفتن لااله‌‌الاالله ايجاب مي‌كند كه تنها خدا را فرمانروا و فريادرس خود قرار داده و فقط در راستاي كسب رضايت او قدم برمي‌داريم بنابراين لااله‌‌الاالله وظايف زيادي را براي انسان ايجاب مي‌كند كه به صورت مختصر به آنها اشاره مي‌كنيم.

 

1ـ رعايت توحيد ××× قبول فرامانروايي خداوند و تنها كمك خواستن از او رعايت توحيد در اسماء و صفات (در اسماء و صفات خداوند كسي را و شريك او قرار دهيم) توحيد ربوبيت (اعتراف به خالقيت و مالكيت و حاكميت خداوند). 

2ـ اطلاعت بدون چون و چرا از فرامين و دستورات خداوند كه براي زندگي انسانها وصخ كرده است (توحيد در عبادت)

3ـ تلاش براي اينكه تنها شريعت و برنامه خداوند در زمين حاكم شود (توحيد و حاكميت)

4ـ اداي واجباتي نظير كسب دانش، آباد كردن جهان مطابق برنامه‌ي الهي تهيه مي‌ساز و برگ براي مبارزه با دشمنان خدا، بسط و گسترش دين اسلام در پهنه‌ي گيتي و همچنين جهاد و رافعه كه در راس همه اينها قرار

5 ـ تخلص و آراسته شدن به اخلاق لااله‌‌الاالله كه به تفصيل در قرآن و سنت آمده است.

بر گرفته از مجمع قرآن سنندج

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  | 

حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه نخستين جانشين پيامبر

حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه نخستين جانشين پيامبر

لحظه اي حساس و سرنوشت ساز

رسول خدا حضرت محمد در حالي به ديدار پروردگارش شتافت، كه هنوز اسلام در برابر اقيانوس بيكران جاهليت، ( با عقايد شركي، اخلاق حيواني و رفتارهاي وحشيانه) و جوامع فاسد و حكومتهاي ظالم و بيدادگر همچون جزيره اي كوچك بود. عربها تازه به اسلام گراييده بودند و در زندگي جاهلي پيشين خود به وحدت و انسجام تسليم شدن در برابر يك نظام، خوي نگرفته بودند. بنابراين، رحلت رسول خدا در چنين موقعيتي از حساس تر ين و سرنوشت ساز تر ين لحظات تاريخ اسلام و بزرگترين آزمايش براي امت اسلامي به شمار مي آمد.

اديان بزرگ جهان قبل از اسلام كه پيروان آنها روزي مناطق وسيعي از دنيا را در اختيار داشتند، سرانجام طعمه ي انحراف و تحريف و دستخوش توطئه هاي داخلي و جنگهاي خارجي گرديده نابود شدند، به دليل اينكه بعد از رحلت پيشوايان نخستين آن اديان، جانشيني و بيان مقاصد و تعاليم آنها به افراد ضعيفي سپرده شد كه از اهداف و پايه هاي زير بنايي اديان ياد شده شناخت دقيقي نداشتند، يا عزم و اخلاصي كه براي جانشين يك پيشوا و بنيان گذار مذهب ضروري بود در آنها يافت نمي شد، يا اينكه از غيرت و شهامتي كه براي حفظ اصالت آن اديان و تعاليم آنها لازم بود برخوردار نبودند، يا حرص ثروت اندوزي و كسب مقام و قدرت در قلوب آنها ريشه دوا نده بود.

در نتيجه، اين اديان و مذاهب قدرتمند در نظامها و فلسفه هايي كه براي نابودي آنها به وجود آمده بود، ذوب شدند يا اينكه با آنها طبق مصلحت روز به مصالحه و سازش تن دادند. آنان مذهب را به نفع حكام وقت مورد استفاده قرار دادند تا مذهب بتواند رضايت حكامي را كه به آن مي گرايند، جلب نمايد.

اين حكام به جاي ترويج و نفع رساني به مذهب، بيشتر به بهره برداري از آن پرداختند، اديان بر همايي، بودايي و زردتشتي در پس از فقدان نخستين موسسان خود به چنين سرنوشتي دچار مدت كوتاهي شدند. مذهب يهود نيز با سرعت گرفتار تحريف و چنين تزويري شد، و مسيحست نيز پس از حضرت مسيح عليه السلام با همين فرجام مواجه گشت.

مسلمين بعد از رحلت رسول الله  با بحران بزرگي مواجه گشتند، بحراني كه راه گريزي از آن وجود نداشت و بايد روزي با آن روبرو مي شدند، زيرا ((شيوه و سنت الهي نسبت به امتهاي گذشته نيز چنين بوده و سنت الهي تغيير ناپذير است)) (احزاب:62 )

يگانه راه حل اين مشكل و چيره گشتن بر اين بحران بزرگ كه امت اسلامي با آن دست به گريبان بود، جز انتخاب خليفه و جانشيني كه داراي ويژگيهايي باشد كه به توفيق خدا بتواند دين را از تحريف و دستبرد، و امت اسلامي را از انحراف باز دارد؛ چيز ديگري نبود. حضرت علي  مي فرمايد: (( در حكم خداوند و دين اسلام بر عموم مسلمين واجب است بعد از اينكه امام و پيشواي آنان مرد يا كشته شد... هيچ عملي انجام ندهند و به هيچ كاري دست نزنند و قدمي به جلو بر ندارند پيش از آنكه براي خودشان پيشوايي عفيف، دانشمند، خدا ترس و آشنا به قضا و سنت انتخاب نمايند تا در بين ايشان به حكومت بپردازند))( 1 )

 محمد واثق هاشمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد واثق هاشمی  |